تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تفکیک زباله
نویسنده: فرزانه کردلو

طنین، همیشه علاقمند بود که یک خدمتی به طبیعت و محیط زیست بکند. ناگفته نماند که هر لحظه که مجالی پیدا می‌کرد به چگونکی این ماجرا بسیار فکر می‌کرد. راه حل هایی هم به ذهنش خطور می‌کرد. منتها در نهایت به این ضرب المثل معروف می‌رسید:

 که ” یک دست صدا ندارد” .

 وقتی از کنار صحنه‌هایی در کوچه و خیابان رد می‌شد و می‌دید که مثلاً زباله های چون کاغذهای باطله در دل زباله‌های تر جا خشک کردن حس عجیب و غریبی داشت. کامل می‌توانست حس کند که زباله های تر با مایع هایی که از درون خود به بیرون ترشح می‌کنند؛ می‌خواهند انزجار خود را با کمک طراحی آبرنگ مانند به رخ آدمی بکشند. آنها در یک کار تیمی بر روی کاغذهای باطله اطراف خود نقش و نگاری خلق می‌کنند که همواره در طول تاریخ قابل ستاش بوده و هست. این طرح ها ثبت می‌شود به امید آنکه شاید روزی هنرمندی، زبان هنر آنها درک کند.

شاید زباله ها پیش خود فکر می‌کنند، این طرح ها و جاری شدن مایعات به مانند خط میخی می‌تواند توسط آدمیان رمزگشایی شوند. به هر حال با تمام ظلم و سمتی که از جانب بشر دیدند، به هوش آدمی اعتقاد راسخ دارند. فکر می‌کردند در بین آن رهگذران بی‌شماری که ضجه و ناله زباله ها را نمی‌شنیدند و بی‌تفاوت از کنار آنها گذر می‌کردند. آدم های اهل هنری باشند که ظرافت هنر را درک کرده و با هوش بصری که دارند و به این طرح و نقش هایی که می‌بینند به مانند کدهایی بنگرند که از طبعیت دریافت می‌کنند. هر روز از پی هم می‌گذرد و به هیچ وجه قدری از این امیدواری زباله ها  کم نمی‌شود.

هر چند از این آدم های اهل هنر درست است که انگشت شمار است ولی وجود دارد تا این آتش خشم را با پاشیدن آب سردی خاموش کنند. این آدم های زبان شناس در نهایت این کدها و طرح ها را رمزگشایی کرده و  هر از چند گاهی به داد محیط زیست و طبیعت میرسند، تا شاید مرهمی بر درد ناپایان این داستان باشند.کاش فقط ماجرا همین ها بود.

طنین همین طور که در تخیلات خود سیر می‌کرد. یک آن به خودش آمد و خود را در خیابانی دید که نزدیک محل زندگی‌اش بود. برای یک لحظه، متوجه بوی بد مقداری زباله شد که او را از تخیلش بیرون کشیده بود تا در واقعیت به نجات زباله ها برود. حالش خیلی دگرگون شد. همین طور که داشت از صحنه به اصطلاح شیون و ناله زباله ها  دور می‌شد به این جمله فکر کرد و در ذهنش چندین بار تکرار کرد:

 چرا من، بله چرا من نه!!

 چرا من یکی از  این کاشفان کدهای زبان زباله ها  نباشم و حرف این زبان بسته ها را به آدم های اطرافم انتقال ندهم.شاید هنوز رحم و مروتی در وجود آدمی مانده.

طنین یکی از همین آدم هایی است که دل نوشته های زباله ها را درک کرده و از بر است. می‌دید و می‌شنوید نه یک روز، بلکه هر روز می‌دید و در تخیلات خودش غرق می‌شد.

می‌دید که زباله های تر با شیون و زاری خاصی در میان مملوی از زباله های خشک به مانند لشکر شکست خورده‌ای می‌مانند که هر یک در گوشه‌ای افتادند و درخواست کمک می‌کنند. در این جنگ نابرابر دوره گردها تا توانستند نیمه های شب به جمع زباله‌ها هجوم ببرند و دل و جگر این زباله ها را به بیرون کشیدند و غنیمتی از این غنایم جنگی را به یغما بردند. این سرقت  و غارت زودتر از جولان دادن گربه های ولگرد در کوچه و پس کوچه های شهر صورت گرفته است. گربه‌ها  شکایت خود را به صورت تجمع و اعتراض خیابانی جلوی مکانهایی مثل  شهرداری و استانداری انجام دادند تا حقوق از دست رفتشان را بازگردانند.

 از صحنه اعتراض گربه ها که بگذریم یک جای دیگر هم بسیار شیون و فریاد زباله ها سرو صدا کرده و تا جایی که به افلاک رسیده و قهرمان داستان ما را به ستوه آورده.

 جایی نیست جزء مکان های تاریخی. وقتی به مکان هایی تحت عنوان بناهای تاریخی قدم می‌گذارید با صحنه‌هایی مواجه می‌شوید که دور از انتظار است. طنین با خود فکر می‌کند با این همه صحنه هایی که زباله ها تحت عنوان صداهای اندوه بار و نقش و نگاری رنگ و رو رفته خلق می‌کنند، چگونه مردمان این دیار ادعای قدمت ۲۵۰۰  ساله بودن را هم می‌کنند.

طنین برای دقایقی فکر می‌کرد، گرامیداشت ما از بناها و آثار تاریخی فقط در حد عکس گرفتن و یادگاری نوشتن روی ابنیه های تاریخی که هر از چند گاهی زخمشان سر باز می‌کنند نبوده، بلکه استعدادهای دیگری هم داشتیم که دارد با افزایش فرهنگ و دانش مان در گذر زمان رونمایی می‌شود. البته شاهکارهای دیگری هم در عصر کنونی داریم که دل هر بیننده و عاشق تاریخ را به درد می‌آرود.

طنین همین طور که یکی پس از دیگری در ذهنش به مانند نگاتیو یک فیلم از شاهکارهای برخی مخلوقات بشری در ایران را رد می‌کرد و صحنه‌هایی را از دل این فیلم شکار می‌کرد، یاد صحنه‌هایی می‌‍افتاد که در حین مسافرت در جاده دیده بود.

بله، انواع نایلکس های گره خورده به بوته ها در کنار جاده می‌خواهد کدام خطای آدمی را به نظاره بگذارد.

آیا ما به شعار “شهر ما خانه ما” به خوبی عملی می‌کنیم، یا در حد همان تابلو نوشته و بنرهای داخل خیابان های شهرمان است که جا خشک کردند و کاری صورت نگرفته.به نوعی می‌شود گفت جزو نماد و مبلمان شهریمان به حساب می‌آوریم.

تخیلات طنین  هر روز و هر لحظه جان و قوت دوباره می‌گرفتند.

گذشت گذشت گذشت …….

هر روز طنین، در ذهنش تخیلاتی این چنینی از دغدغه‌اش که تفکیک زباله بود به تصویر می‌کشید و بی‌آنکه متوجه شود. روزی قدم های بزرگی برای آرزویش خواهد برداشت.

آرزوی زمین پاک همیشه یکی از رویاهای زندگی‌ طنین بوده و هست. با این وجود در خانه و محل کار سعی می‌کرد همه را به موضوع تفکیک زباله تشویق کند. هیچ وقت اجبار و محدودیتی در کار نبود. منتها همه کسایی که با او در ارتباط بودند بعد از مدتی بی چون و چرا مجاب می‌شدند که یا کمتر زباله به وجود بیاورند یا اینکه زباله های خود را در تحت عنوان آشغال های تر و خشک جدا کنند تا به قولی، شعار تفکیک زباله از مبدأ را رعایت کرده باشند.

تا چند سال پیش فضای اینترنت این قدر گسترده نشده بود تا بخواهید مطلبی را بین عده‌ای رواج دهید و به عبارتی فرهنگ سازی کنید. هر چند با همه رشد و توسعه‌ای در رسانه ها و بخصوص فضای مجازی صورت گرفته و می‌گیرد ، تفکیک زباله هایی چون کاغذ، پلاستیک، درب  بطری ها و … باز جای کار دارد.

طنین با اینکه از خیلی وقت پیش در این پویش به صورت خودجوش مشارکت داشت و انواع آشغال ها را تفکیک می‌کرد و سپس آنها را با دلی خوش راهی بیرون از منزل و… می‌کرد.

گاهی پیش خود فکر می‌کرد: کاش جایی بود فقط مختص تفکیک زباله کاغذ بود تا بیشتر از این، درخت های زبان بسته قربانی افکار پوسیده و نابلد آدمی نشود. چند درخت بایستی قطع شود تا  آدمیان راضی شوند و تیشه‌ها را به زمین اندازند.

 یکی دو سال از این جریان گذشت. یک روز بر حسب عادت روزانه به کتابخانه ‎رفت تا کتابی امانت بگیرد. دوست قدیمی خودش را در عین ناباوری ملاقات کرد. دوستش هم با هدف تحویل کتاب آن روز و آن لحظه وارد کتابخانه شده بود.

کتابخانه‌ای سوت وکور بدون آنکه پرنده‌ای در آن پر بزند. طنین همین طور که از در ورودی کتابخانه وارد راهرویی شد که به کتابخانه اصلی منتهی می‌شد. یک اتاقی در آن مکان بود که دو متصدی کتابخانه در آن نشسته بودند و برای خود داشتند کتاب می‌خوانند. در یک آن با نزدیک شدن طنین، یکی از آنها متوجه شد و ایستاد تا پاسخگوی درخواست طنین باشد. طنین کتابش را تحویل داد و منتظر بود کتابدار کتابی که  کد آن را بر روی  برگه نوشته  بود را برایش بیاورد. همین طور که داشت کتابخانه سوت و کور را رصد می‌کرد، صدای قدم هایی از داخل راهروی بیرون کتابخانه اصلی شنید. کسی داشت می‌آمد و به در ورودی نزدیک تر می‌شد.

طنین چشمم به در ورودی کتابخانه اصلی بود که بیبند کیست؟

دید دختری چادری وارد شد. چهره ‌اش برایش آشنا بود. چیزی نگفت و گذشت. وقتی متصدی دیگری که آن جا بود نام دختر را پرسید تا کارتش را تحویل بدهد.

طنین متحیر شد، عه این که سمیراست. پس حدسم درست بود.

در حالی که دختر منتظر گرفتن کارتش بود.

طنین کمی جلوتر رفت و نزدیک شد و رو به دختر آشنا سلام کرد.

دختر رویش را برگرداند تا ببیند این چه کسی است که به او سلام کرده:

برای دقایقی صحنه های گذشته در جلویش ردیف شدند. هیچ صحنه‌ای از نظرش جا نماند. یادش آمد. دوست دوران دبیرستان.

…………..

و سرآغازیک حرکت عظیم بار دیگری با یک کلمه سلام شروع شد تا جریان عظیم به راه اندازد.

صحبت های اولیه دو دوست به خوش و بش کردن و زنده کردن خاطرات گذشته دوران مدرسه سپری شد. وقتی صحبت به کار و خانواده رسید. طنین از صحبت های دوستش متوجه شد که رشته او محیط زیست است و در چند موسسه خیریه هم برای حفظ محیط زیست در کنار حمایت از خانم های سرپرست خانواده اقداماتی انجام داده. وقتی پیگیرتر شد…

این داستان ادامه دارد….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    چه داستان قشنگی، منم یکی از دست‌های محیط زیستم. احترام به طبیعت… مرسی

    • فرزانه گفت:

      خیلی ممنونم که وقت گذاشتین وداستانم خوندین. چه خوب خیلی عالیه که دوستدار طبیعت و محیط زیست هستید. با نوشتن این داستان اگر بتونم تعداد اندکی رو هم به کار تفکیک زباله بخصوص کاغذ تشویق کنم. بهترین خدمت به طبیعت با همدیگه کردیم. تشکر ویژه ازتون