تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زنی که کم زندگی کرده بود
نویسنده: نعیمه حداد

تا قبل از این زنی که کم زندگی کرده ندیده بودم. یا دیده بودم نفهمیده بودم. پس زنی که کم زندگی کرده اینگونه است. به این بدبختی. کبری خانم همسایه دیوار به دیوار ما بوده هنوز هم هست از وقتیکه یادم است بوده. همیشه به مادرم میگفتم هیچ نمیفهمم این کبری خانم با این بی پولی و بیچارگی چطور در همچین محله  اعیان نشینی زندگی میکند؟ ماردرم میگفت این خانه آبا و اجدادی شان است او یکی یک دانه بوده و خودش میگفت این تمام چیزی است که از پدرم مانده من دختر کسی بودم. و من از مادرمیپرسیدم که یعنی چه من دختر کسی بودم ؟ بالاخره همه ما دختر یک کسی هستیم. مادر میخندید و میگفت کسی در اینجا به عنوان انسان مهم یا انسان ثروتمند معنی میدهد. راستش کبری خانم نزدیک به هشتاد سال سن داشت و از وقتی که من به یاد دارم خمیده را ه میرود. انگشتهایش انقدر فرش و مبل مردم پولدار را ساییده که کج شده است و همانطور خمیده شکل گرفته اند. یک دندان سالم در دهانش نیست و هیچ وقت نمیتواند سیب بخورد. همیشه دوست  دارد چایش را با آبنیات بخورد و جالب است که دیابت و فشار خون هم ندارد.  مادرمیگوید اوآنقدر فعالیتش زیاد است که هر چه میخورد بخار میشود و اثری از کلسترول و چربی و این چیزها در رگهایش نمیماند. پیرزنی ۸۰ ساله  که تازه کم هم زندگی کرده. یکبار ازش پرسیم عزیز، (ما بچه ها عزیز صدایش میزنیم.) عزیز، چرا اینهمه مشکل داری؟  مگر شوهرت وقتی زنده بود چیزی برایت نگذاشت ؟  گفت نه مادر، شوهرم خرجی  دو زن دیگرش را هم از من میگرفت.

گفتم خوب چرا دوتا زن دیگر داشت؟ جواب داد: خوب وقتی من زنش شدم داشت دیگر.

گفتم خوب چرا زنش شدی اگر میدانستی زن دارد؟ گفت عاشققش شدم مادر.

از تعجب چشمهایم گرد شد و در حالیکه میخواستم با مشت به کله عزیز بکوبم گفتم: خوب چرا عاشق کسی شدی که دوتا زن داشت؟ پدرت مجبورت کرد؟ عزیز گفت : نه اتفاقا آنها راضی نبودند . به پنج سال نکشید پدرم مرد. از غصه من مرد. جوانی ام را باید میدیدی. از خانمی و خوشگلی چیزی کم نداشتم . روزی نبود که خواستگار نیاید خانه مان. از ۱۳ سالگی خاستگار داشتم.

هم حرصم گرفتهه بود  وهم باید ازماجرای حماقت عزیز سر در می آوردم. پرسیدم: خوب چند سال بعد ازدواجت مجبور شدی خرج شوهرت و دوتا زنش را بدهی؟ گفت: از همان اولین سال ازدواجمان سر کار رفتم. آشپز بیمارستان و دانشگاه بودم .در خانه مردم کلفتی کردم . این آخری ها در شرکت نظافتی ها هم زیاد بودم.

چرا طلاق نمیگرفتی خوب؟ انوقتها طلاق مد نبود؟

چرا دخترم اشکالی نداشت . اما من دوستش داشتم . مرد خوش هیکلی بود من عاشق دستهایش شده بودم. هنوز هم دوستش دارم . بهش که فکر میکنم دلم غنج میرود.

نمیفهمیدم. هیچ نمیفهمیدم که عزیز دقیقا عاشق چیه آن مردک شده بود که تا حالا هم ادامه داشت؟ دلم هم نمیخواست بدانم. بهش گفتم عزیز خوب از رابطه تان بگو. همیشه خانه تو میخوابید؟ گفت شبی یک ساعت بمن سر میزد اگر غذایی  داشتم که دوست داشت با خودش میبرد. لباسهای کثیفش را میشستم ، ولی شب را خانه زن اولش میخوابید. این رسمش بود مادر. باز انگار آتش گرفته بودم. خوب مردکه لندهور چرا غدا را هم همان خانه هوو اولی کوفت نمیکرد؟ خواستم به پیرزن بگویم که هی پیرزن حالا فهمیدم که تو کم زندگی نکرده ای تو اصلا زندگی نکرده ای. تو از ۱۷ سالگی لباسهای دیگران را میپوشیدی و اگر لباسی را دوست داشتی و نخ نما میشد وصله میکردی و باز میپوشیدی. تو پس مانده های غذاهای همسایه ها را میخوردی  و غذا برای خوردن نداشتی. همین حالایش هم اگر پول قبض آب و برقت را ندهند باید شمع و فانوس روشن کنی و از تشنگی میمیری. هی پیرزن آن آمیرزا شم شمت از تو سوء استفاده میکرده.

حالا چرا بچه هایت  هر دوشان معتاد شدند و به آن وضع افتادند؟

خوب چون از پدرشان یاد گرفته بودند .

یعنی شوهرش علاوه بر دو عدد زن دیگر  اعتیاد هم داشته. اینهمه مشکل اخلاقی در یک مرد؟ وحشتناک کلمه کمی است.

با خودم فکر کردم که عزیز چرا انقدر فلاکت را تحمل کرده در حالیکه میتوانسته همان اوایل جدا شود؟ فقط و فقط برای اینکه مرتیکه را دوست داشته؟  

عزیز گفت: ای مادر او که رفت و تمام شد من ماندم و این دو پیر پسر که باید جمع و جورشان کنم.

 من اما دلم نیامد که بگویم  خدا شوهرتان را بیامرزد. میدیدم که  دیگر برای شماتت پیرزن دیر است و پیرزن اصلا شماتت بر نمیدارد. مثلا بگویم عزیز اشتباه کردی ۶۰ سال پیش زنش شدی؟ یا اشتباه کردی بچه دار شدی؟ یا اینکه با او ادامه دادی کار درستی نبود؟ چه باید میگفتم به زنی که منتظر مرگ نشسته بود و گذشته اش از سیاهی به ذغال میمانست. اگر این پشت  خمیده و این بخت سیاه و این بی پولی و درماندگی تقاص عاشق شدنش بود، پس نیروی عشق مهملی بیش نیست. اصلا عشق چه کوفتی هست که باز نیرویش باشد؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    نعیمه جان عنوان داستان جذبم کرد تا بخونمش.
    شروع خوبی داشتی.

    نتیجه گیری آخر داستان رو دوست نداشتم.باید اجازه میداری تو تخیل بمونم.
    توصیفها و جزئیات داستان خوب بود.
    به نظر من زنی که کم زندگی کرده ، زنیه که عاشق نباشه.
    عزیزخیلی سختی و ما جرا داشته و حتما
    تو دلش خیلی چیزها مونده.
    ولی زنی زندگی کرده که پس از هزار و یک
    درد و سختی به رضایت برسه.باید از خودعزیز می پرسیدی که زندگی کرده یانه.
    درکل
    سوژه عالی بود