تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلانتری
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

کلانتری     ،،،،،،،          تو مغازه داشت مشتری راه می انداخت ،
تنها بود ، از خونه زنگ زدن و سفارش خرید گوشت دادن ، گفتن مهمون داریم ، مهمونا از خانواده به بهی یا بودن
و با اونا راحت بود ، ساعت پنج که می شد برادرش می آمد و به بهش کمک می کرد
وقتی آمد مغازه را به او سپرد و برای خرید گوشت سوار بر موتور سیکلت ، عازم قصابی
آشنا گردید ، جلو درب مغازه قصابی کلاه از سر
برگرفت و وارد شد ، سلام داد و جوانمرد قصاب
با خوشحالی گفت ، به ، سلام ، چه گلی ، و او را
به پشت پیشخوان دعوت کرد ، مهمان داشت ، دو
قصاب دیگر هم کیف و هم مسلک ، معرفی کرد
و پیش دوستان نشست ، منقل زغال سرخ کف مغازه ، گوشت تازه اونم خود قصاب که زاد و
رودگوسفنده را می شناسه ، می برید و کباب می کردن و یه خانواده عرق کشمش دست ساز
مطمئن ، که تازه پیکی ازش زده بودن ، هر چه گفت باید بره مغازه ، نشد که نشد ، کاسب شد و نشست ، مشتری آنها را نمی دید ، و همه آشنا بودن ، کارشون را راه می انداخت و همراهی می کرد ، یکی دو ساعتی گذشت ، کار به جایی رسید که همه آواز می خوندن و گاهی هم گروه
کر اجرا می کردن ، بطری تمام شد و دوستان
خداحافظی کردن ، اونا که رفتن جوانمرد قصاب
بطری دیگری رو کرد که نصفه بود و اصرار که دو تا پیک دیگه هم بخوریم ، بهش گفت اول گوشت را حاظر کنه ،اونم یه رون جوون مشتی را پسا کرد و چربی ها را گرفت ، و از وسط چاک داد ، و بهش نشون داد و گفت با لبات بازی می کنه ،
به کی بدم از تو بهتر ، و دوباره انجه های کباب
گوشت و پیک های سوزنده ، که آدم را یاد این
شعر حکیم عمر خیام می اندازد ،
سوزنده چو آتش است ، لیکن جان را ،،،،،،،
سازنده چو آب زندگانی است بخور ،،،،،،،،
توی بیشتر کتابها لیکن غم را نوشته ولی او دوست داشت جان بخونه، ،،،،،،
وقتی همه چیز تموم شد و آب پاکی رو دستشان ریخت ، جمع و جور کردن و گوشت را گرفت و خدا حافظی کرد ،
موتور را روشن کرد و می خواست حرکت کنه که
دوست قصاب که تنومند هم بود آمد و با دست
هلش داد عقب و خود پشت موتور نشست ، بهش
کلاه داد که سرش بذاره گوش نکرد و به دستش داد ، مثل اینکه وقتی می خواست سوار موتور
بشه ، نزدیک بوده بخوره زمین ،
به دور میدان باغ ملی که رسیدند ، جلوشون را
گرفتن ، پلیس انتظامی، یگان ویژه و ماشین های حمل موتور ، موتور را گرفتن و او هر چه گفت مدارکش کامل هست توجهی نکردن ، قصاب
که حسابی شاکی و مست بود ، گوشت را ازش گرفت و به طرف مامور یگان ویژه پرت کرد و
گفت بیا اونا ( موتور) که گرفتید ، اینم ببرید
بخورید ، دوست قصاب را دیگه ندید ، هنوز داشت به مامور یگان ویژه مدارک نشان می داد،
مامور بهش گفت اسم و فامیل دوستت را بگو
هم الان موتور را می ذارم پایین، شصتش خبردار
شد که باید یه خبری شده باشه ، و بلافاصله گفت دوستم نبود ، کنار خیابون من حالم بد بود بهم کمک کرد ، بعدش هم خواست منو به مقصد برسونه که شما نگذاشتید، سوارماشین پلیس
کردن و به کلانتری بردن ، مامور یگان ویژه هم
آمد ، از بدو ورود ، افسر نگهبان را شناخت و
باز جویی شروع شد ‌، او هم قصه کذایی را باز گفت ، مامور یگان ویژه روی صندلی سمت چپ نشسته بود ، هر چه پرسید جواب داد و دراین حین پرسید مشروب خورده ای ؟ و با گوشه چشم طوری که مامور نبینه علامت منفی را نشان داد و ایشان هم گفت نه و دنباله همان قصه را
گرفت و گفت که قرص می خوره و این دفعه
حالش بد شده ، برگه را امظا کرد ، مامور یگان ویژه هم امظا کرد و رفت ،

کلانتری به این صورت بود که وارد یک حیاط بزرگ می شدی که چندتا درخت توت بزرگ داشت،
و یادش می آمد که برگهای رنگا رنگ پاییزی زیادی بر زمین ریخته بود ، و بعد وارد ساختمان می شدی میز افسر نگهبان روبرو ، سمت چپ چندتا آبخوری ، و سمت راست که سه تا پله کوتاه می خورد و بالا می رفتی و سه تا سلول با نرده های آهنی مثل قفس شیر ، که یکی از اونا نصیبش شد ،
افسر نگهبان بهش گفت درب را باز می ذارم
هر چی می تونی بیا آب بخور ،
به خونه هم زنگ زده بود و گفته بود بیایید
این گوشت تون را از کلانتری ببرید ، و اونا هم
ترسیده بودن و زنگ میزنن مغازه و برادرش هم میاد و کلاه کاسکت و گوشت را به خونه می بره ،

تا ساعت یازده شب آب خورد و دستشوئی رفت
دیگه روبراه بود و نشانه ای از مست بودن وجود
نداشت ، پرونده را تکمیل کرده بودن،
آژانس گرفتن و با سرباز به دادگستری وپیش قاضی
کشیک فرستاد ، جلو درب دادگستری که رسیدند
دو مامور از ورود جلوگیری کردند ، ات و عیال
هم زنگ زده بود به فامیل حزب اللهی که الحق
بچه بدی هم نبود و او را آنجا دید و سلام و احوالپرسی کرد ،
پرونده را داخل برده بودن و نوبت آنها شد ،
ابتدا دوست حزب اللهی را راه ندادند ،
او را به اتاق قاضی کشیک بردند ، یکی دو نفر
آنجا بودند و کارشان هنوز تمام نشده بود ، قاضی
کت شلواری بود با ریش توپی و خیلی اتو کشیده ، بین سی و پنج تا چهل سال ، به
محض رسیدن نوبت او دوست حزب اللهی هم
وارد شد و سلام داد و همزمان کارتش را نشان
داد و گفت آمده که اگر لازم باشد ضمانت او را
بکند ، قاضی رو به او کرد و گفت توزیح بدهد ،
او هم شرح ماوقع را آنطور که از اول گفته بود ،
تکرار کرد ، قاضی کاغذی جلوش گذاشت و گفت بنویس و امظا کن ، و پس از آن دستور آزادی را
صادر کرد ،
هر چه به دوست حزب اللهی اصرار کرد باهاش خونه
نیامد ، وقتی ساعت دوازده و نیم به خونه رسید ،
میهمان ها با سوت و کف و صلوات ازش استقبال
کردند ،
بعدها جوانمرد قصاب تعریف کرد که وقتی موتور
را می گیرن باهاشون بحثش می شه ولی می ره
و دوباره میاد و ایندفعه دعواش می شه و چاقو می کشه و وقتی می بینه دره بد دره ای هست ،
فرار می کنه و زیر یه ماشین قایم می شه، او
گفت یکی از سربازها پیداش می کنه و اون بهش چاقو نشون داده بود و با ایما و اشاره حالیش کرده بود که اگه بیاد می زنه، و سرباز هم بی خیال شده بود و اونم به مغازه رفته و چون دو طبقه هم بود قایم شده بود ، بیست ، سی سالی
از این داستان می گذره ، افسر نگهبان با درجه سرهنگی باز نشسته شد ، جوانمرد قصاب را چند سالی است که ندیده و تصمیم گرفته به محض رفتن به شهر زادگاهش دیدار تازه کند تا داستان به رشته تحریر درآورده را دوباره مرور کنند ، شاید نکته ای از قلم افتاده باشد ،

هوشنگ مرادی ششم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالبی بود و بعضی جاهاش خندیدم
    فقط بعضی جاها یه سری توصیفات خوب به جون داستان ننشسته
    ولی جالب بود که قصابه تو مغازه بساط آب شنگولی داشته و تازه موتور رو هم رونده😂
    خسته نباشید