تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دیوانه
نویسنده: فاطمه نوید

بسم الله الرحمن الرحیم

مدّتی ست اطرافیانم را ندیده ام ! ،کجا هستند؟ ،کجا رفتند؟
بی آنکه جوابی برای سوالهای معلّقم بیابم،بی آنکه واقعیّت پنهان گشته ام را از باطن تنهایم سرازیر کنم،خاموش شدم.
در همان لحظه که باران بارید ،فهمیدم خودم نیستم ،فهمیدم با آب شسته می شوم . آبی که گذشته ام را با خود بشوید ،مرا به دریا افکند،غرقم کند،آرام شوم،قدری به خود جایی دهم،بی آنکه باز فکری کنم.
فکرم شده ،  دوستی که رفت. فکرم شده حرفهای من ،فکرم شده قهر کردنش. هربار بهش فکر می کنم ،یاد گذشته می کنم . گذشته که رفت ،ولی یادش در قلبم است.
گاهی از این رنج و عذاب،سری به خود می زنم،خودم کجا ؟قلبم کجا؟فکرم کجا؟
داستان غم انگیز و اسف بارم از جایی شروع شد که فهمیدم دیوانه است.
با عشقش زندگی کردم ،چی شد که رفت؟!

در یک روز زمستانی،با دستهای یخ زده و پینه بسته رسیدم به خانه ای که برایم بهشتی بی فروغ بود.
صدایش زدم:
-رضا ،رضا
خاموش بو،دخاموش بود. فقط گفت: ((مریم،اینجارو ببین! ،صداش می شنوی؟!))
-کدوم صدا؟!
-گربرو میگم ،داره با من حرف می زنه.
-بسم الله،چی داری میگی؟!
-باور کن،خوب به صداش گوش کن،داره میگه بابا
خشکم زد،باورم نمی شد! مطمئن شدم عقل از سرش پریده.
 فقط گفتم:خدایا کمکم کن
روزها،ماه ها ،می گذشت،ولی بدتر می شد که بهتر نمی شد.

یه روز می گفت:((مورچه ها حمله کردن))
یه روز می گفت:((پرنده ها،از من متنفرن))
دیگه داشتم از دستش ظلّه می شدم ،حتی در دستشویی باز میذاشت! جلوی بچه،خودش عریان می کرد.

با هزاران خواهش و تمنّا، بردمش پیش روانپزشک .

-دکتر بگید ،چرا شوهرم اینطوری شده؟!
 -همسرتون  اسکیزفرنی شده،

-اسکیزفرنی چیه دیگه؟!

-اسکیزفرنی یک اختلال روحیست که  حدود یک نفر در هر صد نفر به آن مبتلا می شوند.

یکی از علائم این بیماری،توهّم است و همچنان ادامه داد ،آنقدر که دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم:دهنت ببند.

وقتی از پیش دکتر برگشتم ،با هزاران فکر و خیال سری زدم به مادرم.
همه داستان را سیر تا پیاز برای مادرم شرح دادم . وقتی به چهره مادرم نگاه کردم،غمی بزرگ در چهره اش تداعی شده بود،با دیدن مادر داغ دلم بیشتر شد.

با همه اهل دوست و آشنا مشورت کردم،باسوادها ،حرف دکتر را تکرار کردند:اختمال بهبود پایین ست،خیلی پایین،همه گفتند:((رهایش کن،فرزندت را هم خودت بزرگ کن،کمکت می کنیم))
امّا عشق  رضا ،گوشم را کر کرد،وسوسه های رهایی را خاموش کرد،رها شدم از بند جدایی.
کار هرروزم مراقبت از رضا شده بود،جدا از کار بیرون 
 واقعا چی تونست منو بند رضا نگه داره؟! ،مگه می شد، چیزی به جز عشق باشه؟!
وجودم ،مبتلا به عشق رضا بود.دوایی برای التیام دردهایم نیافتم،به جز عشق
مبتلا به خستگی بودم،امّا دچار رضا بودم. دچار تر از آنچه دیگران باور کنند.
در دل خسته و عاشقم می گفتم:((شمع های دلم را یکی پس از دیگری برای تو روشن می کنم،خاموش که شد دوباره برای تو روشن می کنم،تو رضا ،تو))
با بدن خسته و کوفته،کلّه سحر پاشدم رفتم کلّه پزی ،اخه رضا کلّه پاچه خیلی دوست داشت. وقتی به خانه رسیدم،صدای جیغ و فریاد الهام را شنیدم ،همسایه ها مقابل خانه زنجیر بسته بودند!.

صدای اورژانس ،تنم را لرزاند. یادم نیست کی گفت،ولی یکی گفت:((تسلیّت می گم ،غم آخرت باشه))
همان لحظه بود،که یک جنازه روپوشیده،بیرون آورده شد،همان لحظه بود که الهام پرید بغلم.
همان لحظه بود که فهمیدم ،رضا مرده.
هنوز کارد خونی،یاد گاری از رضاست.

پس از آن زبانم کارد خونی شد ،پس از آن زبانم کشت،همانهایی را که می گفتند:((حیف تو نبود،زنه رضا شدی؟ّ!))

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما