تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تینا
نویسنده: ا.نواب

تینا ۲۴ ساله است و بسیار زیباست .اما در چشمان سبز زیبایش نگرانی است به ساعت نگاه میکند ساعت ۱۱است و فرهاد همچنان نیامده .ضربان قلبش دوباره بالا میرود به آرامی بالای سر دختر زیبایش می ایستد.هدیه ۳ سال دارد و او هم شبیه مادرش.ارام خوابیده با دیدن دخترش حالش بهتر میشود اما هنوز نگران است و به خودش قوت قلب میدهد دیروز در جیب فرهاد یک بسته مواد پیدا کرده بود اما به خودش میگوید نه این مال فرهاد نیست آخر ۳ ماه نشده که از کمپ برگشته دیگر دلش نمی خواست دوباره همه اتفاقات تکرار شود. نگران بود صدای در را شنید با لبخند به استقبال فرهاد رفت اما از کنارش بی اعتنا گذشت.این حالش را خوب می شناخت دوباره تپش قلب و خاطرات بد.سفره را پهن کردو فرهاد را صدا زد .فرهاد سرسفره نشست اما حالش …دوباره بغض گلویش را گرفت سعی کرد آن را قورت دهد در ذهنش به دنبال راه حل می گشت که …ناگهان صدای فرهاد را شنید لیوان به سمتش پرت شد سرش درد گرفته بود.دستش را روی سرش گذاشت احساس کرد که دستش گرم شده خون از سرش سرازیر شد تمام تلاشش را کرد که باز هم گریه نکند تصویر خواب رفته دخترش جلوی چشمش آمد باز هم سعی کرد خودش را کنترل کند اما این بار فقط تا صبح صبر میکرد تصمیمش را گرفته بود خیلی وقت پیش به فرهاد گفته بود که این آخرین فرصت است و اگر بار دیگری تکرار شود قطعا اورا ترک خواهد کرد. تا به حال چندین بار به او فرصت داده بود.اما همواره او را ناامید کرده بود.اما این بار با هر دفعه فرق خواهد داشت فرهاد در اتاق خوابیده بود و تینا هم کنار سفره نشسته و سرش را گرفته ساعت از ۴ بامداد گذشته به حمام میرود دست و صورتش را میشورد تا کار نیمه تمام را تمام کند.ارام چمدان را از انباری برمی دارد میخواهد وسایلش را جمع کند اما دیگر چیزی برایش نمانده فرهاد همه را …بغض گلویش را می فشارد تمام خاطرات از جلوی چشمانش رد میشود .خنده هایش با فرهاد  آرزوهایش، قولهای فرهاد …باز هم دنبال راه حل میگردد به کارش شک میکند اما هر دفعه همین اتفاق به سرعت وسایل دخترش را داخل چمدان میگذارد و بعد چمدان را جمع میکند و زیر پله میگذارد یک کاغذ برمی دارد تا برای فرهاد نامه بنویسد.میخواهد بگوید من به خاطر تو ایستادم اما تو چی ؟مثل همیشه کم آوردی،تو…نگاهی به ساعت کرد ساعت ۷ صبح بود دیگر هوا روشن شده بود دخترش در تخت کوچکش غلتی زد هنوز برای فرهاد چیزی ننوشته بود. انبوه کلمات به ذهنش حمله میکند نمیداند از کجا شروع کند هدیه چشمانش را باز میکند به تینا لبخند میزند دیگر فرصتی ندارد هدیه را بغل میکند و می بوسد. روی کاغذ مینویسد خداحافظ و روی آینه میگذارد چمدان را برمی دارد و آن خانه را ترک میکند .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما