تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بچه آهویی که باردار بود
نویسنده: پرشیا خلیلیان

در دنیای به این بزرگی ، در گوشه ای از کره زمین، درمیان آن همه جنگلهای زیبا و سرسبز، در جنگلهای هیمالیا که حیوانات زیادی از گونه های عجیب و غریب مانند پلنگ برفی، بزوحشی، گوسفند تبت، بزکوهی، آهوی ختن و پرندگانی زیبا زندگی می کردند، آهویی کوچک و ضعیف درمیان شکافی بزرگ از کنده درختی پنهان شده بود.

آهوی قصه ما از میان آن شکاف میتوانست همه جا را ببیند و دنیایش از دریچه همان شکاف دیده میشد.

او هر روزه آهوانی را می دید با چشمانی زیبا و دست و پاهایی بلند که در ارتفاعات هیمالیا به جست و خیز میپرداختند. پلنگ ها، بزها، گوسفندان و دیگر حیوانات هر کدام به سبک خاص خودشان خودنمایی می کردند. دیدن پرواز پرندگان رنگارنگ و زیبا در آسمان آبی  برایش بسیار روح نواز و چشم نواز بود.

برای آهوی قصه ما دیدن این هنرنمایی ها حسرت بزرگی در دلش بود. حسرت این که چرا او نمیتواند همچون آنها آزاد باشد، بدود، شاد باشد و فایده ای برای این هستی داشته باشد.

بارها دلش میخواست از این حفره بیرون بیاید و مانند دیگر حیوانات آزاد و رها زندگی کند. اما ترسهایش اجازه حرکت و اقدام به او نمی داد. ترس از خورده شدن، دریده شدن.

زمانی که کودکی تازه متولد شده بود، مادرش اسیر چنگال های پلنگ شد و پدرش را نیز شکارچیان شکار کرده و شکمش را دریده و چیزی از آن بیرون کشیدند و رفتند.

از آن روز به بعد، کودک تازه متولد شده ما، خود، باردار شد، باردار کودکی از جنس ترس در شکمش. کودک ترس هر روز بزرگ تر و بزرگ تر می شد.

دیدن این حادثه دردناک ، برایش یک کابوس بزرگ ساخته بود و به همین علت او هیچ وقت جرات نمیکرد که در میان جمع باشد و فکر می کرد که همه قصد کشتن و صدمه زدن به او را دارند.

او می دانست که وجود او و همنوعانش برای هستی چیزی ارزشمند دارد. حتما باید چیزی گرانبها در شکمش باشد که او از آن بی خبر است، وگرنه چرا شکارچیان قصد جان پدرش را کرده و بعد از پاره کردن شکمش،  او را رها کردند.

او هنوز کودک ترس را در شکمش باردار بود و هر روز متورم تر میشد.

تا اینکه روزی آهو در فکر فرو رفت و در اعماق افکارش پرسید:  خدای من آن چیز گرانبها چیست که در من است و من از آن بی خبرم؟

افکار آهو دایما حول و حوش این پرسش می چرخید که چرا من زنده ام؟ من برای چه به وجود آمده ام؟ چرا باید همیشه بترسم؟ همه حیوانات چیزی برای خودستایی و خودنمایی دارند. اما من چه دارم؟

روزها و ماه ها در این افکار و سکوتی عمیق در تاریکی کنده درخت گذشت، تا این که روزی آهو متوجه دردی در ناحیه شکمش شد، گویی میخواست زایمان کند. هر روز که میگذشت دردش بیشتر و ناحیه شکمش متورم تر می شد.

تا اینکه شبی در خواب دید که غده ای نورانی در شکمش، او را به سمت خودش فرا می خواند. در گوش آهو نجواهایی شنیده میشد. او این نجواها را به برکت سکوت هایش و سوالهایی که هر روز در خلوتش میپرسید، در درون خودش می شنید.

گویی کسی میگفت: در دل تو گوهری است که باید خود آن را بیابی و گرنه توسط دیگران دریده میشوی. اگر خودت آن را کشف کنی، زندگی جاودان و ارزشمندی پیدا میکنی. اما برای رسیدن به آن باید دردهایی را  در روزهایی متمادی تحمل کنی و بار ترس هایت را بر زمین بگذاری تا گوهر درونت متولد شود. وقتی قدم بیرون گذاشتی، سنگی بزرگ را میبینی، شکمت را به آن سنگ بساب، میدانم، خیلی درد دارد، اما باید تحمل کنی. با ساییدن مداوم شکمت به آن سنگ، پوستت پاره شده و غده ای بیرون می زند. آن را همان جا رها کن و برو. آن زمان است که به راز هستی خود پی میبری.

آهو به محض بیدار شدن از رویای شیرینش، از دل کنده بیرون زد، او باید قدم در دل ترسهایش می گذاشت. اولین قدم، بسیار سخت بود و نمیتوانست حرکت کند، پاهایش می لرزید، اما به تدریج راه هموارتر و قدمهایش محکم تر شد. با مداومت درطی مسیر به سمت هدف، ترس از دلش هجرت کرد.

دردی عجیب و سخت در شکمش احساس میکرد، اما تحمل کرد و ادامه داد. کمی آنطرف تر سنگی بزرگ را دید. به سمتش رفت و همان کاری را که نداهای درونی اش گفته بود، انجام داد. بعد از مدتی شکمش پاره شد و غده ای بیرون زد. آن را رها کرد و در پشت درختی پنهان شد تا ببیند برای آن غده چه اتفاقی می افتد و راز هستی  و ارزش وجودی اش چیست؟

بعد از ساعاتی عده ای از شکارچیان به سمت آن آمدند و از یافتنش، بسیار خوشحال شدند.  آهو با خود فکر کرد، پس میبایست ارزش آن بیش از آنی باشد که بتوان تصور کرد.

خوب به گفتگوهایشان گوش کرد. آنها آن را مشک می نامیدند و از عطر و بوی خوش و کمیابی و گرانقیمتی  آن، بسیار صحبت می کردند و این که چه استفاده هایی برای تهیه عطر و دارو برایشان دارد.

آن جا بود که متوجه شد در درون او گوهری است تابناک و ارزشمند که با پذیرش، سکوت و تفکر، تسلیم و توکل، شجاعت و حرکت و رهایی به دست می آید و هیچ موجودی در این عالم بی علت آفریده نشده.

آن گاه، آهوی قصه ما با دستانش شکمش را لمس کرد، نفسی عمیق کشید و از ته دل برای حضورش و ارزشی که به این دنیا اضافه کرده است، آفریننده جهان را شکر کرد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. میم.جیم گفت:

    سلام خسته نباشید
    لحن مناسب کتاب های کودکان بود ولی پیامش برای آدم بزرگ ها
    اگه برای کودک بود باید پیامش رو میجوییدین و میجوییدین تا برای بچه قابل درک بشه.
    اگه برای آدم بزرگ ها بود باید لحن رو عوض کنید
    موفق باشید