تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جور دیگر باید دید…
نویسنده: علیرضا تقی نژاد

باران می­بارید. غروب بود. میخواستم تا شب نشده، به خانه بازگردم. نه از ترس، بلکه از خستگی بیش از اندازه ای که در تنم قدعلم کرده بود. از باران هم خوشم نمی­ آمد. نه چتری داشتم. نه کتابی، نه کیفی، نه چیزی مانند این­ها که بتوانم آن را روی سر بگیرم تا خیس نشوم.

به ناچار قدم­هایم را تندتر برمیداشتم. باران با تندتر شدن قدمهای من، انگار سرعتش بیشتر میشد. انگاری که بخواهد از من عقب نماند. در راه که با کلی ناسزا به خودم و اطرافم و آب و هوا و این زندگی میدادم، چشمم به خانه ای قدیمی افتاد، با دری به رنگ قهوه ای، که البته رنگش رفته بود. خودم را بردم زیر سقف جلوی خانه. تا هم کمی نفسم جا بیاید و هم برای لحظاتی از باران خلاص شوم.

همانطور که به لباسها و موهای خیسم نگاه میکردم و با غرهایم خودم را خفه میکردم، پسر و دختر کوچکی را دیدم که دستان هم را گرفته بودند. از حسی که در آنها بود فهمیدم که خواهر و برادرند. جیغ میزدند و میدویدند و میخندیدند. و سریع از چشمانم گذشتند.

مدتی بعد، جوان سبزه با موهای پرپشتی را دیدم که آرام راه میرفت و با اینکه در دستش چتر داشت، اما بازش نکرده بود و با لذتی که من در چشمانش شاهد بودم، تنها قدم میزد و از قطره های بارانی که صورتش را میبوسیدند، استقبال میکرد. مرا در فکر فرو برده بود. میخواستم بروم و در میانه راه جلویش را بگیرم و بپرسم راز این لذتش چیست؟ چطور میتواند انقدر لذت ببرد و خوشحال باشد و مانند من از برخورد این قطره ها و خیس شدنش دیوانه نشود. اما وقتی قدمی برداشتم و دوباره به زیر این قطره ها رفتم پاهایم انگار فراموش کردند کجا میخواستند بروند و برگشتند سر جایشان.

چندی بعد زن و شوهری را دیدم که داشتند میگذشتند. آنها هم قدمهایشان آرام بود و از باران فرار نمیکردند. چتری در دستان مرد بود و او چتر را کمی به سمت زن گرفته بود که هر دو بتوانند زیر آن بروند و خیس نشوند. و تا زمانی که به من رسیدند و از من گذشتند بارها شد که مرد برای زن حرف میزد و زن طوری نگاهش میکرد که معلوم میشد هیچ چیز دیگری در دنیا توجهش را در آن لحطه نمیتواند بخرد، جز حرفهای مرد.

این دو که گذشتند باران کمی آرامتر شد. اما من در فکر بودم. در فکر لذت آن دو کودک. در فکر شوق در چشمان آن جوان سبزه. در فکر آن زوج خندان. در فکر خودم. در فکر این باران. در فکر همه چیز. فکر میکردم چرا من این برخورد قطره های باران را در خودم حل نکنم؟ در همین چند ساعتی که من همچون بزدلی اینجا ایستاده ام و منتظرم تا این باران به پایان برسد، خیلی ها بودند که گذشتند اما من در نگاهشان نه ناراحتی دیدم نه غر زدنی نه ترسی. انگار فقط من بودم که تا قبل از دیدن این افراد انتظار داشتم باران به ساز ما برقصد. انگار فقط من بلد نبودم و نمیدانستم که باران اگر تند ببارد، یقینا بارشش روزی آرامتر خواهد بود. یا حتی هست روزهایی که باران نبارد. ولی تا آنروز من نمیدانستم. البته شاید میدانستم، اما نمیفهمیدم. دانستن با فهمیدن فرق دارد…

باران همچنان میبارید. اما من دیگر طوفانِ توی کله ام به آرامش تبدیل شده بود و دیگر فهمیده بودم که دنباله ی افکارِ تیره را که تا این لحظه در خودم پرورش داده بودم، چگونه قطع کنم. یک لحظه که به خودم آمدم، دیدم زیر قطره های محکم باران ایستاده ام. اما این قطره ها دیگر در افکارم، از رعد های غصه به آذرخشهای شادی تغییر حالت داده بودند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما