تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان آخر
نویسنده: میترا محمدی

چشمهایش از دیدن قطرات باران از پشت پنجره میلرزید.ابرهای متراکم و سیاه کل صفحه آسمان را پوشانده بودند و انعکاس تصویر آسمان روی مردمک لرزانش افتاده بود.نفسی عمیق کشید و چشمهایش را بست.انگار که بوی خاک و پاییز را تصور کرده باشد.پاییز در دو قدمی اش بود.درست پشت پنجره.اما او اتاق سفیدی حبس شده بود که به آن بیمارستان میگفتند.برایش خانه بود.فرقی با اتاق خودش نداشت.وقتی در و دیوار پر از نقاشی ها عکس ها و خاطرات دوست داشتنیش شده بود.

حالا عصر است و منتظر ملاقاتی اش…آخرین ملاقاتی اش.خودش را آماده کرده.دستمال طرح اسکلتی را روی موهای کم پشت و کوتاهش بسته.کمی هم از کرم و وسایل آرایشی استفاده کرده.حالا صورتش خیلی خوب به نظر میرسد.دیگر گودی زیر چشمها و پوست رنگ و رو رفته یک بیمار به چشم نمی آید.توی آیینه نگاهی به خودش میندازد و موهای زیر روسری را مرتب میکند.آیینه و ماگ دمنوشش را روی میز کنار دستش میگذارد.

سعی میکند با بلندکردن گردنش از پنجره نگاهی به بیرون بیندازد.همه چیز به نظر آرام میرسد.ماشین های توی پارکینگ که زیر باران تمیز شده اند،فرش نارنجی رنگی از برگ های افرا که روی خیابان و پیاده رو کشیده شده و تک و توک آدمهای غمگینی که چتری روی سر گرفته اند و در پیاده رو به سمتی نامشخص میروند.نمیداند چرا مردم انقدر گرفته به نظر میرسند.به هر حال روز آخر او بود!نه روز آخر آنها!الا اصلا نمیفهمید چرا یک عصر پاییزی باید انقدر دلگیر باشد.نه امروز.نه در روز تولدش!

دکمه دستگاه بخور را میزندو زیر بخار مطبوع اکالیپوس ادامه «دختر پرتغالی» را میخواند.کمی میگذرد که صدای آهسته ضربه به در به گوشش میرسد.چهره خندان خواهرش ماریا در آستانه در پیدا میشود.ماریا خودش را توی بغل الا می اندازد و میگوید:چطوری خواهر جون؟

الا لبخندی میزند:خیلی خوب…ازین بهتر نبودم!مامان بابا کجان؟

ماریا دسته گل رزهای قرمز را توی گلدان بلورین کنار پنجره میگذارد.پرده را تا انتها باز میکند و میگوید:وای چه بارون قشنگی.واقعا اتاقت منظره خوبی داره بهت حسودیم میشه.

الا میخندد:چیه از اتاق خودت تو خونه خوشت نمیاد؟

ماریا شانه ای بالا می اندازد:ای بدک نیست.ولی از این ارتفاع همه چیز دقیق تر و قشنگ تر به نظر میرسه.

-:دوست داری اتاق من مال تو بشه؟

ماریا با تعجب برمیگردد:راستی؟ولی ببینم تو چی؟بلاخره که برمیگردی خونه؟

الا موهای ریز و قهوه ای روی پیشانیش را با نوک انگشت مرتب میکند:اوهوم ولی شاید بیشتر طول بکشه.

ماریا آهی با خستگی میکشد:پس کی تموم میشه؟

الا لبخندی غمگین میزند.سعی میکند بغضش را قورت بدهد.ماریا را توی آغوشش میگیرد و میگوید:خیلی زود خواهر کوچولو.

کمی میگذرد و هر دو در سکوت در آغوش هم میمانند.ماریا پاهایش را از تخت آویزان میکند و به دور تا دور اتاق نگاهی می اندازد.سعی میکند مساحتش را برآورد کند.به گل های خشک شده بالای سر الا،عکس های یادگیری کوهنوردی ها و صخره نوردیهایش خیره میشود.حالا ازین روزها چندین سال میگذرد.دیگر داستانی نمانده.همه را بارها و بارها شنیده.از سفر هیجان انگیزش به مصر،فتح اورست،دیوار چین،شبهای پاریس و ایتالیا…چیزی برای پرسیدن نمانده بود.

الا با لبخند به ماریا خیره میشود.سعی میکند با چشم تک تک اجزای صورتش را نگاه کند و با دقت به حافظه بسپارد.با خود فکر میکند شاید وقتی در ابدیت شناور شد،یاد یک نفر بتواند دلگرمش کند.آن یک نفر پدر و مادر،دوستهایش یا حتی دوست پسرش پیتر نبود.خواهرش ماریا بود.حسرتی در دلش داشت که تا ابد با گریبانش را میگرفت.تمام این سالها که الا دنبال ماجراجویی و کمک به انسان ها در دورترین نقاط زمین بود،یکنفر بیشتر از همه به او احتیاج داشت و الا نتوانسته بود کنارش باشد.

ماریا  میگوید:مامان و بابا…راستش رفتن کیکی که سفارش دادن رو از قنادی بگیرن.

الا از خنده ریسه میرود:اوه خدای من ماری!اون قرار بود یه سوپرایز باشه!

-:میدونم ولی مسخره است.تو تاریخ تولدت رو یادت نمیره و فقط وانمود میکنی که یادت رفته که خودتو غافلگیر نشون بدی و بقیه رو خوشحال کنی.

-:آدم دوست داره خوشحالی کسایی که دوست داره رو ببینه.

-:حتی اگه وانمود کنه چیزی نمیدونه یا دروغ بگه؟

-:درسته.

-:ولی من خبر دارم…که داروها اثری که باید رو نداشتن،میدونی…بابتش متاسفم.نباید به حرفاتون گوش میدادم ولی…خب…

خنده الا محو میشود.اتاق دقایقی کوتاه در سکوت فرو میرود.ماریا میگوید:دلم نمیخواست بیام…اما…اما فکر کردم اینجوری خیلی دلم برات تنگ میشه.

اشکهای گرم روی گونه اش جاری میشود و الا چشمهایش را دزدکی از ماریا پنهان میکند.با تماس های ملایم و کوتاه دستمال کاغذی رد اشک را از روی صورتش پاک میکند و میگوید:نه…کی همچین حرفی زده؟فکر میکنی من به این زودیا تسلیم میشم؟

ماریا پاهایش را تکان میدهدو به بیرون پنجره آنجایی که چند تا زاغ کوچک روی سیم برق خیس میشوند خیره میماند:منم همینو بهشون میگم.اما اونا فقط بلدن گریه کنن.میدونی پدر مادرن دیگه…بابت روزهایی که نتونستن از دردت کم کنن همش متاسفن و غصه میخورن.

الا به طرح موهای ماریا که چین های درشتی در انتهایش دارد دست میکشد و میگوید:آره حق با توعه.

ماریا توی بغل الا دراز میکشد و میگوید:خب قبل ازینکه مامان و بابا و پیتر و هزار تا فامیل دیگه بریزن اینجا و سر و صداشون کل بیمارستان رو پر کنه باید…

الا میزند زیر خنده:اوه خدای من ماری!

-:تو فقط وانمود کن خبر نداشتی و کلی ذوق زده بشو.

سینه ی الا از خنده به خس خس می افتد.ماریا چشمهایش را با بیحوصلگی در حدقه میچرخاند و میگوید:آه مامان منو میکشه…خب یه جایی هست تو اون عکسا که هیچوقت خاطره اش رو نگفتی.

-:کدوم؟

-:همون مدرسه…که با بچه های کوچیک عکس گرفتی.

-:اوه اون آخرین سفرم بود.بعدش دیگه جهانگردیام رو تموم کردم…یه تعداد بچه بودن که مدرسه نداشتن و معلمی هم نداشتن.من و پیتر و بقیه براشون یه مدرسه درست کردیم و بهشون درس یاد دادیم.تقریبا هم سن تو بودن…تو اون موقع کلاس سوم بودی درسته؟یه مدتی پیششون موندیم و بعدازینکه یه معلم داوطلب براشون اومد برگشتیم خونه.

-:همین؟فکر میکردم اتفاق جالبتری افتاده باشه.

-:خب راستش…یه شب با یکی از دخترا حرف زدیم.بهم گفت میخواد خواهرش رو بهم نشون بده و بعد…انگشتش رو به سمت پرنورترین ستاره آسمون گرفت و گفت:خواهرم اونجاست…من تا اونموقع انقدر تحت تاثیر یک حرف قرار نگرفته بودم.

الا دستش را توی موهای ماریا میبرد  و با نوک انگشت تارهایش را از هم جدا میکند:هیچوقت به این فکر نکرده بودم که…چه زمان های قشنگی رو از دست دادم که میتونستم کنارت باشم.من خواهر بدی برات بودم ماری.من رو ببخش…

-:الا…خواهش میکنم نرو…هنوز زوده…کلی داستان هست که باید واسم تعریف کنی…تازه من من هنوز داستانام رو برات تعریف نکردم…مثلا روز اول مدرسه ام…روزی که با بچه ها تو مدرسه نمایش اجرا کردیم…اردوی باغ وحش،فارغ التحصیلیم از مدرسه…من خیلی چیزا هست که هنوز برات تعریف نکردم.

الا لرزیدن شانه های ماریا توی آغوشش را حس میکند.حرفی نمیزند.دستهایش را دور ماریا حلقه میکند و از پنجره به ماشین هایی که توی پارکینگ بیمارستان پارک میشوند نگاه میکند.جمعیتی حدود ۳۰ نفر از ماشین ها پیاده میشوند.پیتر جلوتر از بقیه وارد بیمارستان میشود.مادرش را میبیند که کیکی بزرگ در دست دارد و پدر که چتری روی سر او گرفته.رد اشک را از روی صورتش پاک میکند.لبخند میزند و ماریا را از آغوشش جدا میکند.با وجود بغضی که توی گلویش مانده سعی میکند صدایش نلرزد:پاشو وقت غافلگیریه!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    میترای عزیز خیلی عالی بود وتاثیر گذار قلمت پرتوان

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    بسیار حرفه ای و هنرمندانه نوشتید. تبریک میگم بهتون 🙂

  3. آنیتا گفت:

    میترا جان عالی بود.
    احساسات ،جزئیات و
    غمی تاثیر گذار تو داستانتون بود.

  4. حسین شهریاری گفت:

    عالی درود بر شما پرستو خانم
    قلمت مانا
    برات بهترین ها رو ارزو میکنم

  5. فریده فرد گفت:

    دوست عزیزم چقدر بااحساس ولی غم انگیز بود در برانگیختن احساسات خواننده بسیار موفق بودید👏👏👏👏