تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چیزهایی هست که نمی دانی ۴
نویسنده: سارا کاف

-عزیزم حالا می تونی چشماتو باز کنی.

– تولد…تولد…تولدت مبارک…مبارک ….مبارک… تولدت مبارک .

کیکی شکلاتی در دستانش بود و چشمانش ستاره باران . قدر دانیم را در چشمان شگفت زده و متحیرم دید و خواند.

-بدو دیگه بیا شمعاتو فوت کن این کیکه داره بدجور چشمک می زنه بهم.

چشمانم را بستم و آرزو کردم همیشه همین قدر خوشبخت بمانم و او در کنارم باشد تا ابد و یک روز عمرم.

مرا در آغوش کشیدو بوسه ای مردانه بر پیشانی ام زد و خیره شد در چشمانم.دهانم را باز کردم تا بگویم ،تا بگویم و بگذارم لااقل در رویا هم که شده آن دو کلمه زیبا و آهنگین را بر زبانک برانم و بگویم از علاقه نهفته ام به او. تا آمدم چشمانم را باز کنم و لب بگشایم ، او با قدم هایی که برمی داشت فاصله میانمان را بیشتر و بیشتر کرد،به سمتش دویدم و صدایش زدم. خودم را به او رساندم و از پشت بغلش کردم مرا محکم از خودش راند و من ماندم و سرمای زمین ،من ماندم و رویای بودنش در دنیای نبودنش .

چشم هایم را گشودم .امروز چندم است؟ چندمین روزیست که او درکنارم نیست؟چندمین روزیست که با فکرش سر به بالین می نهم و با فکرش چشمانم را می گشایم؟چندمین روزیست که تا چشمانم را می گشایم حس میکنم برگشته است و در کنارم است؟چندمین روزیست که لبخند از لبانم پر کشیده و بغض چنبره زده بر گلویم و دنیایم خاکستری خاکستری شده؟چندمین روزیست که چشم ها مبهوتند و از شدت ناباوری بی فروغ گشته اند و حتی پر آب نمی شوند و نمی بارند؟

برخاستم و طبق معمول رفتم تا دست و صورتم را بشویم.به خودم در آینه می نگرم . هنوز سی سالم نشده اما چند تارموی سفید در میان خرمایی ها دیده می شوند.به چشمانم می نگرم می گفت : ((چشمان تو از هر کهکشان دیگری پرشکوه تر و زیباترند.)) چند روز گذشته است؟از همان روزی که با سردی نگاهم تو را از خودم راندم و گذاشتم غرور بتازد بر عشق مردانه ات؟می مانم و می نگرم در آینه زنی در من چنگ می نوازد و با هر برخورد انگشتانش به تارهای چنگ چشمانم بیش  از پیش پر و خالی می شوند.

نگاهی به صفحه گوشی می اندازم و پیغام  تک به تک مخاطبینم را می بینم و می خوانم آخر دلم می گوید یکی از آنها شاید تو باشی. تو نبودی،هیچکدامشان.آخر میدانی از اول هم کسی نبود ،من بودم و خیل آرزوها،من بودم و رسیدن.اما درست دو سال است که وقتی روز تولدم فرا می رسد تنها آرزوی من تو هستی.

طاقتم طاق شده است و حرف های نگفته ام همچون موریانه تمام وجودم را تسخیر کرده است می خواهم برای یک بار هم که شده بر زبان بیاورمش.می خواهم پایان بدهم به این طلسم نگفتن کلمه دو حرفی زیبا و آهنگینی که با تک تک حروفش عشق بال می گشاید و پروازمی کند.

تلفن را برمی دارم ،شماره ات را می گیرم صدا می گوید:لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید. لب هایم را از هم جدا می کنم و می گذارم بغضم آشکار شود و پروانه وار به رهایی برسد .

-سلام الان که دارم این صدارو برات ضبط میکنم ،دقیقا دوسال و دوماهه که خنده هاتو ندیدم، صداتو نشنیدم .دوسال و دوماهه که با فکر تو می خوابم و با فکرت بیدار میشم. امروز تولدمه و من هرسال برای تولدم کلی آرزوهای قشنگ داشتم ولی دوساله که بزرگترین آرزوی من دیدن دوباره تو شده می دونم هیچوقت جرات زدن این حرفارو نداشتم می دونم به خاطر این غرور لعنتی بود که تو رو از دست دادم ولی دلم می خواست واسه یه بارم که شده شجاعت این رو داشته باشم که بهت بگم خیلی دوست دارم حتی اگه تو دیگه هیچوقت نشنوی.

تلفن را قطع میکنم و خود را به سراب بودنت می سپارم و می گذارم تا رویا اوج گیرد.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    سارا جونم
    از داستان ۱تا اینجا خودت هم مقایسه کنی پیشرفتت عالی هست.
    این پشتکار ،علاقه و استعدادت رو می رسونه.
    من که لذت بردم یه داستان عاشقانه ی
    دخترانه ی تو دل برو خوندم
    می تونی یه کم فاصله بگیری و بری سوژه های دیگه.البته به عنوان خواننده داستانهات میگم. خودت نقشه و برنامه ات هرچی هست ادامه بده.

    • سارا کاف گفت:

      سلام آنیتا جان ممنونم از اینکه همراهم هستین و من رو می خونین حتما بعد از نگارش قسمت پنجم که قسمت آخره، میرم سراغ سوژه های دیگه .ممنونم بابت تذکر به موقعتون حتما رعایت میکنم.❤️

  2. سلام خانوم کاف
    من هر چهاربخش داستان تون رو خوندم و بابت وقتی که گذاشتم پشیمون نیستم؛ اما دوست دارم نکته یا نکاتی رو بگم و ببینم پاسخ شما چیه – در ضمن خوشحال میشم شما به عنوان یک نویسنده ی توانا درباره ی کارهای من هم اظهار نظر کنید –

    خب نکته ی اول به نظرم این که خط داستانی که در پیش گرفتید به مرور کلافه کننده میشه ، یعنی به نظرم ما در بیشتر جملات داستان، در حال خوندن دل تنگی های یک دخترعاشق هستیم که خب فرجام عشق اش هم مشخصه … یعنی داستان اساسا کشش خاصی ایجاد نمی کنه، خصوصا که شما هم اطلاعاتی در اختیار ما نمی گذارین که اصلا عشق چطور شکل گرفته ؟ چطور از بین رفته ؟ دو طرفه بوده ؟ یک طرفه بوده ؟ هیچی !
    و این که مدام از یک قالب استفاده میشه یعنی این که مثلا من از الان می تونم حدس بزنم بخش پنجم احتمالی این داستان هم، همون حسرت های دختر و توهم های اونه که حالا برخواسته از یک عشقه عمیقه …

    به هر حال داستان سراسر پر از احساس بود و من واقعا احساس رو از تک تک کلمات بو کشیدم ، اما خط داستانی خیلی کشش نداشت و ادم رو برای ادامه دادن متقاعد نمی کرد.

    به هر حال ما چاکریم.

    • سارا کاف گفت:

      سلام حتما یه سری به نوشته هاتون میزنم در مورد نکته اولی که فرمودین باید بگم داستان اول از زبان دختریست که مورد بی مهری پدرش قرار گرفته و داستان دوم در مورد مرد عاشقیست که محبوبش ترکش کرده اما داستان سوم وچهارم ممکنه راوی هر دو دو دختر عاشق باشن اما درونمایه و سرگذشت و اتفاقاتی که توی هر دو داستان میوفته متفاوت هست.ممکنه فرجامشون یکسان باشه چون نویسنده تازه کار هست و اون هم ممکنه اشتباه کنه.
      در ادامه باید بگم من هدفم از نوشتن این داستان ها فقط رساندن این پیام بوده که باید گفت چون گفتن یک سری چیزها باعث میشه زندگی آدم از این رو به اون رو بشه و اینکه در مورد شکل گرفتن و از بین رفتن و دوطرفه بودن یا نبودن این روایت ها من خبر ندارم چون من فقط بازگو کردم حرف هایی رو که شنیده بودم ولی حتما در داستان بعدی که قسمت آخر این جموعه است این نکته رو رعایت می کنم.
      قالب ها متفاوته همونجور که توضیح دادم ممکنه روایت سوم و چهارم فرجامشون یکسان باشه ولی اتفاقات و جریان داستان متفاوته و داستان اول و دوم رو هم که بالا توضیح دادم به صورت کلی هرکدام مستقل هستند و موضوعاتشون باهم فرق داره و قسمت پنجم و آخر هم باید بگم پیش داوری کردید چون داستان یک دختر نیست.
      ممنون بابت توجهتون ببخشید خیلی طولانی شد و ممنون از تذکراتتون حتما رعایت میکنم در نگارش قسمت آخر.