تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

امپراتور اساطیر
نویسنده: مهدی کرامتی

به نام خدا

۲۱-۱

مسافت زیادی تا “فیلاسوفیا” باقی نمانده بود. ۲۱ مرد، دوشادوش یک دیگر حرکت می کردند. آن ها پیش تر دریا، رود، جلگه و جنگل را پشت سر نهاده بودند. اینک امّا باید بیابانی را تا مقصدشان سیاحت می کردند. آفتاب اینک، بالا آمده بود و ابرها را پرخاش گرانه، پراکنده می ساخت.

صدایی نبود، جز پای مردان که هماهنگ بر زمین کوفته می شد. از بالا گویا خطّی صاف، گویا ماری، می خزد. این مردان، از کجا آمده بودند؟ اهل چه دیار و چه زمانی بودند؟ بهر چه سوی کدام مقصد گام برمی داشتند؟ بی تردید آن ها در پی متاعی بودند …

۱-۱

کنار برادر اش نشسته بود. رخسارشان بانگِ تهی بودنِ شکم هایشان را فریاد می کرد. برای او، شاید آن چنان دشوار نبود. گرسنگی برای او – لا اقل – رقیب نحیفی بود. شیر را هراس از کفتار؟ اما رسم جوان مردی نبود که بنشیند و برادرش گرسنه بماند. برخواست. کمر به شالی استوار ساخت و به جست و جوی کار، روانه شد.

چندی گردید و در نهایت، زنِ فرتوتی را دید که به دنبال کارگری می گردد تا خاک اش را گل کند و کاشانه اش را تعمیر . پیرزن، جوان را – که تنومند و قدرت مند می نمود – گفت:

« من طلا و نقره ای ندارم جوان ؛ اما در عوض، تو را از خرمای تازه ای سیر خواهم کرد. گوارای وجود!»

جوان به اشارت سر، بر این تکلیف گردن نهاد و مشغول کار شد. خشت بر خشت. خاک بر خاک. پیوسته و استوار، خانۀ زن را از هر نقصی رفو کرد. به راستی مرد، هنگام عرق ریختن چه زیباست … چه شکوهی دارد … !

پاسی از روز گذشت. ساعَتی. پیرزن، مرد را ستود و مردِ جوان به سوی برادر خود بازگشت و با یکدیگر، خوردند و رنگ رخسار، از رنگ زرد شستند و رُفتَند …

۲۱-۲

چهره های این مردان، هیچ ربطی به یکدیگر نداشت. لباس های شان هم. موهای آن ها. در ظاهر، آن ها ۲۱ بیگانۀ دیوانه بودند که قطار وار در بیابان پرسه می زدند. یکی از آن ها ریش سفید و بلندی داشت که مشغول بازی با زانوان اش بود. دیگری، ریش هایش را تراشیده بود. آن یکی دیگر، ردای سفیدِ بلندی به تَن و چند نفر از او جلوتر، یک نفر، یک دست کت و شلوار یک دست مشکی، پوشیده بود. همه سنگین راه می رفتند و با این که انتظار می رفت، کوفته و افسرده حال باشند، موقّر می نمودند.

آن ها در سن و سال نیز آن چنان شباهتی به یک دیگر نداشتند امّا در میان شان، کودکی دیده نمی شد. جوان، چِرا، اما نوجوان نه. آنها از میان هزاران دهکده و روستا گذشته بودند. آن ها سایۀ هزاران درخت را تجربه کرده بودند و از آوای پرندگانه گوناگونی، لذّت برده بودند.

 وقتی از میان مردم می گذشتند، هرکس چیزی می گفت – هیچ کس جرعت نمی کرد، از آن ها سوالی بکند و این در حالی بود که چشمۀ کنجکاوی در همه، فوران کرده بود –

عده ای می گفتند

آن ها ۲۱ حکیم اند که به جست و جوی خدایان می روند؛

بعضی می گفتند

آن ها در جست و جوی چشمۀ جاودانگی هستند؛ آن ها می خواهند تا ابد زنده بمانند.

عده ای کمی نیز خنده کنان، آنان را دیوانگانی تهی مغز می خواندند.

حتی بعضی اعتقاد داشتند که آن ها به کوهستان فیلوسوفیا می روند. سرزمین اسرارآمیزی که تا به حال اجازۀ زنده بازگشتنِ میهمان هایش را نداده است. مردم می گفتند:

«آن ها به فیلوسوفیا می روند تا اسرار خدایان را فاش کنند.»

امّا مردان، توجهی به این گفت و گو ها نداشتد. آن ها می رفتند و باز هم می رفتند.

۱-۲

« ملاک دانش است ! »

« مگر ندیده ای هزاران دانشمندی را که تاریخ به دوش می کشد؛ همان ها که به قدر ارزنی ارزش نداشته اند؟ بعضی وقت ها می اندیشم که گاهی دانایی از جهل خطرناک تر است ! »

کسی گفت:

« زیبایی ! زیبایی چطور ؟ »

شخصی برخواست و به ناله و شکایت گفت:

« به خدا قسم که من زیباترین زن این دیار را در خانۀ خود دارم اما چنان که می بینید، هنوز سن به ۵۰ نرسانده، موهایم به قاصدک می ماند و کمرم به کمان !»

« تو را با این زن چه گذشت است که چنین ناله می کنی؟»

– هیچ چیز مسلمان ! اخلاق ، دریغ از اندکی گشاده رویی و گشاده دستی ! ای کاش مرا زنی بود که لب نداشت، اما چشمانی داشت که در آن، بلبلان از عشق سخن ها می گفتند …

مردی، گام درون عمارت نهاد.

او را گفتند که تو دانایی و دنیا دیده ای، با چه کیلی، باید آدمی را وزن کرد؟ ارزش آدمی به چیست ؟

مرد، لبخندی زد و گفت

خود چه می پندارید؟

گفتند که درمانده ایم و الا دانا را چه به پرسش نیاز است!

گفت:

«آدمی را باید با آنچه دوست می دارد وزن کنید … هرچه محبوب سنگین تر ، انسان را قدر فزون تر …»

زبان ها عقب نشسته بودند و عقل ها دم فرو بسته بودند. چشم ها به سجدۀ تحسین فرو افتاده بودند. صدایی نبود، تنها از سخنِ ژرف ناک مرد، قطراتی از کیاست و درایت، به درون قلب های حاضران، می چکید.

۲۱-۳

راه زیادی باقی نمانده بود. بیابان، اینک پشت سر بود و کوهستان پیش رو. این جا؛ درست رو به روی اسرارآمیز ترین رشته کوه تاریخ.

 کوه پیمایی آغاز گشته بود. آن ها به دنبال رازی بزرگ بودند. به دنبال رازی تا بشر را، تا جهان را درمان کنند. آن ها به دنبال “فضیلت” می گشتند.

این، احتمالا، حکیمانه ترین ماجراجویی تاریخ بود.

 خورشید، دیگر شلاق، کنار نهاده بود و ابرها را زیر بال و پر خویش گرفته بود. نسیم، تمام توان خود را به کار بسته بود تا میهمانانِ کوه را مشمول خنکای خود کند.

فیلاسوفیا. کوهستانی در شرقی ترین و غربی ترین و شمالی ترین و جنوبی ترین نقطۀ زمین. جایی که قله، بوسه ای ابدی را نثار آسمان می کرد. قرارگاه عاشقانۀ ابرها و سنگ ها.

پله به پله صخره ها را در نوردیدند و اینک در میانۀ میانه ترین کوه کوهستان، گرداگرد یکدیگر ایستاده بودند. اینک، ماه با شکوه، می رفت تا بر تخت پادشاهی اش تکیه کند.

مردان، منتظر ماه و ماه منتظر پیشکاران اش: ستارگان. آسمان پر تلألؤ. مردان، دست هایشان را بر روی نقطۀ معینی از کوه نهادند. ماه، بر دست هایشان تابید و کوه شکافته شد. صدای مهیبی بود که کوهستان بارها آن را تکرار کرد.

مردان که گویا آن چنان هم غافلگیر نگشته اند، به سرعت به درون رفتند و دیری نپایید که دروازۀ گشوده شده، دوباره بسته شد.

۱-۳

جنگاور، پیل هیکل و غول اندامی به این طرف گودال پرید. گِرِهِ ستیز گشوده گشته بود و حال افسار به دست این مرد بود.

سوار بر اسب، گویی سوار بر قالیچۀ سلیمان، برای لشکر پیش رویش رجز می خواند و شلاق تحقیر بر سر و صورت شان می کوبید. ظُهرِ ظُهر بود و خورشید، چونان که کینه ای به دل گرفته باشد، با تمام قوا می تابید.

کسی را جرعت گامی برداشتن نبود. نفس ها حتی به احتیاط بیرون می آمدند و به احتیاط، به درون می خزیدند. پهلوانِ کمی نبود این مرد! آوازه اش را همه شنیده بودند.  اما … !

نه !

گویا صدایی می آید … امّا این صدا، صدای یک جنگاور میدان دیده نیست! … صدا نازک تر از این حرف ها می نماید … نوجوانی است که  انگار – در باور دیگران – به قدر کافی از سر سفرۀ زندگانی خورده و نوشیده.

حیرت یقۀ همه را گرفته بود. فرمانده اش او را نگاه نمی کرد … می نگریست! شمشیرش … ! شمشیرش به صاحب اش رَشک می بُرد، تفاخر می کرد. رخصت از فرمانده گرفت و راهی شد. حیرت، میان تمام لشکریان دست به دست می گردید …

جوان، پای در رکاب نهاد و به پیش رفت. مرد پیل جسّه که دید موهای صورت جوان نیز هنوز نروئیده اند گفت:

«جوان، برو، کشتن کودکان را برای چون منی که پهلوانان به زیر کشیده ام هنری نیست! خوش ندارم، با کشتن ات شرمندۀ شمشیر خویشتن باشم!»

جوان، سوار بر اسب، تکانی خورد و گفت:

«سخن به گزافه گفتن، خلاف حکمت است، اگر از جنگ چیزی می دانی نشان ام بده !»

دیگر، وقت پیکار بود. ابروی مرد، ابروی جوان را، چشمان مرد، چشمان جوان را، شمشیر مرد شمشیر جوان را.

شمشیرها،

اینک، فقط شمشیرها سخن می گفتند.

گرد برخواسته بود و عرق، از کنارۀ کلاه خود دو جنگاور به بیرون شُرّه می کرد. شمشیرها بالا می رفتند و پایین می آمدند و خستگی می رفت تا داوری کند.

چندی گذشت …

غبار به علامت پایان ستیز فرونشست. همه خود را برای دیدن صحنۀ دل خراشی مهیا کرده بودند. برای دیدن سرِ بریدۀ جوان.  ناگهان، زمان متوقف گردید! حتی تاریخ به تعجب ایستاده بود و می نگریست، شمشیر نوجوان، در مرزهای گلوی مرد، ایستاده است. مرد، جانی در بدن نداشت اما رنگ خشم هنوز به رخسارش بود. غرورش شکسته بود و سودای انتقامی – حتی کوچک – داشت.

جوان عزم کرد که سر از تن اش جدا کند که مرد، آخرین تیر اش را پرتاب کرد و آب دهانی به صورت جوان انداخت. امّا قرار نبود که اسرار این نبرد به همین جا به پایان برسد. جوان، خشم را کنار زد و چند قدمی به دور مرد گردید.

پرسش، جان تماشاگران را می گزید. آخر چرا ؟ این جوان می کند؟ هرچه بود، اینک، صدای شادی از سمت هم رزمان این نوجوان بلند بود و سرِ پلهوان غول کش، بر دستان نوجوان.

۲۱-۴

+ شما این جا چه می کنید؟

آن که از بقیه سالخورده تر بود، پای به پیش گذاشت و گفت

– درود ! ما به دنبال فضیلت می گردیم. ما این جاییم تا راه زندگیِ با فضیلت را دریابیم. ما دریافتیم که در این کوه، گوهری است که هر کس آن را بنوشد، فضیلت را در خواهد یافت. کتابی است که هرکس آن را بخواند، کمال را و روئیدن را تنفس خواهد کرد.

+ خاموش ! قدم به جای خطرناکی نهاده اید!

یکی گفت

ما را از خطر باکی نیست؛ ما را راهنمایی کنید.

غار، هوای خنک و سقف فراخی داشت. در چهارسوی آن، چهار مشعل نهاده شده بود و ۲۱ سکو در سمت راست غار. صدایی که بیشتر به صدای دیوی خون خوار و غول پیکر می نمود دوباره گفت:

+ حال که این طور است، باید با یکدیگر معامله ای بکنیم، من آن چه را که بخواهید در قبال پاسخ پرسشی به شما خواهد داد …

– پرسش؟ چطور پرسشی؟

یکی از ۲۱ مرد که ریش هایش را تراشیده بود و عینکی بر روی چشم داشت، گفت:

+ اگر نمی خواهی ما را یاری کنی،  دستِ کم با ما بازی نکن !

غار گفت:

+ به عنوان ۲۱ انسان کوچک زیادِ از حد سخن می گوئید … من …

مرد ریش دراز گفت:

بگو ، هرچه باشد، ما به آن تن می نهیم …

دیگران که حالتی از ناچاری و نارضایتی به خود گرفته بودند، به سخنان دیو گوش نهادند.

+ شما تا طلوع سپیده، باید به من با فضیلت ترین انسان را معرفی کنید. به من بگوئید که کامل ترین انسانی که تاکنون بوده است کیست؟ بگوئید تا من شما را از هر آن چه خواستید بی نیاز کنم.

آن گاه هم کتاب و هم گوهر را در برابر دیدگان ۲۱ مرد به نمایش گذاشت.

سپس ادامه داد:

+ فقط دو بار ! اگر بیش از دو بار سخن به گزافه بگوئید و کسی را که شایسته نیست نام آورید، تا باد در این غار، به بند کشیده خواهید شد.

لحظه ای ترس را احساس کردند وسپس رفتند و به روی سکوها نشستند. باید صحبت می کردند. کار دشواری بود.

مرد ردا پوش گفت

ما همه ی تاریخ را نزیسته ایم که بخواهیم بگوئیم چه کسی برتر از دیگری ا …

جمله اش تمام نشده بود که دیو گفت:

هر یک از شما، مادامی که در غار هستید، بخشی از تاریخ را در درون دارید و هریک، نماد تکه ای از تاریخ هستید ، در خود نظر کنید … آن را خواهید یافت

گفت و گو آغاز شد و نام های بسیاری آمدند و رفتند. یکی گفت

مسیح

دیگری از جای برخواست و با چهره ای ذوق زده او را تایید کرد.

یکی که کلاهی دراز بر سر داشت و شلواری پارچه ای با رنگ سیاه پوشیده بود، گفت

من موافق نیستم.

گفتند

چرا ؟ بسیاری از ما توافق نظر داریم که او مرد مقدس و پاکی بوده است. سراسر زندگی اش را در راه انسانیت خرج کرده و محبوب پروردگار است.

مرد کلاه بر سر سری تکان داد و برافروخته گفت:

کافی نیست! باید بیشتر سخن برانیم! مسیح، نه مرد جنگ بوده است و نه مردِ کار … 

لختی سکوت سخن گفت. سپس،

پیرترین شان گفت

این چنین نمی شود ؛ رأی من این است که در دانشی که غار به ما داده است نظر افکنیم و هر یک انسانی را معرفی کنیم و به بحث دربارۀ هریک بپردازیم.

همه پذیرفتند.

۱-۴

حاکم وقت با غلام اش پای در بازار نهاد. باید لباسی برای خود و برای غلام خود – که اینک جوانی برومند گشته بود – می خرید. حاکم بود، اما جز لباسِ در تن اش، که آفتابِ لب بام را می مانست، بالاپوشی نداشت.

بازار، شلوغ بود و مثل همیشه صدای تجارت، چون رودی از ابتدای بازار تا انتهای آن جاری بود. صدای تمجید از کالا و صدای تخفیف. صدای پول. صدای طلا. صدای نقره.

+ درود بر شما، این پیراهن ها را به چند سکه می فروشید ؟

فروشنده، لباس زیباتر را در دست گرفت و گفت

این لباس را به سه سکه

سپس دیگری را نشان داد و گفت

و این را به دو سکه

پادشاه، پنج سکه را به فروشنده داد و هر دو لباس را در اختیار گرفت. آنگاه لباس زیباتر را ارزانی غلام اش داشت.

غلام، که بیش از خشنودی، از فرط حیرت، به خود می پیچید، چند گام بیشتر تاب نیاورد و ارباب اش را گفت که

ای امیر ! به خدا که سزاوار نیست که شما چونین لباسی بر تن کنید و من که برده و ملک شمایم ، لباسی گران تر و زیبا تر بپوشم.

امیر، لبخندی زد و گفت

تو جوانی … و من می دانم که دوست داری خود را بیارایی ! مانعی نیست؛ من را همین جامه بس است.

غلام گفت

امّا امیر، شما امیرید. حاکمید. پادشاهید. مدام برای مردم سخن می رانید. قضاوت می کنید. روا نیست که با لباسی فرودست تر از لباس برده ای به سر کنید.

زبان اش بند آمده بود … تقصیری هم نداشت …

امیر نفس به بیرون داد و گفت:

من از خدای خویش شرم می کنم که لباسی برتر از تو بپوشم. به خدا قسم، آن کس که مرا تربیت کرد و زندگی را به من آموخت مرا گفته است که مانند غلامان خود بپوشید و از هر آنچه می خورید به غلامان خود بخورانید …

گفت و گو همین جا به پایان رسید. غلام، جواب اش را کما بیش گرفته بود. هرچه که بود، این مرد، مالِ این دُنیا نبود این غلام را کمی تسکین می بخشید.

۲۱-۵

هزاران نام کوچک و بزرگ رفتند و آمدند. خبری نبود. توافقی یا مصالحه ای. همه اختلاف. همه کدورت.

هرکس یک ایرادی داشت. هیچ کس نبود که نماد فضیلت باشد. پیش تر نیز با نام بردن از مسیح یک سهم خود را از دست داده بودند. اگر یک بار دیگر اشتباه می گفتند، طعمۀ غار می گشتند.

هر یک به گوشه ای خزیده بود و گویی نا امید انتظار زندانی شدن را می کشیدند. در همین گرداگرد مرد هفتم بلند شد و با چشمانی برجسته گفت:

یافتم! به خدا که یافتم !

+ من که چشمم آب نمی خورد !

– همۀ ما منتظر هستیم که بگویی ؛ مگر او کیست که چنین می اندیشی؟

+ آیا او همۀ آن چه دیگران نداشتند را داراست؟!

مرد هفتم گفت:

” او

برخلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر

که اگر نابغه اند مرد کار نیستند

و اگر مرد کارند مرد اندیشه و فهم نیستند

و اگر هر دو هستند

مرد شمشیر و جهاد نیستند

و اگر هر سه هستند

مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و

اگر – اگر را با تاکید بسیار گفت – هر چهار هستند مرد عشق و لطافت روح نیستند

و اگر همه هستند خدا را نمی شناسند و خود را در ایمان خویش گم نمی کنند ! “

همه، چه آن که بر سکّو لمیده بود و چه آن چه تاکنون با دقت گوش نهاده بود از جای برخواستند و چندین و چندبار گفتند،

او کیست !

همهمه ای شد

او کیست؟

بگو !

۱-۵-۶

از خواب برخواست. او مردِ خواب نبود. او در خواب نیز بیدار بود. بی صدا به لب حوضچه رفت. مباد که کسی آزرده خاطر شود.

 آسمان را نگریست. ابرهای سیاه پوش که پاورچین پاورچین دور ماه می گردند و زیبایی اش را ستایش می کنند.

اما او گویا چیز دیگری را می نگریست. لبخندی بر لب. آب بر صورت ریخت. وضویی ساخت و نجوایی بر لب داشت. گام برمی داشت، چون درختی پربار.

 زیر آسمان، سجّاده ای گسترانید و ستارگان را از سرتاسر کهکشان، به ضیافتی فراخواند.

هیچ کس نبود. هیچ کس. او بود و پرودگارش. این همان نوجوانی بود که آن چنان می غرّید. این همان پیل افکن بود. این همان جوانی بود که در ساعتی، خانه ای را رفو کرد. این همان پادشاه ژنده پوش بود.

اینک امّا … او هیچ یک نبود. او اینک، در پیشگاه اربابی بزرگ ایستاده بود و خود را هیچ نمی دید. حتی هیچ ! نجوا، نجوا و نجوا. اشک، اشک و اشک. این چه اشکی بود؟ آیا از ترس؟ آیا وحشت آب را از دیدگان اش به پایین هُل می داد؟ نه!! این اشک ها، ریشه در جایی عمیق تر داشتند، جایی در قلب. اشکِ عشق بودند.

پیشانی اش رازی را بر ملا می کرد. بی صدا می گفت که این ضیافت، هر شب به پا می شود. خداوند هر شب این جا می نشیند و چایی می نوشد و به حرف های کسی گوش می کند. خدا این جا هر شب لبخند می زند.

پاسی از شب گذشت.

مرد برخواست.

دیگر قرار بود چه کند؟ کیسه ای بزرگ بر دوش کشید و کفشی بر پا کرد. هوای خنک نزدیک سحر. وقتی که تنهایی، در تنهایی اش، در کوچه ها گام بر می دارد. وقتی که حتی ماه هم خواب است.

او بیدار بود. او کاری برای انجام داشت که اینک وقت انجامش بود. آرام، آرام، گام بر می داشت و درب خانه هایی را می کوفت که دیگر کوفته نمی شدند. خانه های انسان های فراموش شدۀ شهر.

متاعی را پشت در می نهاد و به سرعت می رفت. مبادا که خجلت، صاحب خانه را حتّی لمس کند.

صاحب خانه شاید هیچ گاه هم نمی فهمید که این کیست که هرشب، او و یتیمان اش را سیر می کند. حتی شاید فکرش را هم نکند که او، همان نوجوانی است که پیل افکن ها را به زانو درآورده است. شاید حتی فکر هم نمی کرد که این همان پادشاه سرزمین است.

امّا این مرد ، در این قید و بندها نبود.

 علی -علیه السلام- تمام هنر اش این بود که اهل این دنیا بود و اهل این دنیا نبود

علی، چون مردم بود و چون مردم نبود

علی هم مال همین آب و خاک بود امّا مال این آب و خاک نبود

حتی علی تناقض بود و تناقض نبود …

 

 

پ.ن ۱  متن داخل “.” متعلق به مرحوم دکترعلی شریعتی در کتاب آری این چنین بود ای برادر می باشد.

پ.ن ۲ لطفا چنانچه با مضمون داستان مخالف هستید – که البته قابل احترام است – داستان را از دیدگاه هنری مورد انتقاد قرار بدهید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما