تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جهنم کلمات
نویسنده: Nastaran

از روی مبل بلند شد . تقریبا ۳ ساعت بود که نشسته بود روی مبل و زل زده بود به ساعت روی دیوار و داشت مسابقه دو عقربه های ثانیه شمار ، دقیقه شمار و ساعت شمار را نگاه می کرد. آنها در توهماتشان فکر می کردند که دارند مسابقه می دهند، حال آنکه حقیقت این بود که حرکتشان به هم وابسته بود. کوچکترین آسیب به هر کدامشان، بقیه را نیز از حرکت باز میداشت و این به معنی ایستادن زمان از حرکت بود .
در طی ۱۰ سال گذشته، تنها صدایی که پیرمرد می توانست تحمل کند، تیک تاک ساعت بود . چرا که این صدا، هیچ مشکلی برایش ایجاد نمیکرد.
البته که سکوت طبیعت هم قابل تحمل بود. صداهای طبیعت سکوت را نمیشکند، بلکه بر آن می افزاید. اما فقط کافی است یک صدا از ساخته های این موجود دو پا به گوش برسد. نه تنها سکوت شکسته میشود بلکه گوش را آزرده میکند . اما خب شهر فاصله زیادی با دل طبیعت داشت. برای همین به همان صدای ساعت اکتفا کرده بود.
پیرمرد به سمت کمد لباسهایش رفت.شلوار و پیراهنی پوشید با یک بارانی .مجبور بود چتر هم بردارد.
بعد رفت سراغ کشوی میزش.
۴ بسته پنبه داخلش بود . در هر گوشش اندازه یک گردو پنبه گذاشت. بلکه صدایی نشنود.
از خانه بیرون زد. سعی میکرد تا حد ممکن از رهگذر ها دور باشد و صدایشان را نشنود.
اگر دست او بود، یک چسب در دهان همه مردم شهر میزد تا این همه یاوه گویی نکنند و او را آزار ندهند.

به راهش ادامه داد. ناگهان احساس کرد دهانش مزه ی ترش گرفته انگار که لواشکی درونش بود، به اطرافش نگاه کرد… پسر بچه کنار مغازه آن دختر دست فروش ایستاده بود و داشت با اشک و آه ،از مادرش درخواست میکرد برایش لواشک بخرد. نعره میزد و کلمه لواشک را خیلی واضح بیان میکرد و برای همین بود که پنبه های گوش پیرمرد ، دیگر نتوانسته بودند جلوی ورود صدا را بگیرند.
پیرمرد با سرعتی باور نکردنی از آنها دور شد.
پیچید توی خیابان اصلی. میخواست هر چه سریعتر برسد به سوپر مارکت‌. خرید کند و برگردد. وقتی به سوپر مارکت رسید، رفت سراغ یخچال فروشگاه. پنیر و کره و شیر برداشت. رفت سراغ ماهی ها و ماهی مورد علاقه اش را انتخاب کرد . با اشاره به فروشنده گفت آن را برایش خرد کند. خیلی وقت بود تصمیم گرفته بود ادای کر و لال ها را در بیاورد. با این کار خیلی کمتر با مردم حرف میزد و مزه ی کلمات مختلفی که مردم میگفتند، کمتر اذیتش میکرد.
در حالیکه منتظر بود ماهی ها آماده شوند، شخصی از کنارش گذشت. سرتا پا لباس های مشکی، کفشهایی مشکی و براق که به طرز عجیبی در آن باران ، ذره ای گل به خود نگرفته بود. آن قسمت از موهای مرد که زیر کلاه نبود و دیده می شد، به رنگ زیتون بود. تنها فکر کردن به کلمه زیتون کافی بود تا پیرمرد حس کند زیتونی در دهانش دارد….
پیرمرد به خود آمد. آب دهان زیتونی اش را قورت داد.
یعنی خودش بود؟ همان آدمی که این همه سال دنبالش میگشت؟ مسبب همه ی این اتفاقات؟ همان جادوگر مکار ؟ مزه ی زیتون جای خود را به مزه ی تلخی داد که ناشی از فکر کردن پیرمرد به کلمه انتقام بود.

بدون هیچ درنگی رفت سمت آن مرد، روی شانه اش زد. مرد برگشت. چشمهایش آبی بود با بینی کشیده و لبهایی نازک . پیرمرد به مغزش فشار اورد تا بفهمد این همان مرد ۱۰ سال پیش است یا نه که مرد رشته افکارش را پاره کرد و به او گفت :مشکلی پیش آمده آقا؟
همان صدا کافی بود تا شک پیرمرد تبدیل به یقین شود. خود خودش بود. همان صدا. ۱۰ سال پیش ، روی نیمکت پارک در حالی که به خاطر از دست دادن رز، عشق تمام زندگیش ، گریه میکرد، صاحب این صدا کنارش نشسته بود و از او پرسیده بود ،مشکلی پیش آمده آقا؟ دقیقا بعد از اینکه آن مرد با او تا خانه اش همراه شده بود و بعد از صرف چای از خانه اش رفته بود، زندگی مرد شده بود جهنم. جهنمی به گستردگی کلمات . هر کلمه ای برایش مزه پیدا کرده بود . مزه ی تلخ ،شیرین ،ترش، شور، و حتی ترکیب این ها به علاوه مزه های جدیدی که مطمئن بود هیچ کس تا حالا آنها را نچشیده است….
پیرمرد از مرد مو زیتونی پرسید:مرا یادت نیست ؟ ۱۰ سال پیش روی نیمکت پارک هم از من پرسیدی مشکلی دارم یا نه و بعد برای صرف چای به خانه ام آمدی و بعد که رفتی زندگی من جهنم شد. من مزه ی تمام کلمات را حس میکنم. تو یک جادوگری . من باید تو را نابود کنم تا این جادوی شیطانی ات از بین برود.

دستش را بالابرد تا مرد را بزند اما آن چشم های آبی نیروی عجیبی داشتند. دستش را وادار کردند همان بالا بماند. مرد چشم آبی لبخندی زد. دندانهای سفیدش پیدا شد.
آرام در گوش پیرمرد چیزی گفت . دوباره به پیرمرد نگاه کرد. به دست پیرمرد نگاه کرد و آرام سرش را پایین آورد و همراه با نگاهش دست پیرمرد هم پایین آمد. به پیرمرد گفت :روز خوش آقا .
و راهش را کشید و رفت.
تازه پیرمرد متوجه مردمی شد که دورش ایستاده بودند و با تعجب او را نگاه میکردند‌. یکهو صدای زنی را شنید که به دوستش گفت: بیچاره دیوانه شده است. با خودش حرف میزند…
دوستش گفت: من میشناسمش . بیچاره بعد از مرگ همسرش عقلش را از دست داد . ازبس عاشق زنش بود.
جمعیت متفرق شد . فروشنده ماهی پیرمرد را صدا زد و گفت که بیاید ماهی هایش را بگیرد .
پیرمرد ماهی هایش را گرفت . پولش را پرداخت کرد و به سمت خانه اش به راه افتاد . ناگهان ایستاد. آن مرد فروشنده گفته بود ماهی ولی هیچ مزه ی ماهی ای حس نکرده بود. به زیتون فکر کرد. اثری از مزه نبود. به لواشک هم فکر کرد ولی اثری نداشت….
پنبه ها را از گوشش درآورد . بعد از ۱۰ سال صدای شهر توی گوشش پیچید. باران دوباره شدت گرفت . پیرمرد زیر باران ایستاد تا صدای رهگذران را بشنود . گوش کرد و گوش کرد و گوش کرد اما اثری نداشت. برای اولین بار ، ۱۰ سال بعد از مرگ رز، با صدای بلند خندید.

به یاد حرف های مرد مو زیتونی افتاد:
کلمات همیشه مزه داشته اند، دارند و خواهند داشت.
تو از بین این همه مزه تنها به بخش جهنمشان توجه میکردی. غافل از اینکه کلمات بهشتی هم دارند. از نیرویی که این همه سال داشتی استفاده نکردی و فقط به این فکر کردی که من پیدا شوم تا مرا بکشی… تو خودت نادانی ات را دوست داری. پس تو را با او تنها میگذارم .
روز خوش آقا.

پیرمرد دوباره به راه افتاد. در حالیکه آفتاب نبود اما سایه ی نادانی پیرمرد همراه با او حرکت میکرد. کلمات دیگر مزه ای نداشتند. پیرمرد خوشحال بود. غافل از اینکه زندگیش دیگر مزه ای نداشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما