تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

می نویسم
نویسنده: حسین شهریاری

شهلا توی بالکن نشسته بود، کتاب می خواند. موبایلش توی اتاق خواب زنگ می خورد، حوصله جواب دادن نداشت. دستش را سایبان چشم هایش کرد و به نور تیز خورشید نگاه کرد. موبایلش دوباره به صدا در آمد، از توی بالکن بلند شد، آمد توی اتاق خواب روی تخت نشست، حوصله جواب دادن نداشت. صدای گوش خراش مرد همسایه که توی بالکن خانه اش کاری انجام میداد عین سوت بوق قطار توی سر شهلا می پیچید.
شهلا رفت کنار میز آرایش و قرص آلرژی اش برداشت و از داخل یخچال توی آشپزخانه، آب را با پارچ سر کشید. توی هال انگار دنبال چیزی یا کسی میگشت، عمیق به فکر فرو رفته بود. به ساعت دیواری نگاه کرد، ساعت کار نمیکرد. زیر لب چیزی زمزمه میکرد. دوباره موبایلش زنگ خورد، جواب داد. سلام شهلا خوبی چرا جواب نمیدی؟ جانم امیر جان خوبی، ممنون به خوبی تو، میخواهم بیام ببینمت، کی بیام؟ هر چه زودتر بهتر. موبایلش گذاشت روی میز و سرش را حرکت تندی داد و با این کار موهای حنایی رنگش پریشان شد. و در خیالات خود برای امیر عشوه گری میکرد‌.
ساعتی بعد شهلا به خواب رفته بود، توی اتاق خواب، ساعتی نگذشته بود که بیدار شد . نشست روی تخت و موهایش را شانه کرد. به چشمهایش سرمه و ریمل کشید، و بعد لاک بنفش از جعبه آرایشش برداشت و شروع کرد به لاک زدن ناخن هایش، شهلا عاشق رنگ بنفش بود.
شهلا از روی تخت بلند شد، توی هال دنبال امیر میگشت، امیر رفته بود. شهلا، امیر را دعوت کرده بود، خونه خواهرش، چون کسی آنجا نبود، شب را با هم سپری کرده بودند. شهلا موبایلش را چک کرد، امیر برایش پیام فرستاده بود. شهلا جان، دیشب فقط نگاهت کردم، روی پاهایم خواب رفته بودی آرام گذاشتمت روی تختخواب نرم و زیبایت و نگاهت کردم در خواب عمیقی فرو رفته بودی. وقتی که خوب نگاهت کردم انگار خیلی وقت بود می شناختمت. تو خیلی گلی و خیلی دوست داشتنی هستی. قربانت امیر.
شهلا صبح زود ماشین گرفت و در بین راه کمی خرید کرد، شیر و قهوه و دفترچه یادداشت و مقداری وسیله دیگر، و ماشین جلو خانه پدر شهلا ایستاد. شهلا با عجله پیاده شد رفت روی تخت خودش را پهن کرد. مادرش هر چه صدایش کرد بیدار نشد. ظهر بیدار شد و دوش گرفت و به مادرش گفت: ببخشید با دوستم ونوس رفته بودیم خونه آبجی همانجا خوابم برد، دوستم تا دیر وقت آنجا بود.
کتابی برداشت و شروع کرد به خواندن، رفت کنار پنجره اتاقش، و به بیرون خیره شد. پیرزن همسایه داشت با نوه هایش توی کوچه بازی میکرد. در همین لحظه موبایلش به صدا در آمد. امیر بود. سلام شهلا جان خوبی؟ مرسی خوبم، چرا دیشب منو تنها گذاشتی؟ امیر چیزی نگفت: شهلا زد زیر خنده و گفت: واقعا خیلی پاستوریزه ای، راستی نگفتی شغلت چیه؟ امیر گفت: توی یک شرکت کار میکنم و گاهی داستان می نویسم و دلم میخواهد نویسنده بشوم و کتاب بنویسم . شهلا انگار صحنه طنزی دیده باشد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. و گفت نویسندگی نون و آب نمیشه برای آدم.
نویسنده جان؛ فردا شب منتظرتم، خونه خواهرم. حتما بیایی، باشه میام. ولی من همون امیر چند شب پیش هستم، اشکالی که نداره؟ شهلا گفت: اشکال نداره تو فقط بیا…
بعد از چند روز امیر به شهلا زنگ زد، شهلا گفت: خوبی کجایی؟ توی خیابان در حال رانندگی، شهلا گفت دلم برات تنگ شده امیر جان، نویسنده خوش ذوق من.
شهلا کاغذی از لای سینه اش که امیر در وصفش جملات عاشقانه ای گفته بود بیرون آورد و گفت: متنی که نوشته بودی خیلی قشنگ بود، راستی خودت نوشتی؟ اره ولی به کمک تو و اندام نازت و چشمان شهلایت و گیسوان حنایی رنگت محبوب من، شهلا گفت: کی میای پیش من حالا ؟ امیر گفت معلوم نیست، فعلا کار دارم. بهت زنگ میزنم.
شهلا زل زد به دیوار و به نقطه ای نامعلوم و به کلمات زیبایی که امیر برایش نوشته بود. شهلا زنگ زد نوبت آرایشگاه گرفت و خودش را برای شبی که امیر می آید آماده میکرد. از بیرون که آمد خیس عرق بود، مانتو خیسش را در آورد و یکسر به حمام رفت، وقتی از حمام بیرون آمد عکسی از موهای خیس خود گرفت و برای امیر فرستاد، و زیرش نوشت برایم از نوشته های زیبایت بنویس نویسنده خلاق من.
امیر نوشت، تو عندلیب خوش آواز منی، عروسک خوشگل منی…
شهلا، امیر را به کافه ای دعوت کرد و به او گفت فکر کنم عاشقت شده ام. امیر زل زده بود به شهلا و دست هایش را بوسید، دستهایش را فشرد و گفت من داستان می نویسم و در نوشته هایم غرق شده ام و تو را در نوشته هایم همیشه دارم. ولی نمی توانم با تو باشم و به کسی دل ببندم. من بیشتر از این نمی توانم به تو نزدیک تر شوم. سکوتی بین آنها حکم فرما شد و بیرون کافه سرد بود، مردم با عجله در پیاده رو ها در رفت و آمد بودند. شهلا کنار دکه سیگار فروشی سر کوچه پیاده شد و قدم زنان و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند در کوچه از نگاه امیر محو شد. شهلا چشم هایش خیس اشک شده بود، و به نوشته های امیر زل زده بود، که نوشته بود. هزاران هزار بار می نویسم پیراهنت بوی عشق میدهد، باد پیراهنت را بوییده است، و من به جای باد شاید وزیده ام به پیراهنت… شهلا چشمانش را بست و صفحه موبایلش خیس شده بود، از باران اشک چشمایش.
شهلا به امیر نوشت مواظب خودت باش
دوباره برایم بنویس، نویسنده خوب من…
از همان فاصله هم دوستت دارم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    استاد شهریاری عزیز فکر کنم این داستان رو یکبار دیگه از شما خوانده ام تکراری می نوسید استاد!!!!!
    اسم امیر را فکر کنم از حسین بیشتر دوست دارید اکثر داستانهاتون با اسم امیر شروع میشه!
    واینکه به نظرم احساسات کمی را در داستانتون خرج کردید نسبت به بقیه داستانهاتون.
    وخط سیر داستان را کمی عجولانه دیدم.
    موفق باشید .

    • حسین شهریاری گفت:

      لیلای مهربون سلام
      نمیدونم شبیه کدوم داستان رو میگی گشتم و همه داستان ها رو خوندم شاید موضوع شبیه به هم داشته باشند ولی تکراری فکر نکنم باشه در هر صورت خانم ها نسبت به این مسایل بیشتر وارد هستند قطعا حق با شماست😀
      در ضمن امیر دست از سر من بر نمی داره امشب بهش تذکر میدم که پاش رو از روی افکار پریشان من برداره😃😉

    • حسین شهریاری گفت:

      در ضمن به من نگو استاد
      استاد شایسته شماست که نویسنده چیره دستی هستید .و اینکه با راهنمایی های شما رشد کرده ام

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود بر استاد شهریاری عزیز. یک شخصیت نجیب در اغلب داستان های شما وجود داره که برام جالبه 🙂
    فکر میکنم شهلا دست آخر عاشق نجابت امیر شد. موفق باشید

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر محمد صالح نازنین . ببخشید من به اسم خطاب میکنم شما رو اینطوری احساس بهتری دارم با اجازه
      .ممنون از توجه شما و لطفی که به من دارید .
      اره دقیقا

  3. پرستو انصاری گفت:

    توصیفاتتون از رفتار‌های خانمه خیلی واقعی و باورپذیر بودش.
    من حس کردم شهلا یکم شخصیت تیره و سیاه‌تری داشت نسبت به امیر، درسته؟
    جالب بود موضوع هم
    یعنی فقط برای اینکه سوژه برای نوشتن داشته باشه، به شهلا محبت می‌کرد؟
    ببخشید زیاد سوال کردم
    خسته نباشید

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر پرستو خانم بزرگوار
      لطف عالی مستدام
      زنده باشی .خوشحال شدم نظر ارزشمند شما رو دیدم
      اره دقیقا همینطوره

  4. میترا محمدی گفت:

    به نظرم اگه گفت و گوها رو جدا میکردید خوندنش خیلی بهتر میشد،قلمتون سبز

  5. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز
    داستان قشنگی بود.
    توبیشتر داستانهای شما ، دخترها و خانمها جسورترن و پر شیطنت.
    امیر پسر خوبی بود. ولی چرا شهلا رو قبول نکرد؟ ترس، مشغله، شاید هم نمی خواست شهلا رو از دست بده.شاید هم فقط برا نوشتن انگیزه می خواست

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر آنیتا بزرگوار
      ممنون از همراهی شما
      آره همیشه پای یک زن در میان است😀
      این روزها خانم ها بیشتر جسورتر هستند.
      امیر میخواست دغدغه فکری نداشته باشه و نگاهی که به شهلا داشت دلش میخواست تغییرش نکنه