تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عاشقانه ای از بالا تا پایین کوه
نویسنده: میم.جیم

عاشقانه ای از بالا تا پایین کوه

بعد از سه روز کوه پیمایی سخت رسیده بودیم نوک کوه، به سختی نفس میکشیدیم.

پیتر کوله اش انداخت روی دوشش و دستم رو گرفت. وقتی دست هامون به هم وصل میشد ناخودآگاه به چشمای هم خیره میشدیم، انگار اینجوری برنامه ریزی شدیم. البته الان عینک مخصوص داشتیم ولی باز هم به هم خیره شدیم. 

هیچی نگفتیم. دوباره پیتر شروع کرد

  • با من ازدواج میکنی؟

شوکه شدم و ذوق کردم، بعد از یکسال دوستی داشت بهم پیشنهاد ازدواج میداد. نمیخواستم سریع بهش بگم ولی چنان ذوق کرده بودم که لب هام از شادی به یک خنده ی بلند کشیده شد و چشمام پر از اشک شادی شد.

من هم با بدنم همکاری کردم و گفتم آره

پیتر که انگار باورش نمیشد داد زد جدی میگی

منم داد زدم آرررررررررررره

بعد از این دیگه حرفی برای گفتن نبود و با بوسه ای عمیق با هم عاشقانه سخن گفتیم.

گرم سخنان عاشقانه بودیم و متوجه نبودیم که یکی دو قدم جابجا شدیم.

یکدفعه زیر پای پیتر سر خورد و دیگه پیتر نبود.

پایین رو نگاه کردم دیدم فقط با یک دست آویزونه.

جیغ زدم. داشتم میلرزیدم و اشک میریختم. نشستم روی زمین و سعی کردم اون دستش رو بگیرم و  بکشمش بالا، ولی دستش بهم نمیرسید.

  • دستتو بده بهم
  • نمیتونم
  • تو رو خدا صبر کن الان طناب میارم
  • بدووووو

به زحمت داد میزد.

رفتم طناب رو پیدا کنم اما نمیدونستم کجاست. مستاصل شده بودم و وقت نداشتم.

  • سارا

سریع رفتم سمتش

  • دستت نمیرسه، پاتو آویزون کن.

چیزی نبود که خودم رو محکم بهش بگیرم، حالتم نا متعادل بود دراز کشیدم روی سنگ ها و پام رو دراز کردم پیتر فریاد میزد، یه کم بیشتر.

بالاخره احساس کردم با دست چپش که آویزون بود مچ پام رو گرفته و داد زد

  • ببخشییییید عزیزمم

یکدفعه دو دستی مچ پای آویزونم رو گرفت، انگار یه وزنه صد کیلویی بهم آویزون شد و سقوط کردم به پایین. توی هوا غل میخوردم و باد به شدت به صورتم میخورد و با سرعت دیوانه کننده ای داشتم می افتادم پایین. اینقدر باد شدید بود که نمیتونستم درست جیغ بزنم، داشتم خفه میشدم. هی دست و پا میزدم تا یه چیزی رو بگیرم ولی هیچی نبود.

خیلی سریع داشتم به همه چیز فکر میکردم، به پدر و مادرم به دوستام به بوستون به پیتر به رابطمون به دانشگاه همه چی داشت تموم میشد. یکدفعه مچ دستام رو یکی گرفت.

نکنه خواب بودم. چشمام رو باز کردم. داشتم سقوط میکردم ولی پیتر دو تا دستام رو گرفته بود و بهم یه تعادلی داد. الان سینه و شکمم رو به پایین بود و کمی از سرعتم کمتر شد.

داشتیم با هم میمردیم.

پیتر خیلی با مهارت چرخید و اومد پشت سر من و از پشت بغلم کرد و یه چیزی مثل کمربند بست بهم

پشت گوشم داد زد

  • از قصصصصصد کشیدممممتتتت پاییییییییییین
  •  چررررررررررررررررراااااااااا چررررااااااااا چررررررررررراااااا

 همینجوری پشت سر هم جیغ میزدم و دست و پا میزدم

  • چو سرییییییییی رسسسسسسسسییییییییی
  • چیییییییییییییییییییی
  • چووووون سسسررررررریییییییععععع برررررررسییییییم چتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتترررررررررر دااااااااااااااارررررررررررررررررم
  • چیییییییییییییییییییییییی
  • چتتتتتتتتتتتتتتتترررررررر دارررررررررررممممممم
  • دییییییییییییووووووووووووووونههههههه

دستاش رو جلوم به هم قلاب کرد. منم با دستام محکم مچ دستاش رو چسبیدم. کمی آروم شده بودم و داشتیم نزدیک میشدیم.

  • چتررررررووووو باز میییییییکککککنننننمممم

یه دستش رو برد عقب و یک دفعه کشیده شدیم بالا. من محکم دستاشو چسبیده بودم و داشتیم اینبار خیلی آروم میرفتیم پایین، بعد از سی ثانیه رسیدیم پایین و اولین کاری که کردم یه دونه زدم تو گوشش بعد رفتم تو بغلش و سرمو گذاشتم روی سینه اش  …..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. کوثرمودی گفت:

    خیلی قشنگ بود و غیرمنتظره واقعا لذت بردم😍

  2. سلام
    داش جواد این بهترین چیزی بود که ازت خوندم
    ولی ای کاش که یکم بیشتر و یکم بیشتر توصیف می کردی ! خیلییییییییی تند تند پیش میری ! گرچه این تند پیش رفتن هم این توهم رو پیش می اورد که داستان داره رو به تلخی میره و ادمو گول می زد
    به هر حال ایده و طرح داستان بی نظیر بود و بارها و بار ها حدس مخاطب رو درهم می شکوند !
    پیتر کوله اش انداخت روی دوشش و دستم رو گرفت. جمله باید تصحیح شه

  3. فریده فرد گفت:

    جالب بود و لذت بردم مخصوصا آخرداستانتون خاص بود ولی خواننده توقع داره از صحنه ها و حتی دمای کوهستان هم چیزی درداستان باشه تا بیشتراون فضاراحس کنه
    موفق باشید🌺