تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

معنای بی‌نهایت
نویسنده: آذر عبدیان

سرش را بر شانه ام نهاده، نفس های گرمش،گردنم را نوازش می‌کند،موهایش با اندک باد خنکی از چرخش پنکه به چانه و صورتم جاری می‌شود دستش را محکم به بازویم گرفته و روی پیشانی اش قطرات عرق نمایان است.
زمزمه وار می‌گویم:وای که چقدر دوست دارم،وای که چقدر عشقی.
مانند رگباری که امان از دشمن می‌ستاند،با بوسه به گونه های سرخش حمله می‌برم، که حریص تر می‌شوم بیشتر به آغوش میکشمش و می‌بویمش، عطر تنش برایم گرانبهاترین رایحه دنیاست.
:خدایا مگر می‌شود کسی را به این اندازه بخواهی،دوست داشته باشی،و در مقابلش برای تو جهان ناچیز ترین چیزی باشد!
:خدایا مگر معنای بی‌نهایت قابل درک است؟!که من آن‌قدر؛ نزدیک، این معنا را لمس می‌کنم.
:مگر آدمیزاد تحمل این همه عشق به کسی را دارد؟
مگر گنجایش یک دل چقدر است؟!
چقدر سرشار از بودنت هستم!
.
صورتم را به صورت دخترک دلبندم میچسبانم پیشانی اش را می‌بوسم و زمزمه وار می‌گویم:تو با حضورت عشقو معنا میکنی شیرینکم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما