تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شباهت عجیب من و آقای مجد
نویسنده: میم.جیم

میدونید کیا بالا شهر زندگی میکنند؟

آدمای خیلی خیلی خیلی پولدار و آدمای خیلی خیلی خیلی فقیر

اصلا به نظر من طبقات اجتماعی به صورت خطی و طولی نیست یعنی اینجوری نیست که یکی بالای بالا باشه یکی پایین پایین. به نظر من طبقات اجتماعی گرده، یعنی اونی که پایینه پایینه چسبیده به اونی که بالای بالاست. متوجهید؟

بذارید براتون مثال بزنم، پنج روز پیش آقای مجد که خونش توی زعفرانیه است مهمونی داشتن و غذاشون بره ی کبابی بود و اتفاقا شام ما هم پنج شب پیش توی نوروز آباد همون بره کبابی بود، دقیقا همون بره ها ! فقط فرقش اینه که برای ما دست دومه یعنی اونا یه سری خوردن حالا نوبت ماست.

یا بذارید یه جور دیگه شباهتمون رو بگم اینبار توی شغلمون.

من خودم یه دزد خورده پام، جیب بری میکنم بعضی وقتا هم خفت گیری، خدا رو هم شاکرم. آقای مجد هم که خونش تو زعفرانیه بود توی کار زد و بند و دزدی گرگیه. فقط اون کلی نگاه میکنه من جزئی.

بعضیا میگن اونا حق ما رو میخورن، اما من قبول ندارم. اونا یه مدت حق ما دستشون میمونه بعد میدنش به خودمون، مثل بره کبابی دیشب یا لباسایی که الان تنمه. همه شون مال آقای مجده که یه مدت پوشیده و خسته شده یا یه جاییش دو سانت چاک خورده.

بلاها و مشکلاتمون هم شبیه همه

مثلا دو سه سال پیش با زنم سه چهار روز بود که غذا نداشتیم بخوریم تصمیم گرفتیم بریم زعفرانیه تا ببینیم چی هست که بخوریم. از شانس بد ما دم در خونه آقای مجد خانومم به خاطر ضعف بیهوش شد، منم پول نداشتم جایی ببرمش همونجا نشسته بودم یهو دیدم آمبولانس اومد و خانومم رو سریع سوار کردم. دکتره گفت مگه چقدر خورده که حالش اینجوری شده

گفتم کجای کاری من زنم چهار روزه چیزی نخورده، یهو در خونه باز شد و آقای مجد با زنش اومدن بیرون، خانوم مجد هم حالش بد بود و به خاطر پرخوری دل درد شدید گرفته بود. اصلا آمبولانس رو خود آقای مجد خبر کرده بود، خلاصه رفتیم بیمارستان و به خیر گذشت.

یا مثلا پسر آقای مجد پارسال سر اینکه باباش نذاشت بره خارج خودکشی کرد و مُرد، دختر منم چهل روز پیش به خاطر خوردن غذای فاسد مسموم شد و مُرد، خیلی فرق نداریم با هم.

اتفاقا یه ساعت پیش هم، رفتم دیدن آقای مجد، اتفاقا با چمدون و وسایل میخواست فلنگ رو از ایران ببنده بره. اما من نیاز داشتم با یکی که مثل خودمه درد و دل کنم. برای همین توی کوچه که منتظر بود بردمش یه گوشه و چاقو رو گذاشتم زیر گلوش و باهاش درد و دل کردم، چون همدردیم، اون پسرش رو از دست داده بود، منم دخترم رو، حرف هم رو خوب میفهمیم. بهش گفتم چهل روز پیش غذاتون فاسد شده بود، دخترم مرد ولی اون زیر بار نمیرفت و قبول نمیکرد. مجبور شدم مجبور شدم که یه خط عمیق رو گردنش بندازم.

متاسفانه آقای مجد به خاطر خونریزی زیاد فوت کرد. من رو هم دستگیر کردن.

میگن اعدامم قطعیه …

گفتم که

خیلی شبیه همیم ….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سلام جواد جان

    این پاراگراف اخرت دوبار کلمۀ اتفاقا رو استفاده کردی با فاصلۀ کم که تو ذوق می زنه – حتی یه لحظه فکر کردم زیاد از این واژه استفاده کردی که شمردم سه تا بود – می تونی دفعۀ دوم از عبارت از قضا استفاده کنی.
    اتفاقا یه ساعت پیش هم، رفتم دیدن آقای مجد، اتفاقا با چمدون و وسایل میخواست فلنگ رو از ایران ببنده بره.

    ثانیا به نظرم داستان ات باید در ژانر طنز اجتماعی قرار بگیره که خب بخش اجتماعی اش اوکی بود حرف خاصی توش نیست، امّا تلاش های ضعیفی که برای طنّازی داشتی به نظرم کافی نبود؛ یعنی البته این رو بگم که یک طنز تلخی داشت ولی خب باز به نظر من کافی نبود، مارو نمک گیر داستانت نمی کرد ،

    ولی داستان احساس خوبی رو داشت منتقل می کرد
    تو همه ی داستان حس کردم که یک ادم فقیر ، داره با بغضی در درون ، چیزهایی رو به مسخره میگه که اعتقادی هم بهشون نداره و فقط داره عقده گشایی می کنه …
    تبریک !

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    خیلی خوب روی فاصله های اجتماعی خط بطلان
    کشیدی ، منم آقای مجد هستم اما نه از نوع پولدارش،تو دنیا هم همینطوره ،
    اگه تازه اومدی ، خوش آمدی
    و ذهن خلاصی داری ، موفق باشی