تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گمشده
نویسنده: پانیذ زاده گل

كامپيوتر روشن و دینگ دینگ پيام هاى پشت سر هم اتاق را پر می‌کند. تلفن گوشه ى ميز هم زنگ مى‌زند و وصل پیغامگیر می‌شود. زن سرفه می‌کند: يلدا؟ هنوز نرسيدى؟ وقتى اومدى يه زنگ به من بزن، درضمن توى يخچال برات شام گذاشتم، امشب من و بابات دير ميايم. 
تلفن به بیب بیب می‌افتد و یکباره خاموش می‌شود اما كامپيوتر هنوز زنگ مى زند که اینبار در اتاق باز می‌شود و دختر حوله به دست تو می‌آید. چشم هاى ميشى اش میخ مانیتور شده و حوله را به صورت خيسش می‌کشد. موهاى پرکلاغی روی شانه‌هایش ول می‌شوند و نمشان به بازوهای بلوز گورخری می‌گیرد. 
دختر صندلى چرخان را روی سرامیک، عقب می‌کشاند و موس را توی صفحه می‌گرداند تا به اسم «شبگرد» بچسبد. پیام باز می‌شود: كجايى دختر؟ از صبح خبرى ازت نيست. 
انگشت هاى بلند استخوانى اش روی کیبورد می‌رقصند: دانشگاه بودم. 
ارسال را نزده، شبگرد می‌نویسد: كلاس كه خيلى وقته تموم شده، تا حالا  كجا بودى؟
يلدا ابرو در هم می‌کشد: با اون بازى مزخرفى كه ديشب فرستادى تا صبح نتونستم بخوابم، الانم مى خواستم دوباره بازى كنم. 
نگاهى به ليست پيام ها می‌اندازد و پيام لیلا را با یک کلیک باز می‌کند: كنفرانس چى شد؟ 
دختر، انگار که نور کامپیوتر چشمش را زده باشد، پلک می‌بندد و پیشانی‌ را به کف یک دست تکیه داده، با دست دیگر تایپ می‌کند: باید انبارى رو ببينم، كتاب هاى روانشناسى بابام بايد اون جا باشن.  
پيام ليلا تا وسط صفحه‌ی کهکشانی رنگ مانیتور کش می‌آید: مگه هنوز اونا رو داره؟
دختر، حوله را دور گردن می‌اندازد و انگشت‌های هر دو دستش روی کلیدهای کرم رنگ می‌چرخند: هيچ وقت كتاب هاش رو دور نمى ريزه، حتى الان كه مطب داره بازم مى بينم كه اونا رو مى خونه. 
ليلا را می‌بیند که سرگرم تایپ شده اما از صفحه‌اش بیرون و سراغ پیام تازه‌ی شبگرد می‌آید: آبجى كجا رفتى؟
لب‌های همرنگ بستنی تمشکی دختر، کش می‌آیند و از بریدگی های لای پوست خشکیده‌اش، خون بیرون می‌زند: هستم داداشى، براى فردا خيلى كار دارم. 
شبگرد می‌نویسد: براى پروژه ى دانش خانواده؟ ولش كن بابا، منم با يه گپ ديگه دارم كنفرانس مى دم ولى همه ى كارا رو ريختيم سر سرگروه. 
 دختر، خون لبش را زبان می‌زند و تایپ می‌کند: بازى جديد اختراع نكردى؟
– ديشب برنامه نويسيش تموم شد گذاشتم اجرا، پايه اى آنلاين با هم بازى كنيم؟
برقی به چشم‌های بی‌جان دختر می‌دود: باشه ولى چرا اسم پروفايلت رو گذاشتى شبگرد؟
چندتا صورتک خندان قاطی جمله‌ی شبگرد می‌شوند: چون تمام برنامه هاى كامپيوترى، شب به فكرم مى رسن. 
دختر انگشت‌ها را قفل هم می‌کند و نگاهش روی ساعت بی‌ عقربه‌ی دیوار می‌ماسد: نگو كه تا صبح نمى خوابى؟ مامان و بابات هيچى بهت نمى گن؟
جواب شبگرد را می‌خواند: توى خونه ى ما بميرى هم كسى نمى فهمه. تازه، خود مامان بابا هم تا چهار صبح بيدارن.
دست دختر می‌لرزد و روی کلیدها سر می‌خورد: چه تفاهمی. 
-تا من هستم غمت نباشه آبجى. بازى ديشب چطور بود؟ 
 باد پنجره را می‌لرزاند و حوله از پشت گردن دختر زمین می‌افتد. برق چشمک می‌زند و لپ تاپ انگار برقش را از باتری می‌گیرد که خاموش نمی‌شود تا دختر جمله‌اش را تمام کند:مناسب شب نبود. تمام مدت مى ترسيدم توى آينه رو نگاه كنم و به جاى خودم، يه چيز ديگه ببينم. 
به‌جای پیامی که باید توی مستطیل سفید روی صفحه بالا می‌آمد، دکمه‌ی آبی نفتی زیر فلش موس سر خورد و صدای دورگه‌ی پسر توی اتاق می‌پیچد:تا كجا پيش رفتى؟
اینبار دختر روی شکلی که پایین صفحه، به میکروفون می‌ماند کلیک می‌کند و سرفه‌ می‌زند تا شاید گره‌ی صدایش باز شود: هنوز اولشم، اون جايى كه دختره وارد يه خونه مى شه و مى بينه همه جا داره مى سوزه، خونه مال خودشه؟ چرا همچين شروعى براش گذاشتى؟
صدای شبگرد را دانلود می‌کند:خونه ى خودش نيست، مى ره پيش دوستش كه برى جلوتر معلوم مى شه، من هيچ وقت داستان اصلى بازى هام رو لو نمى دم. 
با دوتا کلیک، زنگ صفحه به ارغوانی‌ می‌زند و در چوبی خانه‌ی زیر باران، قیژ قیژ می‌کند و از جلوی شومینه‌ی ته اتاق کنار می‌رود. جز آینه‌ای که سایه‌ی زن تفنگ به‌دست را نشان می‌دهد، چیزی نیست که بشود برداشت و بازی را تمام کرد. 
صدای شبگرد دوباره اتاق را پر می‌کند اما اینبار از توی گوشی: یه راهنمایی؛ توى آينه قراره چيزهاى زيادى ببينى،آتيش سوزى اتاق ها هم به اين ربط داره.
زنگ تلفن، دختر را از جا می‌پراند و حوله زیر پاهای برهنه اش لگد می‌خورد: ترسیدم مامان، نه تازه رسيدم … الان گشنه م نيست … باشه، فعلاً. 
و دوباره پشت كامپيوتر لم می‌دهد و پاها را روی میز دراز می‌کند. از شبگرد سه تا پيام آمده: الان با كامپيوتر دارى چت مى كنى يا موبايل؟ – باز كجا غيبت زد؟ – آبجى اگه بى خبر برى كلاهمون مى ره تو هم گفته باشم. 
دختر لب می‌گزد و تایپ می‌کند: مى خواستم بازى رو ادامه بدم ولى الان بايد برم انبارى پايين يه كتاب بردارم، ليلا من رو كشت. 
تا پاها را زمین بگذارد شبگرد می‌نویسد: پس موبايلت رو ببر اگه چيز قديمى ديدى عكسشو برام بفرست، براى ساختن بازى بعديم مى خوام روى عتيقه فروشى مانور بدم. 
دختر، قولنج انگشتانش را می‌شکند و گردنش را به چپ و راست می‌گرداند: باشه، من رفتم. 
كامپيوتر را خاموش نکرده از اتاق بیرون می‌زند. چراغ هاى راهرو خاموشند و صداى باد كه به شيشه مى زند او را مثل گربه‌ای که وقت دزدیدن گوشت، صاحب خانه را دیده باشد، از جا می‌پراند. دست به ديوار می‌کشد و لامپ راهرو را روشن می‌کند. دنگ دنگ موبایل در‌می‌آید و این یکی از  ليلاست: چيز به درد بخورى پيدا كردى يا نه؟
دختر، شال بافتنى آویزان از چوب رختی دیوار را سر می‌کند و پله ها را دوتا يكى پايين می‌رود.كليد را توی  قفل زنگ زده ى انبار می‌چرخاند و چراغ را روش. نگاهش به آينه ى گردى كه قاب چوبى داشت می‌افتد و  از آن رو گرفت.  لرزشى به پشتش دويده و با  دوتا قدم، خودش  را به جعبه هاى كتاب می‌ رساند که شبگرد می‌نویسد:چی شد؟
نفس دختر رها می‌شود انگار با اين پيام هاى پى در پى شبگرد و ليلا ديگر در انبارى تنها نیست. روى زمين زانو می‌زند و جعبه ها را زير و رو می‌کند. چيزى كه مى خواست ته جعبه بود.  گرد و خاكش را می‌تكاند و بلند می‌شود اما کمر راست نکرده، دوباره نگاهش به آينه می‌گیرد كه تصوير چند آلبوم تویش افتاده. يكى از آن ها را باز می‌کندد. يكى از آن ها عكس سياه و سفيد مادربزرگ بود كه داشت بافتنى مى بافت و دوتا پسر پنج يا شش ساله كنار پايش روى فرش انگار سرگرم بازى با گلوله ى كاموا بودند. 
عكس بعدى، عموى بزرگش كنار يك راديوى سياه بود كه بی‌شک با پيچ گوشتى به جانش افتاده بود و پدرش با چراغ فتيله اى گوشه ى اتاق درگیر. دختر عكسش را می‌گیرد  تا شاید براى شبگرد بفرستد. چراغ  آویزان از سقف چشمك مى زد اما او نگاهش نمی‌کند تا وقتی که بوى سوخته انبارى را پر می‌کند.
از سيم دود بلند مى شود و تا دست ببرد چراغ را خاموش كند، جرقه اى روى يك تكه پارچه ى چرب آتش می‌گیرد. دختر شالش را چنگ می‌زند تا شاید آتش را خاموش کند اما انگار بی‌فایده است. شعله‌های نارنجی به يكى از جعبه هاى كهنه گرفته و زبانه می‌کشد. دختر از انبار بيرون می‌رود  و با دستى لرزان شماره ى آتش نشانى را می‌گیرد.  آدرس که می‌دهد  دوباره  برمی‌گردد. كالسكه ى بچگى اش كه گوشه ى ديوار جمع شده دارد می‌سوزد و جعبه ى كتاب هاى قديمى پدر زير شعله هاى زرد مايل به نارنجى دفن شده اند. دود دختر را به سرفه می‌اندازد و اشکش را سرازیر
صداى زنگ موبايل دوباره بلند شد، شبگرد نوشته بود: چيزى پيدا كردى؟
دختر با دستى كه مى لرزد می‌نویسد: انبارى آتيش گرفته، منتظر آتيش نشانى ام، كارى نيست كه بتونم بكنم؟
جواب دادن شبگرد زیر نیم دقیقه طول می‌کشد: شوخى مى كنى؟ يه عكس ازش بگير ببينم چه خبره. 
دختر كنار انبارى همسايه كه درش قفل مانده به ديوار تكیه می زند:دارم مى گم انباريمون داره مى سوزه، تو عكس مى خواى؟ 
شبگرد می‌نویسد: آخه من از اين سر دنيا چطورى كمك كنم؟ اگه خيلى اوضاع خرابه فاصله بگير تا آتيش نشانى برسه. 
دختر موبايل را توی جيب مانتوى چروكيده اش فرو می‌کند و منتظرمی‌ ماند. انگار قرن ها طول می‌کش  تا صداى آژير به گوشش می‌رسد  و در آهنى حياط را باز می‌کنند. . آتش نشان ها تو می‌دوند و آب است كه با فشار به در و ديوار انبارى مى ريزد. 
تنها آثار به جا مانده از حيات در انبار، تكه هاى آينه ى كف زمين بود و صداى موبايلى كه همچنان در جيب دختر زنگ مى زند.   
 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما