تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ادیت نزن
نویسنده: محمد گلشنی جم

کات آقا کات، چی‌ کار می‌کنی برادر! از رمق افتادیم، همش میگی اینجاشم توی تدوین درست کنین، حالا این تُپُقم که اشکال نداره، نمیشه تمرکزتو بیشتر کنی؟ وقتی که برای ادیت و این چیزا میره برای تقویت خودت بزاری!؟ همه چیزو که نمیشه با ادیت درست کنی؟
:آره راس میگه، یادش بخیر دوران راهنمایی معلممونم میگفت لاک غلط گیر نخرین بچه‌ها! لاک غلط گیر، کتاب گام به گام، ادیت فیلم و صوت!؟
:کارو جمع کنید، الان دیگه هر چی زور بزنیم بدتر میشه برای یک ساعت فیلم ده ساعت گرفتیم! هاردمون ترکید، بزارین برای چند روز دیگه، شما هم لطفا با آمادگی بیا!
ساعت دوازده شبه! امروز روزعجیبی بود، بدجور حس حقارت بهم دست داده بودو کنف شده بودم! وقت ادیتو بزار برا قوی شدنت! تمام استخونام داشت لِه میشد، ولی موتور ذهنم حسابی انگار ذغال سنگ ریختن توشو داره مثل تنور هزار درجه زبانه میکشه و روشنه روشنه، فکرمم که مثل یک قطار داره حسابی میتازونه!

چیکار کنم، چطوری خودمو قوی کنم! من اینجوری بار اومدم آخه، همیشه یه راه فراری بوده و انتخاب راحت‌ ترین راه

بی حوصله رفتم سراغ اینستاگرام، استوری ها رو بی‌دقت و سرسرکی نگاه میکردم
استوری: به به لذت بردم از این فیلم چه باحال با نمک، بچه ها از عمرتون حساب نمیشه، about time
سرچ: دانلود فیلم about time ، ساعت چهار و نیم نیمه شب، موتور فکر روشن تر! خدایا داری چیکار می‌کنی باهامون! چرا همون فکری که دارمو تبدیل به فیلم می‌ کنی! و جلو چشام میزاری؟! (با این تفاوت که شخصیت اول فیلم بجز لاک غلط گیرو کتاب گام به گاموادیت فیلم و صوت، میتونست، به عقب در زمان سفر کنه و اشتباهات خودشو لاپوشونی کنه و ادیت بزنه!)

گذشت و چند روز بعد کیف به دست با کلی تردید به سمت استودیو، کلی فکر تو ذهن که چطوری از این ضعف و این عادت بی‌مسئولیتی که دارم به یک آدم حسابی تبدیل بشم؟!

یهو از کنار ساختمانی در حال ساخت رد شدم که حالت عجیبی از این ساختمان منو به خودش جذب کرد، چندین ثانیه با تعجب نگاه میکردم؛

 چرا اینجا اینجوریه، آسانسور داشت ولی پله نداشت!

مگه میشه آسانسور بزنن پله نزنن! چطوری میشه بعد آسانسور پله بزنن؟ در همین احوالات بودم که انگار خدا داشت با این ساختمون باهام حرف میزد، آره که میشه، اول آسانسور بزنن بعد پله! هر چقدرم که با آسانسور مسیرت رو رفته باشی یه جاهایی مجبور میشی برگردی و دونه دونه با پله بری بالا! و برای رشد و قوی شدن هیچ راهی جز دونه دونه رفتن وجود نداره!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم‌ابراهیمی گفت:

    با خوندن داستان تون یاد یه جمله افتادم ” برای رسیدن به موفقیت آسانسوری وجود نداره شما باید پله ها را بالا بروید”
    داستان کوتاه و مفیدی بود👌
    موفق باشید😊