تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ملکه‌ی سفید پوش
نویسنده: محسن میرزایی ثانی

ملکه‌ی سفید پوش:
بهار فصلی نبود که بدون وجود خوشی و سفر و دورهمی حاضر به بودن و ماندن باشد پس خیلی زود پست‌اش را ترک کرد تا دوباره زمستان جایش را بگیرد. 
امروز اول صبح که از پشت در قبرستان برگشت داده شدم و از ورودم به آنجا جلوگیری شد،هنوز در اواسط فروردین ماه بودیم و از مرگ مادرم یک هفته ‌ای بیشتر نگذشته بود که برف سنگینی شروع به باریدن کرد. آن لحظه خیال کردم که شاید این اتفاق هم یکی دیگر از برنامه های در دستور کار ماوراء باشد. احتمال داشت ماوراء فصل بهار را که فصل زیبایی های زمین نامیده می‌شد را به قرنطینه فرستاده باشد و از زمستان سرسخت خواسته باشد که دوباره به سرکارش بگردد. 
دقیقا مثل خواسته ای که از مادر من داشتند. مادرم در بیشتر طول عمرش یعنی بعد از اینکه از دانشکده‌ پرستاری فارق التحصیل شد به عنوان یک سفید پوش سخت کوش شناخته می‌شد. در روز های پایانی عمرش یعنی تا همین یک هفته پیش تنها وجود یک قدرت ماورائی می‌توانست او را درخانه نگه دارد. او در تمام  بهارهای زندگی‌ در کنارم بود، به غیراز ساعت سکوت نوروز همین امسال،در لحظه‌ سال تحویل امسال که من آن را ساعت سکوت نامیدم، وجود سکوت محض خانه‌‌مان با هیاهو های درونم در تضاد هم بودند.
در آن لحظه حتی زنگ خوردن یکی از خط های تلفن خانه یا گوشی همراهم می‌توانست مرا برای در خانه ماندن راضی کند ولی هیچ خبری از مادر نبود. تماس های پی در پی من هم  در دسترس نبودنش را اعلام می‌کرد. بی‌قراری هایم مرا به خیابان های خالی شهرمان کشاند.در آن خیابان های ساکت به این نتیجه رسیدم که تنها همان ویروسی که مرا از مادرم جدا کرده بود، می‌تواند دوباره او را بهم برگرداند. پس تصمیمم را به طور قاطع گرفتم.باید بدون داشتن هیچ کدام از حفاظ های توصیه شده به دنبال مرد یا زنی با علائم صد در صدی ابتلای به آن ویروس می‌گشتم و به محض یافتن‌ یکی از آنها خیلی سریع با سلام و احوال پرسی گرم عیدانه ای به استقبال‌شان می‌رفتم.
زمانی که از خیابان اول تا خیابان سی ام عبور کردم و هیچ موردی  پیدا نکردم، اضطرابم بیشترشد.در آن لحظه با خودم خیال کردم  نکند زمانی که من در سکوت خانه‌مان به سر می‌بردم  تمام مردم شهر از طعم واقعی مهر و محبت مادرم با خبر شده اند و همه‌ی آنها تصمیم گرفته‌اند برای چشیدن ذره ای از آن طعم شگفت انگیز به بیمارستانی که او آنجا کار می‌کند سرازیر شوند. در همین حین که به این موضوع وحشتناک فکر می‌کردم شلوغی فروشگاهی توجه‌ام را جلب کرد. مردم در دوطرف درب اصلی فروشگاه در صف های طولانی و به فاصله یک متر از یکدیگر ایستاده بودند، این آدم ها تنها افردای بودند که از لحظه خروجم از خانه دیده بودم‌. به سمت ابتدای صف حرکت کردم و  یکایک‌ آدم ها را بررسی کردم ولی هیچ کدامشان هیچ نشانه ای از ابتلا به آن ویروس نداشتند. ناامیدانه درحالی که به در اصلی فروشگاه رسیده بودم با عجیب‌ترین صحنه عمرم مواجه شدم. عکس بزرگی از مادرم با همان روپوش سفید برتنش بر سر در فروشگاه نصب شده بود و زیر آن با خط درشتی نوشته بودند: (محل فروش نشانه برای دیدار با ملکه‌ی سفید پوش). درآنجا چهار فروشنده، پشت میز بزرگی جلوی درب اصلی ایستاده بودند و هریک جعبه‌ قهوه ای رنگی را که تصویر قرمزی از چهار نشانه ابتلا به ویروس روی آن چسبانده شده بود را با قیمت هنگفتی می‌فروختند. نشانه تب از همه گرانبها تر بود وبعد از آن سرفه و سردرد و بی حالی مفرط هم با قیمت های مقرون به صرفه تری فروخته می‌شد. ثروتمندان شهر از هرچهار نشانه خریداری می‌کردند و با تست کردن هریک از آنها در همان مکان از کارا بودنشان اطمینان حاصل می‌کردند. 
رئیس فروشگاه که درفاصله یک متری پشت سر فروشندگانش ایستاده بود با میکروفونی اعلام می‌کرد:((برای اطمینان هر چهار مورد را بخرید، با داشتن تمام نشانه ها ملکه‌ی سفید پوش بیشتر از بقیه به شما توجه خواهد کرد))
جلوتر رفتم و آهسته زیر لب گفتم :((اون مادره منه)) کسی توجهی نکرد بعد کمی بلند تر گفتم :(( اون مادرمه)) بازهم اتفاقی نیوفتاد ولی زمانی که بلند و بلندتر وچندبار پشت سر هم فریاد زدم: ((اون مادره منه))، همه‌ی خریدان در صف باهم فریاد زدند :((اون مادرمنه، اون مادرمنه… )) 
آنها به فریاد های‌شان مثل اینکه شعاری برای تاثیرگذاری بیشتر باشد ادامه می‌دادند. سعی کردم در صف جا بگیرم ولی هیچ کدام‌ از آنها حاضر نبودند جای‌‌شان را به من بدهند ، همه می‌گفتند:((باید بری آخر صف))
با اینکه برای خرید نشانه ها پولی به همراه نداشتم ولی فکر کردم شاید بشود با رسیدن به اول صف با رئیس فروشگاه صحبت کنم و به او ثابت کنم که ملکه سفید پوش مادر منه و حتما با این توضیح می‌توانستم هرچهار نشانه‌ را به طور رایگان دریافت کنم. صف آنقدر طولانی شده بود که انتهایش معلوم نبود. ساعت ها برای رسیدن به انتهای صف پیاده‌روی کردم تا در نیمه های شب به مرد کوتاه قدی با کلاه لبه دار مشکی رسیدم. او لباس آبی رنگی  پوشیده بود و روی صندلی کنار میله سفید رنگی نشسته بود. به نظرم رسید آن مرد آخرین نفر در آن صف است. او سرش را پایین انداخته بود. طوری که لبه کلاه مشکی‌اش صورتش را پوشانده بود. خیال کردم چرتش برده است. بلند گفتم :(( اینجا جای کسی نیست؟))
به محض اینکه سرش را  بالا آورد شناختمش. او نگهبان بیمارستان مادرم بود. دقیقا نمیدانم چرا ولی با دیدنش خیلی هیجان زده شده بودم و انگار به مقصد راهم رسیده بودم. باعجله و تندتند ازش پرسیدم:(( خیلی وقته که این‌جایی؟فکرمیکنی چقدر دیگه نوبت‌مون بشه؟)) 
حرفی نزد ولی من دوباره ازش سوالی پرسیدم :(( مادرم رو آخرین بار کی دیدی؟)) 
سرش را دوباره پایین انداخته بود و با بی‌حوصلگی  گفت:((یادمه آخرین بار که دیدمش، گفت اگه دیدمت، بهت بگم برو خونه )) 
گفتم:((خوب الان کجاست؟،من فکر می‌کنم آدم هایی که محبت اون رو از من دزدیدند، از دسترس خارجش کردند، باید کمکم کنی پیداش کنم، وقتی پیداش کنیم و من یکی از اون نشانه ها رو داشته باشم حتما حاضر میشه که منو ببینه)) 
گفت:((تو از من نمی‌ترسی؟آخه حتی زن و بچه هام  ازم می‌ترسند، وقتی میرم خونه زیاد بهم نزدیک نمی‌شند، تو چطور اینجا اینقدر بامن حرف میزنی؟ )) 
با صدای آمبولانسی که چیزی نمانده بود زیرم بگیرد متوجه شدم انتهای صف فروشگاهی که آخرین نفر آن مرد نگهبان بود، دقیقا تا جلوی درب اصلی بیمارستان مادرم رسیده است. به نگهبان نزدیک‌تر شدم و گفتم:(( باید ببینمش، تمام مردم شهر دارند میان اینجا، همه‌ی اونا تو راه اند، وقتی همه‌ی اونا برسند دیگه نمی‌تونم ببینمش))
از روی صندلی‌اش بلند شد و حالت عصبی به خودش گرفت وگفت:((اگه مادرت تو رو اینجا ببینه حتی بهت نزدیک هم نمیشه، اینو میفهمی؟ )) 
تابلوی ایستی که در دستانش بود را به سمتم گرفت و ادامه داد:((بیشتر از این دوست ندارم بهت نزدیک‌شم پس بهتره خیلی سریع از اینجا بری،مطمئن باش مادرت هم خیلی زود خوب میشه، اون زود میاد خونه)) 
از همانجا که ایستاده بودم جلوتر نرفتم. به چشمان مهربان نگهبان که سعی می‌کرد آنها را عصبی نشان بده نگاه کردم و گفتم:((پول داری بهم قرض بدی؟ آخه تا دیر نشده باید  یکی از اون نشونه ها رو بخرم)) 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    آقای میرزایی عزیز

    رابطه عاطفی عمیق پسر مادری
    رو نشون دادین.
    تشبیهات داستان لطیف بود.
    داستان دو پهلو هم بود.(رفتن پیش مادر)

    یه جورایی جهل مردم روهم می رسوند؟
    همه چی رو به ماوراء
    نسبت دادین قابل تامله

    • محسن میرزایی ثانی گفت:

      ممنون که وقت گذاشتید
      داستان مربوط به همین بحث کروناست، پسر یک پرستار بود که خیلی وقت مادرش رو ندیده بود و از تنهایی دچار وهم شده بود، وقتی میره تو خیابون به این نتیجه میرسه که تنها راه دیدن مادرش مریض شدنه، بعد در وهم خودش فروشگاهی رو می‌بینه که دارند علائم ابتلا به ویروس میفرشند و تمام مردم در صف خرید اند، این وهم از جایی شکل میگیره که پسر خیال میکنه تمام مردم شهر میخوان مهر مادرش رو از او بدزدند…