تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پیش به سوی خودکشی
نویسنده: حسین شهریاری

چند وقت است که می خواهم داستانی در مورد طرحی برای خودکشی بنویسم، اما نتواسنه ام . یعنی هر بار که میخواستم بنویسم اتفاقی افتاده است. گاهی در خیالم دنبال کوچه خلوتی میگشتم که آنجا خودم را خفه کنم، و یا با کارد آشپزخانه به سینه ام فرو کنم. به یاد دارم یک بار چنین صحنه ای را در داستان نویسنده ای خونده بودم اما اسم داستان را یادم نیست.‌ رفتم یکی از کارد های تیز آشپزخانه را از کابینت برداشتم و فکر کردم. این که بزرگ است چه جوری ببرمش بیرون که کسی متوجه نشود. نظرم عوض شد‌. از نوع خودکشی منصرف شدم. گفتم چه جوری خودکشی کنم آن هم در تاریکی که کمی شاعرانه و جنایی بنظر برسد. میخواستم از همان داستانی که خوانده بودم تقلید کنم. فکر کردم با خودم به توافق نرسیدم. فکری به سرم زد رفتم داستان های جنایی را خوندم و مدل های خودکشی، و جزئیات آنها را روی کاغذی برای خودم یادداشت کردم. یک فیلم خارجی هم دیده بودم که خیلی وحشتناک یود. داشتم به فیلم فکر میکردم، که کسی رشته افکارم را پاره کرد. بعد از آن هر چه فکر کردم نتوانستم جزئیاتی که در ذهنم طراحی کرده بودم را بیاد بیاورم.
به همین دلیل به فکر راه دیگری بودم. گمان می کنم توی دستشویی فکر خودکشی با گاز به سرم زد، ولی امکان پذیر نبود.‌ کاش معشوقه ای داشتم با هم خودکشی میکردیم کاملا شاعرانه و داستان وحشتناکی میشد. و جالب تر این است که خودکشی کنی و جمعیتی شاهد دست و پا زدنت باشند و تو ذره ذره بمیری، فکر کنم فیلم جذابی میشود. یک جوری میگویم ذره ذره انگار کودکی میخواد ذره ذره بستنی اش را لیس بزند، یا دخترکی ذره ذره با لبهای رژی و ماتیک زده اش پفک یا چیپس می خواهد بخورد.
فنجان قهوه ای برای خودم درست کردم و به ساعت نگاه کردم،ساعت از نیمه شب گذشته بود. کمی از قهوه ام را نوشیدم فنجان را گذاشتم روی میز، و به فکر فرو رفتم، روی رختخوابم به خواب رفته بودم، با اینکه قهوه خورده بودم. وقتی بیدار شدم طرحی که برای خودکشی ریخته بودم تغییر کرده بود، من طراح نقشه بودم، چه کسی می تونست این کار را بکند . عجیب بود.
هر چه می نویسم و میخوانم خودم نمی فهمم چی دارم می نویسم. شخصیت داستان کیه، زاویه دید و تکنیک های داستان نویسی کجای داستان من هستند. ولش کن من که میخواهم خودکشی کنم چکار به این کارها دارم. عصبی شدم و با مشت کوبیدم روی میز که فنجان قهوه به خودش لرزید و گفت با خوردن قهوه ارضاء نشدی؟چرا پاچه منو میگیری، فنجان رو پرت کردم توی آشپزخانه، تکه تکه شد.نمیدانم کدام تکه اش بود که توی نفس های آخر گفت کثافت داشتی نقشه خودکشی خودت را میکشیدی، چرا منو نابود کردی؟
و گفت تو حق نداری هر کاری که دلت خواست بکنی. گفتم به تو ربطی نداره من داستان مینویسم و هر بلایی که دلم بخواهد سر هر کسی می آورم. گفت خونسرد باش به نقشه خودکشی فکر کن. گفتم نقشه عوض شد. من طراح داستان هستم، اتفاقات داستان به هیج کسی ربطی ندارد. توی نفس های آخر گفت: کاش یه نفر بیاد چاقو فرو کند توی قلبت و خونت شتک بزند روی دیوار و دفتر و و کتابت، که این همه اراجیف سر هم نکنی و به اسم داستان به خورد ملت ندهی.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه، تکه های فنجان را ریختم توی سطل آشغال و از یخچال بطری آب را بر برداشتم و جرعه ای آب خوردم. و رفتم توی اتاق و قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن، چیزی به ذهنم خطور کرد. سعی کردم فراموشش کنم. کتاب شعری باز کردم، شعری خواندم
در چشم هایت شنا میکنم
و در دست هایت می میرم…
دوباره فکر خودکشی به ذهنم خطور کرد، چیزی درونم التماس میکرد که بی خیال شوم، و میگفت تو باید داستان بنویسی و به نویسندگی فکر کنی . و برای او از عشق بنویسی . به چیزهای خوب فکر کن و چیز خوب بنویس .مثلا بنویس : دوستت دارم عشق جان من…
اشک توی چشم هایم جمع شد اما قصد فرود آمدن نداشتند. و من هم بیخیال خودکشی با کلمات شدم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف زاده گفت:

    خدا قوت درگیریهای یه ذهن مشوش رو به خوبی پرداخته بودین .ودر اخر پیام محبت درون نوشتتون خوب بود وتو این زمونه واجب تشکر

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود بر حسین شهریاری عزیز. به نظرم این داستان یک حس خیلی قوی داشت، بسیار روان بود و به این خاطر به دل می نشیند 🙂 سربلند باشید

  3. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز

    چقدر عالی نوشتین.
    خوب ذهن شلوغ شخصیت رو به نمایش گذاشتین. تصوراتم رو به هم ریختین.😉
    آخه من شهریاری رو یه نویسنده ی آروم
    عاشق ، پراز حس های لطیف و با حال وهوای جنوب میشناسم.

    ولی تجربه خوبی بود. لذت بردم
    مرسیییی
    خوبه اخرش بر گشتین به حال و هوای خودتون.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر آنیتا بزرگوار
      😀
      نا آرام بودم که نوشتم
      به پای داستان های دلنشین شما که نمیرسند . از شما باید یاد بگیرم
      ممنون

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    کاش یه نفر بیاد چاقو فرو کند توی قلبت و خونت شتک بزند روی دیوار و دفتر و و کتابت، که این همه اراجیف سر هم نکنی و به اسم داستان به خورد ملت ندهی.
    خیلی بامزه بود آره واقعا گاهی خود در گیری بدی پیدا می کنیم!!!!
    واینکه قهوه برای شما هم بی خوابی نداره !!!
    ظاهرا قهوه ها بدرد نخور شده چون منهم با خوردن قهوه در دم می خوابم
    واینکه داستانتون پراز کشمکش های جذاب بود.

    • حسین شهریاری گفت:

      ممنون از شما لیلا خانم
      نه من هر قهوه ای بخورم ۲۴ ساعت نمی تونم بخوابم 😀😀🙂
      مرسی که همیشه با نظرات ارزشمندت منو هدایت میکنی به جاده بهتر نویسی