تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

و دوباره و دوباره و دوباره …
نویسنده: میم.جیم

من یک شعبده بازم و در یک شعبده، گیر افتادم. شاید گیر افتادن کلمه مناسبی نباشه چون اجازه دارم ازش خارج بشم اما نمیتونم ازش خارج بشم. شاید بنظرتون عجیب بیاد این حرف هام اما اگه داستانم رو بشنوید برای شما هم این موضوع عجیب ساده بشه.

من دقیقا یک هفته پیش، البته شاید الان شده سیصد روز، ولی فکر کنم همون یک هفته پیش براتون ملموس تر باشه. من دقیقا هفته پیش با جدیدترین وسیله ای که از یک پیرزن کولی خریده بودم، پیرزن بهم گفت که این اتاق جادوییه و فقط نباید بذاری هیچ عشق واردش بشه و گرنه تبدیل به نفرین میشه. خلاصه من این رو از پیرزن کولی گرفتم و

بعد از چند اجرای موفق توی چند تا شهر فرانسه قرار شد توی پاریس یه برنامه اجرا کنم. این وسیله هم خیلی ساده بود، دو تا اتاقکه چوبی یک و نیم در یک و نیم بود که وقتی وارد یکیش میشی، اگه تا ۱۵ ثانیه صبر کنی سر از اتاقک دوم در میاری با اینکه هیچ راه ارتباطی به هم ندارن و من هم نمیدونم چجوری این اتفاق میفته، اما خب مهم نیست، عوضش به کار و بار کساد من رونق داده پس من ازش استقبال میکنم.

دقیقا یکسال بعد از انقلاب فرانسه اجرا داشتم. یه اتاقک رو گذاشتم انتهای سالن و یک اتاقک رو روی صحنه. بعد از اینکه چندتا شعبده بازی کوچیک انجام دادم نوبت شعبده اصلی شد. وارد اتاقک روی صحنه شدم. تا ۱۵ شمردم و از اتاقک اومدم بیرون و ته سالن بودم. فریادی زدم و همه نگاه ها به عقب سالن برگشت و صدای تشویق و فریاد بلند شد.

تعظیم کرددم و برنامه رو به پایان رسوندم. بعد از مراسم دختری ظریف زیبا با لباس های سبز و دامن پف دار که نشون از اشرافی بودنش میداد جلو اومد و با لبخند ابراز شگفتی و کرد و تشکر کرد که به پاریس اومدم. من هم تشکر کردم و به نشانه احترام دستش رو بوسیدم و خداحافظی کردم.

دخترک همراه مردی رفت اما اون لبخند سرخ و دلنشین و چشمان سبز و باحیا از یادم نمیرفت.

اجرای بعدیمون شب یکشنبه هفته بعد بود و تا اونموقع بیکار بودم. روز بعد طرف های عصر با اسبم به شهر رفتم. دفعه دومی بود که به پاریس اومده بودم. شهر خیلی زنده بود، پر از درخت و خونه های زیبا و کلیساهای بزرگ. به سمت رودخانه سن رفتم. همینکه وارد شدم صدای شلیک اومد، اول سرم رو خم کردم بعد دیدم یک مرد از خوشحالی داره تیر هوایی میزنه. اونجور که فریاد میزد انگار بچه دار شده بود.

جلوتر چند تا بچه که رعیت بودن داشتن بازی میکردن. از دور نگاهشون میکردم که یکدفعه بازیشون تبدیل به دعوا شد. رفتم جلو و جداشون کردم، بعد هم براشون با سکه دو سه تا شعبده کوچیک انجام دادم و آخر سر هم سکه رو دادم بهشون تا باهاش یه چیزی بخرن.

همینجا بود که اون صدای جادویی رو شنیدم

  • بهتون نمیخوره اینقدر مهربون باشید

برگشتم. همون دختر بود. اینبار با لباس زرد و همون چشم هایی که جز پاکی چیزی درونشون نبود.

  • متشکرم مادمازل
  • اجرای دیشبتون واقعا فوق العاده بود. واقعا دوست دارم بدونم چطوری اون کار رو کردین.

هنوز میخواستم سر صحبت رو باز کنم که دختر رو صدا زدن.

  • ببخشید من رو صدا میزنن باید برم
  • خواهش میکنم، بفرمایید، شاید فردا همینجا تونستم بهتون بگم که چجوری کار میکنه.
  • حتما حتما

دوباره دستش رو بوسیدم و خداحافظی کردیم.

فردا لباس های بهتری پوشیدم و به ساحل رودخانه سن رفتم. دقیقا همونجایی که دیروز با هم حرف زدیم ایستادم و منتظر شدم. چند لحظه بعد یه کالسکه اشرافی ایستاد و دختر پیاده شد.

با آرامش و لبخند به سمتم اومد، همین که بهم رسید یک پارچه قرمز بهش نشون دادم، بعد پارچه رو توی مشتم گرفتم ولی سر پارچه رو بیرون گذاشتم، بعد سریع پارچه رو کشیدم و تبدیل به یک گل رزسرخ شد. با تعظیم گل رو بهش دادم.

خیلی ذوق کرد و خوشحال شد. کلی صحبت کردیم، وقتی هوا داشت تاریک میشد گفت باید بره. بهش گفتم فردا منتظرشم، با لبخند عمیق و بستن چشم هاش تاییدی بهم داد و رفت سوار کالسکه ای شد که کنار خیابون منتظرش بود.

تا شنبه که روز اجرا بود هر روز کارن رو میدیدم.

قرار شد شنبه دو سه ساعتی زودتر از اجرا بیاد تا حُقه اتاقک رو نشونش بدم. مجبور شد به خانواده اش دروغ بگه چون خانواده اش میخواستن به زور با پسر یکی از اشراف ازدواج کنه که بهش هیچ علاقه ای نداشت و حساس بودن که با مرد دیگری در ارتباط نباشه.

وارد اتاقک چوبی ته سالن شدیم. اتاق برای دو نفر خیلی کوچیک بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم. نفس هامون به شماره افتاده بود. چشمام رو بستم و شروع کردم به شمردن به هفت که رسیدم، کارن دستهای گرمش رو گذاشت روی گونه هام و بوسه ی عمیقی روی لبهام نشوند. برام مثل رویا بود. چشمام رو باز نکردم و باهاش همراهی کردم که صدای سر و صدا از بیرون اومد. کارن ازم فاصله گرفت و گفت صدای پسرعمومه، تو رو خدا بیرون نیا و گرنه حتما میکشت.

کارن سریع خودش رفت بیرون. بعد از چند لحظه پسرعموش کارن رو دید و گفت اینجا چیکار میکنی، کارن داشت توضیح میداد و پسرعموش داد میزد و گفت میدونه که کارن عاشق من شده و میخواد من رو بکشه.

 با هم داشتن جرو بحث میکردن که یکدفعه انگار یه چیزی محکم خورد به سنگ و صدای جیغ خفه ی کارن اومد. بعد صدای پسر عمو اومد که میگفت کارن پاشو کارن پاشو.

یکدفعه صدای خودم اومد که بلند میگفتم

  • حالا نوبت اجرای مهم امشب رسید

نمیفهمیدم چی شده. سریع از اتاق اومدم بیرون.

شب شده بود و جلوم پر از تماشاگر بود. همه به جلو نگاه میکردن.

یک دفعه کارن رو دیدم که روی یکی از صندلی های ردیف جلو نشسته، داد زدم کارن

یکدفعه همه ی مردم به عقب برگشتن و صدای تشویق و سوت و کفشون بلند شد. نمیفهمیدم چی شده. کارن صحیح و سالم بود و همون لباس سبز رنگ شب نمایش هفته پیش تنش بود.  جمعیت اینقدر زیاد بود که نمیتونستم با کارن چند لحظه صحبت کنم مخصوصا اینکه پسر عموش هم کنارش بود.

آخر سر اومد و تشکری کرد و رفت. سعی کرد طبیعی رفتار کنه.

فردا زودتر رفتم لب رودخانه. کارن با لباس زرد رنگ لب ساحل بود. با لبخند و یگ گل رز رفتم پیشش.

  • کارن

برگشت و با تعجب نگاهم کرد. گل رو بهش دادم

  • ممنونم، ولی اسم منو از کجا میدونید؟
  • کارن؟ منو یادت نمیاد
  • آها، شما همون شعبده باز دیشب هستین، خیلی خوشبختم. واقعا اجراتون عالی بود، دوست دارم بدونم جطوری اینکار رو میکنید.

با تعجب نگاش کردم.

صداش زدن.

  • ببخشید من باید برم.

رفت و من مات و مبهوت همونجا موندم. بعد چند لحظه دیدم همون بچه های هفته پیش دارن دعوا میکنن. بعد همون مردی که از خوشحالی بچه دار شدن تیر هوایی میزد دوباره تیر هوایی زد.

انگار داشت همه چیز تکرار میشد. رفتم لب ساحل نشستم و مشغول فکر کردم شدم تا همه چیز رو مرور کنم. همینجور به آب خیره بودم که یک نفر دستش رو گذاشت روی سرم. هر چقدر میخواستم سرم رو برگردونم نمیتونستم. بعد که صداش رو در گوشم شنیدم فهمیدم همون پیرزن کولیه.

  • بهت که گفتم نباید هیچ عشقی در این اتاق شکل بگیره و گرنه تبدیل به طلسم میشه. از الان به بعد اتاق سعی میکنه دقیقا یکشنبه با کشتن کارن این عشق رو از بین ببره. البته بهت چند لحظه قبل مرگ کارن فرصت میده واردش بشی و برگردی به هفته گذشته و تلاشت رو بکنی البته این طلسم فقط تا وقتیه که عشق زنده ست، اگه کارن بمیره دیگه طلسم باطل میشه و تو میتونی به زندگیت ادامه بدی.

گردنم هنوز قفل بود و نمیتونستم برگردم. بعد از چند دقیقه احساس کردم گردنم آزاد شد. برگشتم و دور و بر و نگاه کردم ولی خبری از کولی نبود. به حرف هاش بهایی ندادم، دوباره با کارن آشنا شدم، دوباره عاشقم شد. اما دوباره یکشنبه شب با  پسر عموش دعواش شد و اینبار پسر عموش از روی عصبانیت، خنجری که دستش بود رو به شکم کارن زد، وقتی دیدم داره جون میده به سرعت خودم رو رسوندم به اتاقک و باز برگشتم به هفته پیش. و دوباره این قصه تکرار شد و اینبار کارن افتاد توی رودخونه و باز من به اتاقک رفتم و دوباره و دوباره و دوباره….

حتی چندین بار سعی کردم که با کارن مواجه نشم تا از این یک هفته ی طلسم شده خارج بشم اما نشد، باز هم کارن تا نزدیک مرگ حتمی میرفت و من دوباره وارد اتاقک میشدم و دوباره و دوباره …..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما