تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دستان کوچک او…
نویسنده: کوثرمودی

روی علفها و خزه‌های پهن شده بر کف جنگل، آرام می‌دویدم. آفتاب خنک صبحگاهی بر خز سفید پشتم می‌تابید و بوی لطیف نسیم در مشامم می‌پیچید. چشم‌های کهربایی‌ام را تنگ کرده و منتظر حرکتی کوچک بودم تا بهانه‌ای برای جنگ و تکه‌ تکه کردن چیزی به دستم بیاید! آن روز فقط همین می‌توانست حالم را جا بیاورد.

بوته‌ای پشت سرم تکان خورد و موجود غول پیکری با سینه‌ی سپر شده و چشم‌هایی مطمئن به سمتم می‌آمد. قد و هیکلش فقط کمی بزرگ‌تر از من بود، در آن اطراف قدرت و توان بدنی من به عنوان یک گرگ ماده مثال زدنی‌ بود.
این روزها نرهای مزاحم همه جا دنبالم بودند، انگار در مسابقه‌ای برای به چنگ آوردن قوی‌ترین ماده‌ی گله دست و پنجه نرم می‌کردند!
خز سیاه یک دست و چشمان نافذی داشت، دندان‌های سفیدش را به نشانه‌ی قدرت به من نشان داد اما آرام و با خونسردی به سمتم قدم برمی‌داشت، انگار نه انگار من آن لحظه پتانسیل این را داشتم که او را تکه تکه کنم!!
فصل جفت‌گیری بود. تمام این مدت همه‌شان را از خودم رانده بودم و با اینکه می‌دانستند، من، فرزند آلفای قدرت‌مند گله، قصد جفت‌گیری با هیچ نری را ندارم، باز نزدیکم می‌شدند. انگار فکر می‌کردند با نشان دادن قدرت و هیکل بزرگشان می‌توانند نظرم را عوض کنند.
پنجه‌هایم را محکم بر زمین کوبیدم و یک قدم جلو رفتم. با خشم خرناسی کشیدم و دندان‌های تیزم را به نمایش گذاشتم. اما او همچنان پابرجا و مطمئن نگاهم می‌کرد. قدمی برنمی‌داشت و همچنان با جدیت به انتظار ایستاده بود! به سمتش دویدم و ضربه‌ی محکمی به کتفش وارد کردم. از خودش دفاع نکرد. حاصل ضربه‌ی من فقط این بود که او چند قدمی عقب برود! واقعا که قوی بود و انگار با واکنش نشان ندادن می‌خواست این را به من نشان بدهد. گرگ احمق، فکر کرده بود با این چیزها خام او می‌شوم! اما من به هر حال خیال نداشتم رهایش کنم، دوباره به سمتش حمله کردم و ضربه‌ای دیگر زدم که آن هم مثل قبلی هیکل تنومندش را ذره‌ای متزلزل نکرد!
من ادامه می‌دادم و او همچنان ایستاده بود. من نیاز به جنگی تمام عیار داشتم و او نیاز به خود نمایی، هر دو به هم کمک می‌کردیم!
با ضربه زدن به او می‌خواستم آن دلتنگی لعنتی را که چند روز بود داشت مثل چاقویی کند روحم را می‌خراشید، چند دقیقه‌ای فراموش کنم. می‌دانستم به زودی از این دلتنگی و رهاشدگی خواهم مرد، از همان اولین نگاه و اولین لمس گرم دست‌های کوچک او می‌دانستم این روز خواهد رسید!
در اثنای مبارزه‌ی یک طرفه‌مان، بوی خوش و آشنایی را احساس کردم، داشت وارد جنگل می‌شد. متوقف شدم. پوزه‌ام با دقت بو می‌کشید و چشمانم از هیجان در حدقه گرد شده بود و برق می‌زد. گرگ نر با کنجکاوی و چشمانی تنگ شده نگاهم می‌کرد. من اما دیگر او را نمی‌دیدم، تمام حواسم تنها یک چیز را می‌طلبید، موج موهای مشکی‌اش روی خز سفید یک‌دست پشتم و دوباره و دوباره لمس گرم دست‌های او! وای چه حس زیبایی داشت، لمس گرم دست‌های او، لمس گرم دست‌های کوچک او…
تمام مسیر تا ابتدای جنگل را دویدم، با سرعت و اشتیاق و با مرور چندباره و چند باره‌ی آن گرما‌ در قلبم…
باد در موهای تنم می‌پیچید. صدای له شدن علف‌ها را زیر پایم می‌شنیدم و صدای نوازش علف‌ها را زیر پای او!! من قدرت شنوایی منحصر به فردی داشتم.

******
روبه رویم ایستاده و چشمان مشتاقش را به من دوخته بود. بی ملاحظه به سمتم دوید و گردن بزرگم را در آغوشش گرفت.
“واای خدایا چقدر دلم برات تنگ شده بود!”
این‌ را گفت و اشک در چشمان آبی معصومش نقش بست. هیکل کوچکش نصف بدن من هم نمی‌شد! من گرگ بزرگ جثه‌ای بودم. سرش تا نزدیک پوزه‌ام می‌آمد. همیشه برای نوازشش باید خودم را پخش زمین می‌کردم و این ضعف و افتادن برای بهره بردن از گرمای تن او چقدر لذت‌بخش بود.
سرم را در گریبان و موهایش فرو بردم و بو کشیدم، آنقدر بو کشیدم تا دلتنگی چند روزی که برایم قدر چند سال گذشت را جبران کنم. زبانم را در آوردم و آرام بر گونه‌های گرمش کشیدم. انگار میوه‌ آبدار و نرمی را با دقت و حوصله مزه مزه می‌کردم.
“با زحمت از دست مامان و بابا در رفتم! واقعا که تو این چند روز تموم فکر و ذکرم این بود که چجوری بیام اینجا یه سری بهت بزنم. واقعا دلم تنگ شده بود و اونا…”
کلامش را قطع کرد و با دلخوری به گوشه‌ای خیره شد،
“اونا نمی‌ذارن تنها بیام جنگل! واقعا که، فکر میکنن من هنوز کوچولو ام. من دیگه یه پا خانوم شدما !! هشت سااالمه…”
به پهلویم لم داده بود و با لحن آزره‌ی‌ زیبا و کودکانه‌ای برای گرگ محبوبش گله می‌کرد!
دستان کوچکش را بر پشتم می‌کشید، گرمایش را تا روی سرم حس می‌کردم و بعد دوباره دستش را می‌برد پایین و روی کمرم متوقف می‌شد و باز روی خط ممتدی بالا می‌آمد. نوازش‌هایش نهایت چیزی بود که می‌خواستم، پیش از این زندگی برایم خالی و بی‌معنی به نظر می‌رسید! بود و نبودش هر کدام به نحوی دیوانه‌ام می‌کرد و من صدالبته دیوانگیِ بودن را می‌پرستیدم و از دیگری بیزار بودم.
همانطور حرف می‌زد و حرف می‌زد و من صدای مخملینش را با تمام وجود می‌بلعیدم. کم کم حرف‌هایش تمام می‌شد و نسیم عطر موهایش را بیشتر در مشامم فرو می‌برد‌.

******

پوزه‌ام را زیر دستش بردم و او را از زمین بلند کردم. با حرکت سر به پشتم هدایتش کردم و اشاره کردم سوار شود!
“وای نه من نمی‌تونم پشتت سوار شم!! بابا می‌گه جدیدا خیلی دارم سنگین میشم، اگه سوارت بشم دردت میادا…”
خنده‌ام گرفته بود، محبوب کوچکم نمی‌دانست وزن کمش برای من حتی احساس هم نخواهد شد! با اشاره‌های مکرر من بالاخره راضی شد. با یک حرکت کوچک، سرم را زیر کمرش بردم و او را بر پشتم نشاندم، خودش را جمع و جور کرد و گردنم را محکم چسبید.
“من می‌ترسم خدایا! تو خیلی قدت بلنده ها!!”
با لحنی لرزان از هیجان و ترسی خوشایند زمزمه می‌کرد و خودش را محکم‌تر از قبل به گردنم می‌چسباند.
“حالا برو…”
زانوهایم را راست کردم و سرم را جلو بردم. پنجه‌هایم را روی زمین عقب کشیدم و با سرعت شروع به دویدن کردم!
باد در میان خز سفید من و موهای مشکی او می‌پیچید و صدای قهقهه‌اش را به گوشم می‌رساند. سرخوش و بی‌توجه به اطراف، صدای خنده‌هایش را مانند نفس به درونم فرو می‌بردم. رنگ‌ها و تصاویر اطراف محو و با سرعت از بیخ گوشمان می‌گذشتند صداها با افزایش سرعت مبهم‌تر می‌شدند.
“وااای این محشره…”
صدای هیجان زده‌اش را شنیدم و ناگهان جسم داغِ کوچکی با سرعت در پهلویم نشست. درد وحشتناکی از پهلو به تنم نفوذ کرد و پاهایم را فلج می‌کرد. ناگهان شتابم به صفر رسید و محکم‌ به زمین خوردم. بی‌توجه به خون غلیظ و درد کورکننده، چشمانم سراسیمه اطراف را می‌‌کاوید. او را چند قدم جلو‌تر افتاده بر زمین دیدم! دستش را گرفته و پیشانی‌اش از درد چین خورده‌ بود. با زحمت روی زمین نشست و همانطور با وحشت و نگرانی به من نگاه می‌کرد.
“چیکارش کردی؟! اون دوستمه کاریم نداره…”
جیغ زنان و وحشت‌زده این‌ها را خطاب به مردی می‌گفت که اکنون او را دربر گرفته بود و با آشفتگی و عجله از من دور می‌کرد. با خشم غریدم و سعی کردم بلند شوم اما درد مانعم شد و دوباره روی زمین افتادم. او داشت اذیتش می‌کرد، دخترک مهربان مرا اذیت می‌کرد! خشم عضلاتم را منقبض و درد را به جایی دور در گوشه‌های ذهنم تبعید کرد! پنجه‌هایم را با زحمت اما مستحکم بر زمین کوبیدم‌ و با غرشی عمیق و نگاهی خصمانه ایستادم. به سمت مرد حرکت می‌کردم. مرد با دست‌هایی لرزان تفنگ را بالا‌تر گرفت…
“بابا بابا تو رو خدا اون دوستمه، الانم چون فکر می‌کنه تو اذیتم می‌کنی‌…”
مرد بی‌توجه به حرف‌های دختر تفنگ را بالا گرفت. باد با صدای بلندی توسط گلوله شکافته شد و موج دوم درد از زیر سینه، قدرت باقی مانده را از پاهایم بیرون کشید…
“نه، نهه! تو کشتیش..‌.”
هق هق می‌کرد، فریاد می‌زد و در بازوان قوی مرد دست و پا می‌زد. نمی‌توانست خودش را آزاد کند و همراه او دور و دور‌تر می‌شد.
دیگر عطر موهایش را احساس نمی‌کردم، فقط بوی خون بود و خون!
و لحظه‌ای بعد دیگر هیچ‌چیز نبود…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. میم.جیم گفت:

    توصیف ها خیلی خوب در اومده بود
    دلم گرگ خواست

  2. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    همون همیشگی، عالی، 🌹

  3. من اکثر داستان هاتون رو خوندم کوثر خانوم و تا به حال بیشتر تعریف کردم ، چون تعریف هم داشته ، با این حال ، این بار می خوام بگم که به نظرم ساختارهای داستان تون مدام یک سان و تکراریه … و این می تونه به مرور ملالت اور باشه ؛ توضیح این که تو این چند داستانی که خوندم مدام یک ماجرای بسیار معمولی بیان شده بود که با استفاده از توصیفات تبدیل به یک اثر نسبتا خوب شده بود.
    خب قدرت وصف کردن و توجه به جزئیات شما اثبات شده است و همه ی دوستان بهش اذعان دارند – از جمله من – چون دایرۀ واژگان خوبی دارید و به خوبی شرایطی رو که دارید می نویسید تصور می کنید
    اما من از این به بعد توقع داستان پرکشش تری از شما دارم، این داستان واقعا آن چنان چیز پرکششی نداشت و مضمون خاصی هم ازش دریافت نکردم و حتی به نظرم نسبت به داستان قبلی تون ، یک قدم رو به عقب بود.
    شک نکنید
    اگر طرفدار تون نبودم این همه نمی نوشتم
    به هر حال
    این نظر من بود
    خوشحال میشم جوابتون رو “بشنوم”

    • کوثرمودی گفت:

      بله کاملا درست میگین خودم نسبت به داستان قبلی اینو خیلی کمتر دوس داشتم، و اینکه حس میکنم نکته‌ی مثبت داستانام همون توصیفات خوبه فقط… ولی اینکه ایده‌ی خیلی خفن و پرکشش به ذهنم نمیرسه و همش مسائل عادیه خودمم دارم اذیت می‌کنه!! راجع به اینکه میگین ساختاراش یه طور یکسانیه و ایجاد کشش بیشتر دوس دارم بیشتر حرف بزنیم چون هم به میزان کم خودمم این حس رو داشتم و هم اینکه نمیدونم چطور باید درستش کنم… ممنون میشم کمکم کنین😅

  4. بارون گفت:

    خیلی قشنگ بود …مثل همیشه…👏👏👏

  5. ا.نواب گفت:

    دایره واژگان عالی
    موفق باشی

  6. فریده فرد گفت:

    خلاقیتتون در روایت داستان از زبان یک گرگ عالی بود لحظات وفضاها راهم بخوبی به تصویر کشیده بودی آفرین👌👌👌👏👏👏🌺🌺🌺

  7. شهرزاد گفت:

    داستان تاثیرگذار و زیبایی بود تا وسط داستان متوجه انسان بودن طرف دیگر نشده بودم و توصیف ها برایم غریب بود خیلی خوب بود خسته نباشی:))))))