تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یادش بخیر
نویسنده: حسین شهریاری

دوران قدیم روزها خیلی دیر می گذشت، زمان کم نمی آوردیم. مثل الان. روزها تمام نمیشد، بس که طولانی بودند. پدرم وقتی می رفت سرکار انگار سالهاست که از ما دور است، وقتی میرفتیم مدرسه ساعت ها طولانی تر میشدند. یادش بخیر، گرسنه که میشدیم درس حسنک کجایی؟ برایمان جذاب تر میشد. آن روز ها وقتی پدر کسی به رحمت خدا میرفت انگار پدر همه مردم به رحمت خدا رفته است. چون به هم نزدیک بودیم و صدای همدیگر را می شنیدیم. همه چی قدیم ها با الان فرق داشت، حتی روضه امام حسین(ع) با حالا فرق داشت. چای روضه عجیب مزه ای داشت.‌
آن روز ها درکودکی زیاد رفیق داشتیم، بازی میکردیم، همه با هم بودیم از چیزی نمی ترسیدیم، اما حالا از همه چیز می ترسیم. چون تنها هستیم، از صدای باد از صدای تق تق کفش های پاشنه بلند دختران محل هم می ترسیم، نمیدانم چرا؟ حتی وقتی ماشین استارت میزنیم، وقتی چیزی میرود زیر دندون هایمان، از همه چیز می ترسیم. حتی از زمان.
زیاد خندیدیم قدیم ها آن هم از ته دل ، ولی حالا کم می خندیم. این روزها همه چیز با عجله انجام میشود و همه چیز ماشینی شده است. انگار با شلیک گلوله ای مسابقه دو ماراتن شروع شده است. مجبوریم دو بزنیم یا به عبارتی سگ دو بزنیم که جا نمانیم. اصلا فصل ها بر عکس شده است، زمستان گرم میشود و تابستان متوجه نمی شویم که اوضاع چه جوری است، چون در حال دویدن هستیم. توی همین دو زدن ها نفهمیدیم کی پدرها پیر شدند، مادرها با کوله باری از قرص و اسپری های آلرژی به زور نفس میکشند. از وقتی مادرها قرص می‌خورند و با کوچک ترین دردی هزاران دارو تجویز برایشان تجویز میشود ، دیگر خانه ها صفا ندارد، دیگر بوی خوش قورمه سبزی های قدیم توی خانه نمی پیچد. صداهای هیچکس را نمی شنویم حتی مادر، گوش ها سنگین شده است، صداها توی همین دویدن ها و پیشرفت و تکنولوژی محو شدند. این روزها از بس در حال دویدن هستیم، جعفر آقا صدای زنش را نمیشنید، تا وقتی که مُرد. و تنها باد بود که صورتش را نوازش میکرد. دیگر از داغی لبهای زنش خبری نبود. جعفر آقا داد کشید، کسی صدایش را نشینید. چون همه در حال دویدن بودند.
جعفر آقا مثه همه مردم تنهاست.
من این روزها گاهی چیزی توی سرم انگار راه میرود و به دیواره مغزم می کوبد. اوایل فکر میکردم شاید توی این حجم از ترافیک درد و اندوه و دویدن ها و ندیدن ها دیوانه شده ام، احساس میکردم کله ام میخواهد منفجر شود. بعدا متوجه شدم که باید بنویسم، و کلماتی که سالهاست گوشه مغزم انبار شده اند، حالا عجله دارند و در حال سبقت گرفتن از هم هستند مثل ما ادم ها که بیایند ترافیک کنند. لعنت به کلمات،لعنت به نوشتن، لعنت به دردهای بی امان،لعنت به تکنولوژی‌. چرا تمام نمیشود این دویدن ها؟ خط پایان کجاست؟ چقدر دیگر باید به دویدن ادامه بدهیم که زندگی همانی باشد که میخواهیم . گاهی میگویم دنیا ایست کن میخواهم پیاده شوم، سرم گیج رفت توی این همه پیچ و خم های زندگی، میخواهم بروم گوشه ای خودم را بغل کنم، و روحم را نوازش کنم. و برایش کتابی بخوانم و مقدس ترین داستان را برایش بخوانم. روحم با من گلاویز میشود و می گوید بایست عوضی! کلافه ام کردی خسته شدم، تا کی میخواهی به دویدن ادامه بدهی. کمی آرام میکنم روحم را، تف میکند توی صورتم، و می گوید تو که همیشه خدا آشوبی و پریشان و مرا بین کلماتی مبهم سرگردان کرده ای، میخواهی مرا آرام کنی. دنبال زیباترین و معنادارترین متنی در بین داستان های حرکت صد داستان گشتم همه آشوب بودند و کلمات همه آنها در حال دویدن بودند. چیزی پیدا نکردم یاد کتاب های دوران دبستانم افتادم. از ته دل اشک ریختم، یادش بخیر،همه چی آرام بود. حتی کبری که کتابش زیر باران خیس شده بود. از دلتنگی گرسنه شدم، یادش بخیر به ریتم درس خواندن دوران دبستان گفنم: حسنک کجایی؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    جناب شهریاری فوق العاده بود. «لعنت به تکنولوژی» عالی بود. فکر میکنم کمتر کسی هست که نتونه با متن شما همدردی کنه 🙂 »همه چیز در حال دویدن است» 🙂

  2. آنیتا گفت:

    ازوقتی مادرها قرص می خورن…😔
    غمگین و زیبا نوشتین. مرسییی
    آخرش هم که مثه همه ی آقایون
    گرسنتون شد😁

    ولی آقای شهریاری، دیروز استاد تو لایو گفتن دلنوشته ننویس عزیز.

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر گلبانو آنیتا عزیز
      نمیدونم چه جوری توجیه کنم که چرا داستان نشد 😀🙈
      چشم تلاش میکنم
      🌺🌺🌺🌺

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    دلنوشتتون زیبا بود.قلمت پرتوان