تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هیچوقت نخواستم میز بخرم
نویسنده: آتنا طاهری

روی کاغذ کنار دستم نوشتم فرار نکن و بعد دوباره پشت سر آن نوشتم فرار نکن فرار نکن فرار نکن. توی آینه ی روبرو نگاه کردم و با اینکه قیافه ام چنگی به دل نمیزد اما زل زدم. آنقدر به خودم زل زدم تا خسته شوم از صورت بی حسم. هیچ اکتی در چهره ام نبود. هیچ حسی. هیچ غمی. هیچ شادی. بهترین چیزی که میتوانستم به حال صورتم نسبت بدهم همین بی حالی مفرط بود. آب زدم به صورتم. یخ و پرقدرت. بازهم آب زدن را تکرار کردم. آب زدم آب زدم آب زدم و تکرار کردم که تو نباید فرار کنی. شیر را بستم و دست برداشتم از آزار نگاهم در آینه. رفتم بیرون. از این دستشویی نه چندان کوچک. در و دیوار های سفیدش را ترک کردم و درش را بستم و تمام. رفتم بیرون.

تمام فرش پهن شده در مسیر دستشویی تا اتاق را با کف پاهایم لمس کردم و دستان سردم که تند تند می لرزیدند را در هم پیچیدم و چشمهای تو رفته ام را بستم و اشک هایم ریخت از گوشه ی پلک. چرا باید بروم؟ چرا باید بمانم؟

در میزند کسی و من صدایم را از ته چاه گلویم بیرون می کشم و میگویم بیا تو. میپرسد خوبم؟ میگویم میبینی که نه. میگوید بلند شو بیا شام برایت گرم کرده ام. میگویم به نظرت دهانم میتواند باز شود؟ بدون اصرار میرود بیون. من تمام تنهایی ام را جمع میکنم توی مشتم و میکوبمش روی بالش. نه دستم درد میگیرد و نه بالشم اعتراضی میکند. این بار سرم را آماده ی فرود سقوط وار روی بالشم میکنم. خسته شده ام. میروم شام بخورم. و همراهش یکی از آن قرص های طوسی که بسته ی نارنجی دارد. همان ها که از بسته قرص خاله دزدیده ام. همان ها که میگفت یک هفته بخوری همه چیز برایت عادی میشود.

من فقط میروم برای دیدن دانه های برنج که میخواهند سنگینم کنند. میخورمشان. آرام آرام میروند پایین و تند تند سیرم میکنند. کنار میکشم و از صندلی ام پایین می آیم. شامش بد نبود. یک قرمه سبزی به غایت ترش که به تلخی میزد. شاید هم یک فسنجان شیرین عسلی. راستش نفهمیدم دقیقا چه بود اما سیر شدم و برگشتم به اتاقم که درش یک حمام مستطیلی هست و یک تخت قراضه و فکستنی و یکی دوتا قفسه قرمز فلزی. من نوشته هایم را روی تخت یا توالت فرنگی حمام می نویسم. نمیدانم چرا هیچوقت نخواستم میز بخرم. بیخیال ورانداز کردن اتاق در را می بندم و خودم را پرت میکنم روی مامن همیشگی ام که چند دقیقه پیش هم از رویش به هر ضرب و زوری بود بلند شدم تا بروم شام گرم کرده را بخورم. تختم خیلی سروصدا از خودش در می آورد. بعید است بتوانی یک غلت بزنی بی آنکه از خواب بیدار شوی. ولی من با هیچ چیز عوضش نمی کنم. دوران دانشجویی ام که بچه ها می آمدند خانه مان، مادرم طبق روال همیشه مخالف بود که هر کسی را ریسه کنم دنبال خودم و بیاورم توی اتاقم. بعضی هایشان شب هم می ماندند و مادر من دیگر کارد میزدی خونش در نمی آمد. مادرم با رفت و آمد و دوست و رفیق بازی مسئله ی جدی دارد. آن زمانها می افتادیم روی تخت من و همدیگر را میزدیم. انقدرها هم سروصدا نداشت. شاید هم انقدر داد میزدیم و فحش و بد بیراه نثار هم میکردیم دیگر صدای تخت به چشم نمی آمد بین اینهمه هیاهو.

حالا همه شان رفته اند. یکی آمریکا یکی هلند و آن یکی هم ویزای سوئد به دست. یکی در فکر ساخت یک پادکست و دیگری در فکر ادامه تحصیلش در یکی از آکادمی های خوب پایتخت. و آن یکی هم پی یک ورزش جدی. همه شان زندگی شان را جدی گرفته اند. جدی جدی میروند زن میگیرند و حتی گاهی از بچه و داستانهای بعد از پدر شدن حرف میزنند. فرامرز که هیچوقت دل خوشی از خاله و عمو بازی نداشت حالا حاضر نیست قید امکاناتی را بزند که آن بچه های کوچک با خودشان می آورند. کلی تسهیلات و خانه و مرخصی با حقوق و البته کنارش عشق و با نمکی های یک نوزاد. با زنش حرف زدم و گفتم فرامرز انقدر حرص میزنه که میتونه تا ابد واست بچه درست کنه که به جاش وام و تسهیلات بگیره. و حتی گاهی از خودم تعجب میکنم که به حالشان غبطه میخورم یا اگر واقع بینانه تر بخواهم بگویم حسودی میکنم. به اینکه می نشینند پای تاک شوی تلویزیونشان و دستشان را حلقه میکنند دور گردن آن خانومی که همسرشان است و بچه ها هم رفته اند خوابیده اند و یک شامی هم کنار هم خورده اند و همه چیز خوب است. خیلی خوب!

و من نمیدانم باید بروم یا بمانم؟

باید بگذارم بروم یا بمانم؟

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما