تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آب رنگ
نویسنده: علی بدیع‌زاده

خانه‌ای شلوغ، پر از ریخت و پاش، هر گوشه‌اش را که نگاه کنی یک مشکلی هست، یک طرف پوست موز افتاده، آن طرف کاغذ های نقاشی و مداد رنگی های کوتاه و بلند که پخش زمین‌اند، این طرف روی میز عسلی جای دست هایی پفکی. خانه مجردی نیست. حتی مهمانی هم برگزار نبوده. اگر هم خیال می کنید متأهلم و زنم تنبل است، سخت در اشتباهید. مشکل این سه‌قلو ها هستند که امان هر دوی ما را بریده اند، نفس من را بند آورده‌اند، و بیش از من همسرم. بنده‌ی خدا حتی نق و نوق های مرا هم تحمل می‌کند. البته که من هم قدردان زحماتش هستم اگر این سه بگزارند. برای مثال هفته‌ی پیش برای مادرشان مانتو‌یی که با هم دیده بودیم را خریدم. تا آمدیم خانه همسرم از سر ذوق آمد و دوباره آن را پوشید که خودش را در لباس خوب نگاه کند، که فرهاد آمد و از پشت خیلی شیک با آبی که قلمو نقاشی‌ خودش را در آن خیس می کرد ریخت روی لباس تازه‌ای که خریده بودم. هرچه به خاله اش گفتم که «برای این پسر نخر، آب رنگ نخر، زندگی من رو به گند میکشه.» به گوش کارگر نبود، حالا این هم عقوبتش. صورت همسرم هنوز جلوی چشمانم است. چنان سرخ شد که حتی من هم ترسیدم حرفی بزنم. نمی‌دانم چه شد که دلم به رحم آمد و فرهاد را از آن مهلکه نجات دادم. بچه را زدم زیر بغل و انداختمش توی اتاق و در را بستم. تا آمدم برگردم شیرین دست آنداخت شانه ام که «برو اون طرف باید این دچه بی ادب رو تربیت کنم!» من بازو هایش را  گرفته بودم و می گفتم «شیرین! عزیزم، خانوم جان آرام باش، فردا می رویم یکی عین همین را برایت می خرم غصه ندارد که! ول کن این بچه را! کاریست که شده الان کتکش بزنی لباست به حال اول برمی گردد؟! عزیزم آرام باش!» اما نه هی من قربانش می رفتم انگار نمی‌شنید مانده بودم چه کار کنم. او هم کم نمی‌گذاشت هم به من هم به خواهرش فحش می‌داد، به فرهاد هم می گفت: «ذلیل مرده بالاخره که میای بیرون! بالاخره که میخوای خبر مرگت بری بشاشی، آخرش از گرسنگی مجبور میشی بیای بیرون، آن وقت من می دانم و تو لباس من را به گند میکشی، فکر کردی من آن خواهر نداشته ات هستم! ها!» یک طوری با بچه سه ساله حرف می زد که خودم هم خیال برم داشت نکند سن فرهاد از این بیشتر است و من خبر ندارم. آخر سر هم شیرین برای آرام کردن فربد و فرشید که زار می زندند آرام گرفت، طفلی آن دو تا هق هق می کردند و فقط میگفتند «مامان تو رو خدا، تو رو خدا…» همین تا همینجا دیگر چیزی نمی گفتند. کمی که گذشت فرهاد هم آمد که بگوید ببخشید تا در را باز کرد و صورتش را که پر از اشک شده بود بیرون آورد همسرم بر سرش داد زد «گمشو تو اتاق! من دیگه مامان تو نیستم!» دلم برای فرهاد کباب شد. الان هم که یک هفته‌ای می گذرد باز هم همسرم از دست فرهاد ناراحت است البته نه به آن اندازه ولی…شاید در عمل مادرانگی خود را تماما نثار هر سه‌شان می کند ولی مهر کلامی ‌اش را فقط برای فربد و فرشید خرج می کند. همین بود که مرا ناراحت و نگران می کرد که بچه ام به خاطر یک تکه پارچه ناقابل که پولش را هم خودم داده ام سرخورده شود، چرا؟! چون مادرش به خاطر آن لباس… بگذریم، دیشب دوباره همسرم را بردم بیرون و بچه ها را سپردم به مادر بزرگشان. داخل رستوران که نشسته بودیم به همسرم گفتم:

          ـ شیرین اینقدر این بچه رو اذیت نکن.

          ـ باید ادب شه

          ـ این چه ادب کردنیه که باید به همه زهر باشه؟!

          ـ شما نگران نباش

          ـ یعنی چی نگران نباش. اصلا یه چیزی یعنی تو از کار ها توی زندگیت نکردی؟ بچه بودی از این کار ها نکردی؟

          ـ چرا کردم ولی نه به این بدی

          ـ نه به این بدی! پس اون بار که… مگه سه سال پیش یادت نیست  موبایلی که کادوی مجید، به خواهرت بود رو انداختی توی پارچ؟

          ـ‌ اون فقط یه شوخی بود؟ بعدشم من عذرخواهی کردم و همون موبایل رو براش خریدم؟

          ـ نه نمی گیری!

          ـ چیو؟

          ـ عزیزم، تو با بیست و پنج سال سن کاری که کردی بدتر از کار فرهادِ، که تازه داره میشه چهار سالش. خدا رو خوش میاد این کار آخه عزیز من بچه دق کرد از بس که منتظر موند که بهش بگی «مامانی قربونت بره!» خدا رو خوش نمیاد.

          ـ ولی باید یاد بگیره.

          ـ‌ یه چیزی بهت میگما. الان شما یاد گرفتی! نه تو به من بگو یاد گرفتی؟ کدوم یکی از داد و بیداد های پدر خدا بیامرزد روی تو کار ساز بود؟ کدوم یکی شون؟

          ـ خسرو!… الان میگی من چی کار کنم ها؟

          ـ میگم این بچه رو این قدر عذاب نده، اذیت نکن. آخه این چه کاریه؟ تو داری همون کاری رو که بابت روی تو و فرزانه اجرا می کرد روی این بچه ها انجام میدی، خودت هم می دونی این کار غلطه.

          ـ تو چرا طرف فرهاد رو میگری؟

          ـ شیرین داریم درمورد پسرمون حرف می زنیم! حواست هست؟

          تا این را گفتم سرش آورد بالا و به چشمام زل زد، چند ثانیه که گذشت بغض کرد و گفت:

          ـ دارم میشم مثل بابم. راست میگی دارم میشم مثل اون که به هر کار کوچیک و بزرگ، غلط و درست ما گیر میداد. درست میگی. نمی خوام بچگی فرهاد هم مثل مال من زهر بشه. دلم می خواهد بچگی‌اش رو بکنه. دلم نمی خواد این حسی که من نسبت به پدرم دارم اون هم نسبت به من داشته باشه دلم نمی خواد…

          ـ دیگه نمیخواد چیزی بگی

          ـ ولی من می خوام حرف رو بزنم

          ـ با اینکه نمیدونم می خوای چی بگی ولی ترجیح میدم که غذام رو زود تر بخورم تا با هم بریم یه اسباب بازی برای فرهاد بخریم.

          ـ میگم آب رنگ خوبه؟!

          ـ آره خوبه

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما