تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خسته ام ، فقط همین!
نویسنده: آنیتا

 مثل یک روح سفید  شده بودم.

کمی کرم ضد آفتاب زدم.

موهای بلندم پریشان بود .

حوصله شانه کردن شان را نداشتم.

آنها را بافتم.

یک قرص ضد نفخ بالا انداختم.

ماسک زدم.

کفشهایم را پوشیدم و

با عجله از خانه زدم بیرون .

اگر خانه می ماندم، حتماً دیوانه می‌شدم.

پیاده روی ،تنها نسخه شفابخشی  که این روزها تسکین دهنده من است..

از این تغییرات هورمونی متنفرم.

 ازمسعود متنفرم ؛نمی خوام ببینمش.

چهل سالمه ،دیگه اون دختر نازک نارنجیِ چشم هرچی تو بگی عزیزم ؛نیستم .

فربد هم که وقتی دانشگاه قبول شد رفت.

”  اَه حواسم نبود. چرا این کفشا رو پام کردم!

تا برگردم خونه تمام پوست انگشت کوچیکم و پشت پاشنه مو  می کَنه .

 خستم . ذهنم آشفته است .یک قرن خواب هم نمی تونه خستگی رواز تنم بیرون کنه.

این ماسک لعنتی هم شده قوز بالا قوز.

چقدر شلوغه !چقدر جمعیت !

احمق هایی هم  هستند که ماسک نزدن.

حتما نمیدونن  ویروس چیه .

اگه تمام عمرشون مثه من انواع درد رو تجربه کرده بودند  یه کم می‌ترسیدند.

اَه این کفش‌ها سرعتمو کم کردن.مگه 

 نمی دونستم می خوام پیاده روی کنم ؟

چرا اینها روپوشیدم .

انگشت کوچیکم

هیچی نشده شروع کرد به زُق زق.

دیگه تماشای ویترین مغازه ها هم به نظرم مسخره می آد.

وقتی قرار نیست چیزی بگیرم چرا باید نگاهشون کنم .

تا همین چند ماه پیش من نبودم که ساعتها تو پاساژها پرسه می زدم و همه جنس ها و لباس ها رودید می زدم حتی اگه خرید نمی کردم؟

الان همه چی

به نظرم مسخره و پوچ میاد .

اصلاً چرا باید لباس بخرم؟ کجا باید بپوشم نه میهمانی، نه  گردشی ،نه تفریحی.

اینجوری بهتره حالم از هرچی میهمانیه به هم می خوره .

هرچی رفت و آمد فامیلیه ،بدم میاد.

یه ماهه  به مادرم سر نزدم ،اون وقت توقع داره حالی از  مادرش  بپرسم.

 از چهل  سال زندگی چی حاصلمه؟

 سلامتیمو  از دست دادم. از زندگی مشترک هیچی یادم نمیاد، جز نفرت و اجبار و 

 بشور بپز.

بهترین سال‌های زندگی‌ام تمام شده،

امید هایم برای رسیدن به خوشبختی بر باد رفته.

تو  جهنمی زندگی می کنم که هیچی نداشتم.

از همه درآمدم یه قرون هم نمی تونم به مادرم بدم. 

وام‌هایی که باید پرداخت کنم 

سر به فلک گذاشته ..

_ببخشید تو این مسیر دانشگاه آزاد کجاست؟

مستقیم. کمی بالاتر .

دانشگاه … یکی از اشتباه های زندگی ام همین بود که نرفتم دنبال رشته مورد علاقه ام .

دیگه نمیتونم راه برم .

کفش حسابی پامو زده. حس می کنم مغزم رو فشار میده .

سر دردم شروع شده .

برسم خونه

این کفش های لعنتی رو میندازم…

وای خدای من! کفشم افتاد توجوب .

چقدرم آب زیاده.

لعنتی ! همینو کم داشتم.

حالا چیکار کنم؟ چقدر از خونه دورم.

دارم دیوونه می شم.

گفتم میندازمش دور ولی نه الان ‌

حالا با  یه لنگه کفش کجا برم؟

الو کجایی ؟

_چیزی شده 

سر  پروژه هستم. کجا باید باشم؟

لنگه کفشم افتاده تو جوب .

_مگه کجایی!

 بیرون پیاده‌روی بودم .

داشتم از جوب ردمی شدم که

کفشم  افتاد تو آب.

_چیکار میتونم بکنم ؟گفتم که سرم شلوغه

نمیتونم….

قطعش کنم .خفه شو.

می تونستی هم نمی آمدی..

مرد تو ماشین چرانگام  میکنه؟

این دیگه چی می گه!

داره میاد طرفم.

_می تونم کمکی بکنم ؟

از خجالت آب شدم .چیزی نیست.

لنگه کفشم …

_دیدمتون. صندل های دخترمه.

توی ماشین مونده .

اگر اندازه پاتون می شه ،می تونید استفاده کنید.

آخه چجوری می تونم برش گردونم؟

_مشکلی نیست. لازم ندارم. دخترم دیگه پیشم نیست .

چرا اینطور خیره نگاهم می کنه ؟شاید متوجه  چشمام شده .

حتماً فهمیده  که رنگ دو عنبیه چشام با هم فرق داره.

سوار ماشین شد .

بازم که نگام میکنه . عه چرا پیاده میشه.

_این کارت شرکتمه .اگه ناراحتین می تونید هر وقت لازمش نداشتین، برگردونین اونجا

ولی ازنظرمن لزومی نداره …

مثل اینکه رفت.

کارت رو نگاه نمی‌کنم .میندازم ته کیفم .

خسته تر از آنم که پی ماجراجویی باشم…

به خانه برمی‌گردم .

گوشی رو جواب نمیدم.

باید دستش بیاد که عصبی ام و  زود تر از یک ماه آشتی  نمی کنم .

پیام میده .

نگاه نمی‌کنم .

اصلا دنبال بهانه بودم که مدتی 

ازش جدا بخوابم.

از خروپف هاش متنفرم.

از بی‌تفاوتی  هاش به هق هق شبانه ام  ،

متنفرم .

چه مرگمه؟!

خسته ام .فقط همین!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سارا کاف گفت:

    عالی بود بیانتون فوق العاده ست …خسته نباشین

  2. رآمتین گفت:

    قلم قدرتمند…🌹

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    چقدر غر زد این دختر عالی بود! یک منتقد درون قدرتمند در داستان شما موج میزنه. یاد خودم افتادم 🙂 قلمتان سرشار باد

    • آنیتا گفت:

      مرسییییی خوندین.
      اگه نمی خوندین دلخور میشدما😉
      اره خیلی غر زد، ذهن خیلی شلوغی داره.سعی کردم همه مشکلات زن چهل ساله رو درنظر بگیرم .
      خیلیارو نتونستم بنویسم!
      خوشحال شدم گفتین عالی هست.
      برام باارزشه

  4. حسین شهریاری گفت:

    درود بر آنیتا خانم عزیز
    قلم زیبایی دارید
    عالی و متفاوت
    لذت بردم
    من باید بیشتر تلاش کنم

  5. فریده فرد گفت:

    آنیتاجان خیلی واقعی و بااحساس نوشتی اونقدر که توقع داشتم شخصیت داستانت بااون مرد غریبه ارتباط دوستی هم براقرار کنه
    موفق باشی 👏👏

  6. پرستو انصاری گفت:

    چه قدر جالب بود
    به نظرم زاویه دید خاصی داشت و یه جور از داخل ذهن و وجود خانمه بود😃
    خستگی و کلافگی و آشفتگی کاملا حس شد
    حس کردم دچار بحران چهل سالگی شده
    افتادن کفشش تو جوب داستان رو خیلی سیال کرده بود😃
    اون مونولوگ هاش درباره اینکه کفش پاشو میزنه هم باعث شد شخصیت از همون اول باورپذیر و واقعی بشه برا آدم😃
    این احساس خستگی ولی خیلی چیز عجیبیه، آدم همش میترسه بزرگ که شد بیاد سراغش☹
    ولی چه خوب که نوشتین درمودش😃
    خسته نباشی آنیتا جون ❤

    • آنیتا گفت:

      مرسیییی پرستو جان.

      آره می خواستم این زاویه رو امتحان کنم. خوشحال شدم ، خوشت اومد.
      ایشالا که هیچوقت خستگی نیاد سراغت .

  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    عزیز دلم خیلی باحال وپر از احساس بود کیف کردم نمی دونم از لحاظ سن واقعا چهل ساله هستی که اینطور دقیق حس وحالمونو به تصویر کشیدی

    • آنیتا گفت:

      مرسیییی لیلا جان.
      آره چهل رو رد کردم.
      ولی هنوز باهاش کنار نیومدم.
      سن سختیه!
      بحران چهل سالگی ولم نمیکنه
      هی براش مینویسم😁

      • لیلا فرزادمهر گفت:

        عزیز دلم !به رقمها نگاه نکن به خود درونت رجوع کن ببین کجا ایستادی اینا همه ذهنیت غلطیه که تو بچگی به مغزمون فرو کردند.خانمی در نزدیکی ماهست۷۵سالشه اگه ببینی فکر میکنی تازه به ۲۵واردشده گرد پیری برظاهرش نشسته ولی قلبشو نتونسته تسخیر کنه. الگو من که اونه شمارو نمی دونم