تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آوارِ دل
نویسنده: علیرضا تقی نژاد

چقدر تهران فرق کرده بود. از آخرین باری که اینجا آمده بودم ۲۱سالی میگذشت. آن موقع ۶سالم بود که برای درمان مادربزرگم به تهران آمدیم. من که حکم نخودی را داشتم. یعنی چون کسی نبود که از من نگهداری کند، پدرم تصمیم گرفت تا من را هم با خود ببرد. از آن موقع تا حالا تهران خیلی عوض شده. دودش چقدر به چشم می آید. یادم نیست آن موقع هم دود شهر را گرفته بوده یا نه، ولی اگر هم گرفته بود، مثل حالا نبود که بخواهد چشم را اذیت کند، ریه را درگیر کند، نفس را به زلزله بیندازد.

از اتوبوس پیاده شدم. چمدانم را شاگرد راننده از جایی که بارهای مسافران را در آن میگذاشت بیرون آورد و تحویلم داد. تشکری کردم و راه افتادم. جلوی ترمینال یک تاکسی سوار شدم و به راه افتادم. راننده مقصدم را پرسید. چند لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم یک مسافرخانه ای، جایی.

جلوی یک هتل ایستاد. پولش را حساب کردم و پیاده شدم. در صندوق ماشین را زد تا چمدانم را از آن بردارم. خودش هم پیاده شد و به رسم احترام چمدانم را از داخل صندوق عقب برداشت، دستی اش را فشار داد تا بیرون بیاید، و به سمتم گرفت. من هم موقع خداحافظی، به رسم تشکر انعامی به او دادم، و به سمت هتل حرکت کردم.

اتاقی در طبقه سوم آن هتل ۹طبقه گرفتم. به مدت دو شب، حداقل دو شب. معلوم نبود تا چه وقت آنجا خواهم ماند. بستگی به این داشت که چه وقت بتوانم پیدایش کنم. برای همین فعلا برای دو روز اتاق را گرفته بودم.

بعد از حدود یک ساعت استراحتی که کردم، حاضر شدم. یک پیراهن سرمه ای رنگ با شلوار مشکی پوشیدم و راه افتادم. از او فقط یک آدرس داشتم، آن هم محل کارش بود. انگار در بانکی در نزدیکی میدان ونک مشغول به کار بود. نام بانک را فراموش کردم. به کاغذی که در دستم بود نگاه انداختم. نوشته بود پارسیان.

این بار هم با یک آژانس رفتم. و رسیدم به میدان ونک. از او آدرس بانک پارسیانی که باید این دور و برها باشد را پرسیدم. مرا برد به دو سه تا کوچه آنور تر از میدان. و نگه داشت. راننده اول به من نگاهی کرد و بعد آنطرف خیابان را با انگشتش اشاره کرد و گفت: آنجاست. هزینه را پرداخت کردم ، تشکر کردم و پیاده شدم. بین دو طرف خیابان را با نرده هایی بسته بودند. راهی نبود که بشود از خیابان رد شد. اینطرف و آنطرفم را نگاهی کردم تا چشمم به پل عابر پیاده افتاد. ۵۰متر آنطرفتر بود. از آن بالا رفتم و به آنطرف خیابان رسیدم. ساعت را نگاه کردم. تقریبا نزدیک پایان ساعت کاری بود. از پنجره بانک کارمندانی که در پشت باجه ها نشسته بودند را دید زدم تا بلکه بیابمش. و در پشت باجه ۲ دیدمش. از همان دور، تمام وجودم را به سمت خودش کشید. حتی با اینکه او هنوز مرا ندیده بود. و منی که قرار بود تا پایان ساع کاری اینجا بمانم، نتوانستم اختیارم را در پاهایم از آن خود کنم و رفتم داخل.

از باجه نوبت گیری شماره گرفتم. ۱۱ نفر در نوبت بودند تا به من برسد. بانک هم شلوغ بود. از دور دیدمش. او هم سرش خیلی شلوغ بود. عجیب دلم برایش تنگ شده بود. دقیقا ۳سال میشد که ندیده بودمش. سه سال گذشته بود از روزی که گفت میخواهد برود، و ما به درد هم نمیخوریم. سه سال گذشته بود از روزی که گفت فکرهایش را کرده و به این نتیجه رسیده که دوستم ندارد. فکر میکرده که دوستم دارد. اما اشتباه میکرده. سه سال گذشته بود از وقتی که به راحتی حرفهایش را زد، نماند تا جوابهایم را بشنود، و رفت. و حال جلوی چشمانم بود. به خودم قول داده بودم که خودم را برای تولدش به تهران برسانم و روز تولدش ببینمش. و امروز تولدش بود. و من از ردیف ۵ام صندلی هایی که برای مشتری ها گذاشته بودند، می پاییدمش. چند شماره ای را روی زمین یا کنار همان نوبت دهی پیدا کرده بودم. همه را برداشته بودم تا محض احتیاط داشته باشم، تا بالاخره یکی از آنها به باجه ۲ فرستاده شود.

همچنان نشسته بودم. نیم ساعتی گذشته بود. به شماره خودم رسیده بود و رد شده بود. ولی چون مرا به باجه ۵ فراخوانده بود، من نپذیرفتم و از جایم بلند نشدم. و امیدم به سه شماره باقیمانده ای بود که در دستانم بیتابی میکردند برای رسیدن به باجه شماره ۲٫

محو تماشای دقیق چهره اش بودم. چهره ای که دریا در مقایسه با آن قطره ای بیش نبود. وقتی به او نگاه میکردم، در برق زیبایی چشمانش، دلم جان میگرفت. همینطور نگاهش میکردم. خیره بودم، خیره به غرق کار بودنش. خیره به زیبایی اش. خیره به انگشتانی که به سرعت روی کیبورد کوبیده میشدند. خیره به لبهایی که برای توضیح درباره افتتاح حساب مقابل جلوییش باز و بسته میشد. همینطور خیره بودم تا چیززی در گوشه چشمم توجهم جلب شد. مردی با کت و شلوار سرمه ای با کیک تولدی که شمعهایش روشن بودند وارد بانک شد و به پشت باجه ها رفت و در کنارش قرار گرفت. او از دیدن آن جا خورد. دستانش را جلوی دهانش، به نشانه غافلگیری گذاشت، اشک در چشمانش حلقه زد، و من فقط نگاه میکردم.

کمی که گذشت، شماره ۱۴۲ را به باجه ۲ طلبیدند، به کاغذ در دستم نگاه کردم. ۱۴۲ای بود که دیگر بیتابی در آن حس نمیشد. یکبار دیگر نگاهش کردم. بعد از جایم بلند شدم، ۱۴۲ را در سطل آشغال انداختم، و از بانک خارج شدم. دیگر چیزی حس نمیکردم. همهمه آدمها، آدمهایی که از کنارم آرام و یا بیتاب میگذشتند، برایم بی اهمیت بود. نمیشنیدمشان. تنها چیزی که آن لحظه حس میکردم، دود تهران بود که چقدر به چشم می آمد، و دلی که زیر آوار بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما