تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جاده، رویا یا واقعیت
نویسنده: بهزاد غفوری

پارسال تابستان دسته جمعی نه بلکه تنهایی رفتم کرج تا دوستم نینا جان را ملاقات کنم. هوای اون روز برخلاف روزهای دیگه خنک بود و من تمام مسیر تهران تا کرج رو با هوا و موزیک حال کردم و کلی خاطرات تو ذهنم مرور شد

هنوز که یادش می افتم احساس خنکی می کنم.

وسط های اتوبان یدفعه آهنگی نوستالژیکی شروع کرد به خوندن، عجب آهنگی بود صبر ایوب از جواد یساری منو برد به روزهایی که حال خوب فقط بود.

روزهایی که صبر داشتیم تا اتفاقات یکی یکی برامون به خوبی رقم بخوره.

تابلو نوشته بود تا کرج ۲۵کلیومتر، اومدم لاین کند رو تا این لحظات مثل سرعت ماشین کمی کندتر بگذره.

اومدی اما دیدم دست تو سرده ولی گفتی دیگه اون روزها دیگه بر نمیگرده….

خواننده تا بیت خوند ناخوادگاه دلم گرفت از اینکه ما چی فکر می کردیم و روزگار چی برامون خواست.

دیدم اگه ادامه بدم میزنم زیر گریه، پام رو روی پدال گاز فشار دادم از ۴۰ تا به ۸۰، ۹۰و۱۰۰ رسید به سرعتی از اون لحظه و خاطراتی که برام داشت تداعی می شد رد شدم. به قرار با نینا فکر کردم چون اخه اولین باری که میدیدمش قبلش فقط تلفنی حرف زده بودیم.

داشتم به این فکر میکردم اگر دیدمش چی بگم، چکار کنم همش این فکرا بود که یهویی دیدم خروجی رد کردم برنامه ویز زدم تا مسیر جدید بهم معرفی کنه

مسیر جدید دور شده بود ولی چکار میشه کرد باید میرفتم دوباره پا رو روی پدال گاز گذاشتم تا سریعتر برم که دیر نرسم سر قرارم خداروشکر بعد یک ربع رسیدم کافه ای که باید نینا می دیدم اولین بار داشتم کرج میگشتم قبلا فقط ازش رد شده بودم اون زمانهایی که شمال می رفتم.

عظیمیه کافه … اسم کافه یادم رفته بودم تا یهویی گوشیم زنگ خورد خودش بود اسم Nina افتاد روی گوشی جواب دادم. الو… سلام… من رسیدم فقط اسم کافه رو یادم رفته… کافه چی؟ …. کافه بام؟….اوکی فهمیدم الان میام.

کافه بام پشت سرم بود تا در باز کردم دقیقا روبروی در نشسته بود… لبخندی زد تا به من بفهمونه اشتباه ندیدمش.

وقتی از نزدیک دیدمش قلبم وایستاد___________

نینا همون دختری بود که تو ماشین موقع شنیدن آهنگ اومد تو ذهنم!

نکنه همه اینا خواب بود و من اشتباه گرفتم؟

مگه میشه؟

نینا؟

ازدواج؟

طلاق؟!

….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما