تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نظریات فلافلی و غیرفلافلی
نویسنده: مهدی کرامتی

به نام خدا

ساعت سه. از کتاب فروشی بیرون آمدم. کمی موهایم را که خیس عرق شده بود خاراندم. نفس هایم را چنان به بیرون راندم که گویا سهم من از اندوهِ هستی ، بیش از هرکس دیگری است.

باید دو کیلومتر تا انتهای خیابان اصلی پیاده می رفتم تا بتوانم به ایستگاه اتوبوس برسم. شکمم قارّ و قور می کرد. بار سنگین کتاب هایم را به دوش کشیدم و به راه افتادم.

دیگر از کتاب های این مدلی – چاپی – خسته شده بودم. این یکی دوماه مرارت کشان، پول هایم را پس انداز کردم تا کتاب خوان بخرم و خود را از این همه دنگ وفنگ کتاب های چاپی رها کنم.

۵۰۰ کیلومتر طی شد. خیابان پر بود. از جلوه گری. از خودخواهی. از هرآنچه که انسان را نباید. سرم درد می کرد.

پول زیادی برای کتاب داده بودم حسابی از دستِ حکومت و دولت و ملت و خلق خدا شاکی بودم. این آفتاب فَکِستَنی هم که دست از سر ما کلۀ کچل ما بر نمی دارد ! باد هم بادهای قدیم ! انگار نه انگار که وجود دارد.

از کنار یک فلافلی که می گذشتم. شکمم با هزار خواهش التماس، ترمزام را کشید.

+ سلام، اقا دو تا فلافل لطفا.

– سالاد یا خیارشور؟

+ خیارشور لطفا؛ بعد … نوشابه هاتون خنکه … ؟

بدون جواب، یک نوشابۀ خنک مشکی را روی میز گذاشت و من هم نگاه چپی به او انداختم و رفتم نشستم که غذایم را بخورم. مردک دوزار ادب و نظاکت نداشت.

اما فلافل اش حرف نداشت ! از حق نباید گذشت. در ضمن کولر مغازه روشن بود و حسابی من را سر حال آورد. مغازه تر و تمیز بود و صاحب اش هم به نظر خوشتیپ می آمد. فلافل اوّل را تمام کردم و به وسط دومی که رسیدم، سُس خردل روی میز تمام شد.

خواستم که ظرف سُس را برایم عوض کند که با لبخند، یک ظرف پر و سر حال گذاشت روی میز. شاید تند رفته بودم. به نظر که آدم بدی نبود. من هم زیادی تند رفتار کردم.

تمام شد. آمدم بیرون. به ! چه هوایی ! عالی است. در دل بسیار از بابت خرید کتاب ها خوشحال بودم و وزن شان را حس نمی کردم.

چیزی نبود،نه هوا بد بود، نه حکومت، نه صاحب مغازه،  فقط من کمی گرسنه بودم …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما