تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عصر شوم
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

غروب یک روز سرد زمستانی، زمانی که دو هفته از آشنایی شهلا با معشوقش می‌گذرد و هردو روی کاناپه دراز کشیده‌اند، زنگ خانه به صدا در می‌آید. زنی با مانتوی پشمی بلند، کلاه مخمل و شال‌گردن کرک از توی آیفون دیده می‌شود. شهلا به مرد که روی کاناپه ولو شده، می‌گوید: «نمی‌دونم کیه تو این سرما!» گوشی را برمیدارد و زن می‌گوید: «سلام النازم، خانم واعظ تشریف دارن؟» شهلا می‌گوید: «الناز! نمی‌شناسم.» همان دم مرد از جا می‌پرد و به سمت آیفون هجوم می‌آورد. رنگش پریده و به نفس نفس افتاده. با دهان نیمه باز می‌گوید: «اینجا چکار می‌کنه، چجوری اومده…» شهلا آیفون را سرجایش می‌گذارد و رو به مرد طوری که منتظر توضیح باشد، می‌ایستد. مرد می‌گوید: «بهت که گفته بودم با زنم مشکل دارم. قراره از هم جدا شیم، همه چیزو بهت گفته‌م، الان فقط نمی‌دونم چجوری اومده اینجا!» دوباره زنگ به صدا در می‌آید، اینبار دو دفعه پشت هم. حالا شهلا هم به رنگ کچ دیوار در آمده است. مرد می‌گوید: «امکان نداره بدونه اینجام! ماشینو که خیلی وقته فروخته‌م، هیچ سرنخی هم نداره. اصلا خیلی وقته نمیدونه کجام! امروز هم ارتباطی باهاش نداشتم. سر کار هم که نمیرم. نمی‌دونم چجوری…» شهلا در آستانۀ سومین زنگ گوشی را برمیدارد و به حرفهای زن گوش می‌دهد: «چی شد، صداتون قطع شد خانم واعظ. من النازم مشتری‌تون، یک ماه پیش اومدم برای اندازه‌گیری‌ها، وسط کار مشکلی پیش اومد دیگه نتونستم بیام. حتما منو فراموش کردین، امروز از اینجا رد می‌شدم گفتم اگر تشریف داشته باشید…» شهلا نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «اها یه چیزایی یادم اومد. راستش الان وقت کاری نیست.» زن می‌گوید: «باشه اگر اینطوره مسئله‌ای نیست. چون یه مهمونی نامزدی دارم، هفتۀ دیگه‌ست، با این حساب لباسِ آماده میخرم.» شهلا تعجب می‌کند و با حس کنجکاویِ مرموزی که به او دست داده، می پرسد: «نامزدی خودتون؟ زن می‌گوید: آره، برای خودم…»

مرد با اشارۀ چشم و ابرو در پی فهمیدن ماجرا است. شهلا رو به مرد پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «تشریف بیارید بالا. اندازه‌تونو می‌گیرم.» دکمه را می‌فشارد و مرد مثل روغنی که روی ماهی‌تابه داغ ریخته باشد بالا و پایین می‌پرد: «چرا گفتی بیاد بالا، مگه مغز خر خوردی؟!» شهلا با خونسردی می‌گوید: «خنگ‌بازی درنیار. گفتی نمی‌دونه اینجایی، از چی میترسی! کفشاتو بردار برو تو اون اتاق، اونجا کسی باهات کاری نداره. کیف و موبایلتم بردار، انگار هیچ اثری ازت نیست. زنت داره عروس میشه، نمی‌خوای بدونی چه خبره؟! گفتی هنوز طلاق نگرفتی!» مرد حیرت زده از حرف‌های شهلا بدون فرصتی برای پاسخ، به همراه وسایلش به اتاق می‌گریزد و پشت در می‌ایستد. لحظاتی بعد زن به واحد شهلا در طبقه سوم می‌رسد. شهلا نگاهی در آینه به خودش می‌اندازد و در را باز می‌کند: «سلام عزیزم خوش آمدی،بیا داخل. معلمومه سردته. بیا کنار شومینه بشین تا بیام اندازه‌هاتو بگیرم. راستی چای تازه دم حاضره. میخوای؟» زن که مغرور به نظر می‌رسد و چهره‌اش گواهی از اتفاق فرخنده‌ای می‌دهد، پیشنهاد چای را قبول می‌کند و روی همان کاناپه‌ای که شوهرِ رو به انقضایش لم داده بود، می‌نشیند.

دقایقی بعد شهلا با سینی چای و جعبۀ وسایلش نزد زن می‌آید. زن دوباره با لحن رسمی عذرخواهی می‌کند، که بدون وقت قبلی سراغ او آمده و بلافاصله با تعریف و تمجید از سابقه و شهرت شهلا سعی می‌کند، زشتیِ عمل خود را در ذهن مخاطب تنزل بخشد. خود او شروع می‌کند: «شهلا جون، اگر قضیه فوری نبود مزاحمت نمی‌شدم. کیه که دوست نداشته باشه لباسشو شما بدوزی. اونم این مجلس مهم.» شهلا با لبخند کاملا مصنوعی و اندیشه‌های شومی که در مغزش رشد می‌کند، با صدایی رسا می‌پرسد: «گفتی نامزدی داری! مبارک باشه عزیزم. طرف کیه خودت چه می‌کنی. اگه دوست داری برام تعریف کن.» زن با لبخندی می‌گوید: «اختیار داری شهلا جون. راستش زیاد اهل بگو مگو نیستم اما به شما می‌گم. یه ماهی میشه با طرف دوست شدم. راستش من قبلا ازدواج کردم. یعنی هنوزم… این هفته وقت محضر دارم واسه طلاق. دادگاه حقو به من داده، شوهرم مشکل روانی داره. دکتر می‌گفت دو قطبیه اونم از نوع شدید! دو سال نیست با هم ازدواج کردیم. اوایل ظاهرا دارو مصرف می‌کرد و من خبر نداشتم، به قدری مهربون بود که فکر می‌کردم خوش‌بخت‌ترین زن دنیام. بعدا گاهی اوقات پیش میومد دیوانه می‌شد. کتک کاری می‌کرد. می‌رفت بیرون و شب برنمی‌گشت. کم‌کم فهمیدم یک مشکلی داره پدر مادرش ایران نیستن. خودشم اوایل کار و کاسبی خوبی داشت اما بخاطر همین رفتاراش اخراجش کردن؛ تو یک شرکت بازرگانی کار می‌کرد. یک شب با یک دختر بی سروپا اومد در خونه گفت این زنمه. بهم فحش داد فهمیدم حالش خوب نیست. خواست دست بلند کنه، درو روش بستم. ازش متنفر شدم سعی کردم بهش کمک کنم اما فایده نداشت. عشقمو به پاش گذاشتم. اما پدر مادرم نجاتم دادن. دو ماهه که درگیر کارای طلاقم. دو ماهه ندیدمش فقط هفته پیش وقت دادگاه داشتیم. قاضی به خاطر رفتارهای پرخطر شوهرم دستور آزمایش خون داد. هردو با مامور رفتیم آزمایشگاه. الان از اونجا میام، امروز نتیجه آزمایش خونش اومد. اچ آی وی مثبت. توی همین دو ماه گرفته، چون مال من منفی بود! توی خونش آمفتامین هم بوده. نمی‌دونم از کی مصرف می‌کرده، احتمالا از زمانی که داروها رو کنار گذاشته…»

 شهلا به مرز جنون می‌رسد و آثار تشویش در چهره‌اش نمایان است. احساس خفگی می‌کند. بار سنگینی روی سینه‌ش گذاشته‌‌اند. هرطور شده اندازه‌گیری را تمام می‌کند و می‌نشیند. زن با حالتی نامطمئن می‌گوید: «ببخشید اگر ناراحتت کردم شهلا جون. راستش خودمم برایش ناراحتم. به هر حال دو سال باهم بودیم. اوایل همه چیز خوب بود…» شهلا با دهان خشک می‌گوید: «لباس حاضر شد خبرت می‌کنم» بعد به سمت در می‌رود و زن را بدرقه می‌کند. بی‌آنکه به مرد محبوس توجهی کند، روی کاناپه می‌نشیند و با سر روی هردو دست خم می‌شود. آهی می‌کشد و انگار تازه از خواب بیدار شده است. به سمت اتاق می‌رود. در را باز می‌کند. سوز سرما از پنجره به صورتش تازیانه می‌زند. اثری از مرد نیست. صدای همهمه به گوش می‌رسد، به کنار پنجره می‌شتابد. مردم دور نعش خون‌آلود مردی که خودش را از ساختمان پرت کرده، ایستاده‌اند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سپیده گفت:

    منم داستانتون رو دوست داشتم.
    موفق باشید

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    نظر تمام دوستان دقیق وعالی بود من هم موافقم براتون بهترینهارو آرزومندم .
    پیروز وسربلند باشید.
    واینکه خانم واعظ خیلی سریعتراز ویروس اچ آی وی دست بکار تجدید فراش شده بود.(برام جالب بود)

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود لیلا خانم عزیز. من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم. اگر منظورتون این هست که خیلی زود خودش رو گرفتار کرد باید بگم بله احتمالا همینطوره 🙂

  3. منیره حبیب الهی گفت:

    سلام
    بسیار عالی ، داستان جذابی که تا پایان مخاطب رو همراه خودش میبره
    همواره موفق و پیروز باشید

  4. فریده فرد گفت:

    معمولا در امر حدس زدن پایان داستان و فیلمها خطا نمیکنم 🙂ولی واقعا تنها چیزی که فکر نمیکردم چنین پایانی بود اونقدر جذاب و زیبا بود که نفهمیدم کی داستانتون را تا انتها خوندم
    آفرین👌👌👌👏👏👏👏🌺🌺🌺🌺

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود سرکار خانم فرد. عمیقا خرسندم که داستانم چنین اثری روی مخاطب عزیزی چون شما داشت 🙂 متشکرم از همراهیتون

  5. z.annabestany گفت:

    نقد تخصصی بلد نیستم فقط میتونم بگم لذت بردم و تا تهش مشتاقانه خوندم .فقط بنظر من برای خودکشی دلایل محکم تری نیاز دارن ادما البته از دید من

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر شما مرسی از اینکه وقت گذاشتید. بله دیدگاه شما برای افراد عادی کاملا صحیح است اما بیماران دوقطبی آن هم کنترل نشده و درگیر اعتیاد، رفتارهای پرخطر از جمله خودکشی دیده میشه؛ بویژه در شرایط بحرانی که در داستان نقل شد 🙂

  6. حسین شهریاری گفت:

    درود بر داستان نویس چیره دست محمدصالح نازنین
    عالی بود
    خیلی زیبا نوشته بودی و همیشه زیبا می نویسی
    لذت بردم
    برایت بهترین ها رو آرزو میکنم
    قدرتمند و ثروتمند باشی

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر استاد شهریاری محبوب. به بنده لطف دارید. من از تجربیات شما و دوستان بهره میگیرم و از همراهی شما بسیار خرسندم 🙂 🙂 با آرزوی سعادت و کامیابی برای شما دوست گرامی

  7. آنیتا گفت:

    آقای محمود آبادی عزیز.

    عالی بود. کامل و بی نقص.
    حال وهوای داستان های خارجی رو داشت.

    تشخیص اچ آی وی تو دوماه ؟ فک کنم بشه.

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر آنیتا خانم گرامی. مرسی از تعاریف جنابعالی. مثل همیشه مایۀ دلگرمی من هستید. نکتۀ خوبی اشاره کردید. در جایی خوندم که بین ۱ تا ۳ ماه با تولید پادتن در بدن قابل تشخیص (آزمایشگاهی) خواهد بود اما فقط با تست های خاص! در غیر این صورت بیش از سه ماه زمان لازم است. ممنون از دقت شما 🙂

  8. فاطمه طهماسبی گفت:

    جالب بود 🥰😍🤩⁦☺️⁩😊🙃⁦❤️⁩🌹💐💞😘

  9. مهتاب گفت:

    چقدر ماجراهای پشت سرهم خیلی خوب بود با سرعت تمام پیش رفت،عالی .مختصر و پر ماجرا

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر شما مهتاب خانم. راستش هدفم همین بود که بتونم در عین کوتاهی زیاد بنویسم! خوشحالم که به نظر شما آمد 🙂 🙂

  10. الهام عبدی گفت:

    چقدر جالب و خوب تونستین از پسش بربیایین👌👌👌👌