تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مخاط خرطوم
نویسنده: یونس چراغی

در دمادم واپسین غروب های زمستان ، که مالامال از نوازش پرتوهای ایجاز بود ، قدم از قدم برداشتم.سپس ، رخ گرداندم و به توبره ی آسمان سرمه کشیده نگریستم.در چشمان پرفروغ و فروزنده ی او دقیق شدم و هیبت سروسان او را از فراز تا فرود برانداز نمودم ؛ افیون زده می آمد ، انگار شیره اش را مکیده بودند.قالب تهی کردم ، اما بسان صاعقه ای در قلب گردباد غریدم.لحظه ای که گذشت ، این بار به زمین چشم دوختم.ته مانده ی خلطم را بلعیدم و خرامان خرامان به نزدیک او رسیدم.با لاله های خموده ام ، گوش دل به سینه یخاک سپردم ؛ مُثله شده می آمد ، گویی هوایی اش کرده بودند.چهارستون بدن چهارشانه املرزید.عقلم را دودستی در طبقی طلایین تسلیم ساختم ، ولی همچون لکه ابری بهاری دویدم و سرکی با نسیم ملایم هرازچندگاهی به خبطه ی بی خبط مرغزار کشیدم.از همین رو ، به بیشه زار نظر تنگ کردم و دیده انداختم ؛ خمارآلود می آمد ، این دفعه قمار کرده بود تا برد کند ، غافل از آنکه پاره های گداخته فقط آتش عافیت سوز را زبانه می کشند ، نه صرفا تلالو تابناک کاروانسرای کائنات را.

ناگهان ریسمان از دست نخ گردان افتاد و در لابه لای قلوه سنگ های پولادین آرام گرفت.اما از سویی دیگر، شیارهای چروک حلول کردند و آذرخش های عصیانگر طلوع نمودند و تیله های رنگارنگ مایل به درخشش پرتوزا و میان بالایم ، سیاهی رفتند و مغزم قنج زد تا مردمک هایم بروند ، نفسی چاق کنند تا زیر دوش کفالت مژگان ضخیم و بران مرا بگیرند و تاب آورند.آنگاه ، رنگ خَدنگ بر کالبدم رسوخ پیدا کرد و به عالم ماده پیوستم.لیک ، منگ و نالان بودم از طیف نوری رنگ ها و دامنه ی کشش ابعادشان ، تا دمی که مجالی مرا سیراب کرد. درست در همین ثانیه ،کوبه ی مرمرین به آهنگ افتاد و ضربی به درب چسباند تا لاقل او دهان بازکند و مرا از این مخمصه رهایی بخشد و با نغمه یآهنین خود ، اندکی جسمک نحیفم را به رشته ی موزون درآورد و به رقص و سجع وادارد.

لاجرم لیوان چینی و به اصطلاح نشکن روی میز کنار دست خود را برداشتم.تا نیمه پر از آب بود ، به همان رضایت دادم و از خیر بقیه اش گذشتم.سپس ، جرعه جرعه نوشیدم.دیری پاییده نشد که مایع سیال باشتاب به مفصل های زانوانم لنگر انداخت و به گِل نشست و آنها را به جنب و جوش واداشت.آنگاه برخاستم و لنگ لنگان ، خود را به پای درب کشاندم.دستگیره ی چوبین درب را به طرف تنها نورگیر اتاق هل دادم ؛ اما درب باز نشد.گونه هایم سرخگون شد و شرشر عرق از پیشانی و رویم بارید.دقیقه پشت دقیقه نشست ، ولی هنوز در صدد پیچاندن زنجیر فولادین و فشردن دستگیره درب بودم.با اندکی تامل و تمرکز ، تعریق خود را یخ زدایی نمودم و یک مرتبه ی دیگر قفل را پیچاندم.حالا ، یک بار دیگر درب را به سمت غنچه ای نوشکفته ، زیر همان نورگیر تاباندم ؛ با صدای جیرجیر درب روغن مالی نشده ، دوهزاریم افتاد که این عمل ، نمایانگر بیشعوریِ آمیخته با حماقت خودم است.از همین نحو ، آسوده خاطر شدم و زیرپوستی ، به صورت پوست خود رشک بردم.سپس ، بی معطلی چربی های لایه لایه چهره ام پوست انداخت و باردگر قیافه ام را مانند سموری آبدیده عیان ساخت.آنگاه ، پاشنه ی پادری مملو از پرز را به عقب راندم تا درب را در حالت تمام باز قرار دهم.پس از اینکه ، آن را نسخه پیچ نمودم؛ سرم را بالا آوردم تا خوش آمدگویی بشاش و گرماگرم از نشاط برپادارم ، که یک مرتبه هوا خفه کرد و با عدسی دیدگانم ، شخصی را رویت کردم که حتی موهای خرمایی رنگش هم از پشت نقاب فضانوردی اش ، همانند خسوف غول آسا و کسوف رعدآسا جلوه نما بود.در این دم ، رودرروی او ، دندان های شیری ام همانند سدی روان ، جلوی زبانم را بند آورده بودند ؛ تا به کردار دندان های آسیاب ، در خمره ی گندم سفید نشوند.به ناچار ، تارهای سیخ شده ی بدنم را سامان بخشیدم و بی حرف و سخن ، پشت آن فرد پوزه بند بر صورت بسته و خُودی بر سر کشیده و کیسه ای بر دست و پا و شکم افراشته ، گرفتم و با او همراه شدم.

پس از کوچی به بلندای گنجشک زبان و صنوبر چنارسان، دیگر گام هایم به کف آمده بودند و بر سر درزهای چاک چاکِ مور و موریانه خورده ، شناور بودند تا یاخته هایم از مغزاستخوان اشباع شوند و ذره ای گلبول به اعماق لاشه ی نمور و نمناکم تزریق کنند ؛ اما من بسان آوندهای زمخت و سبزینه برگ های تنه ی بلوط آسمان خراش و معیار ، که با شاخه های دشنه به دست و تشنه به جَست ، به دنبال روزنه ای برای وصول به ژرفنای بوتهتمشکی نوچ و ریزخاردار بر تن بود ؛ غرشی جانانه هوا کردم و بر کتفان آن مرد کله گنده هوار شدم تا جمجمه ی غضروفیِ تصنعی اش را روی سرش خراب کنم.هنوز لحظه ای برنیامده بود که از کار ناشیانه ام ، اخم رخم را غورت دادم و نوک بینیِ پف کرده ام را خاراندم و مشت و لگدپرانی خود را ، حمل بر خوددفاعیِ حراست گونه از خویش نهادم و از او خواستار عفو و چشم پوشی شدم.و طبق روال هر دفعه ، باردیگر مرا نادیده گرفت و به ادامه راهپیمایی اش پرداخت.

بالاخره ترمزدستی اش را روی سرعتگیر دون دون انتهای دالان کشید و بندهای کفش راه راه خردلی خود را به گوشه ی دومین طبقه از طبقات کمددیواری زواردررفته و دارای خوردگی و اکسایش ، رهنمون ساخت و با نوای زیرلب خود ، مرا آگاه نمود که موسم پرواز از قعر پرتگاه است و می بایست ؛ همانند عقاب ، کرک و پرهایِ کپک زده در میان توده ای از پشم را موشکافانه قلع و قمع کنم تا چشم انداز دیار معنا را در پیشانیِ منقار خود تجسم نمایم و با خشاب پُر ، سوی سرای خودساخته رهسپار گردم.به این ترتیب ، من هم کفش های گیوه گونه ی خود را حوله پیچ کردم و در بالاترین نقطه ی آن ، مامن دادم و سر فرودآوردم و وارد شدم.

در وهله نخست ، ردیاب نیلوفرین خود را با دولخته غشای متحرک ، برهم نهی کردم و پیرامون خود را برانداز نمودم.سپس ، چندی پیش آمدم.آنگاه ، فردی در دستانم ، محتویات بطری را افشان کرد و یک کلاه نمدی بی حفره را روی سرم پوشاند و کیسه ای خفقان زا بر لب های شتری و چنگال و ساقهای تازه به بلوغ رسیده ام چسباند و سرآخر ، یکی از همان ترگ های رزم را برمغز ورم کرده ام کشید و مرا به پشت دخمه ای ، در اواسط اتاقک زیرشیروانی هدایت کرد و با نردبام ترک برداشته از پهلو ، یکه و تنها رها نمود و مسیر طی کرده را بازگشت.

با نرمشی پهلوانانه ، یکی یکی پله ها را درنوردیدم و خود را به بالای آن رساندم و نیم قد ایستادم.با جربزه ای بی بدیل در پی هاله ای از روشنایی گشتم.سرانجام کلید اتصال به جریان متناوب الکتریسیته را یافتم و دکمه ی لاجوردی اش را پایین زدم.ناگهان ، فضای مشعشع را که دیدم ؛ برق از سه فاز روحم پرید و بی اختیار همچون برنجی کشیده و رعنا ، بازشدم ، ولی بازشدن همانا و گاز گرفتن پشم های خیس خورده ی بدنم از آبیاری منافذ پوستی ام ، برای برخورد سرم با سقف قوسیِ مهتاب وار همانا.سپس ، نصف خود را مچاله کردم و با نیمِ دیگر ، راهم را پیش گرفتم.

لیک ، بالای جعبه ای عریض و طویل روی دوزانو نشستم.در همین حین ، فلزی خموده وبراق تحت پوشش پارچه ای شیارشیار و پوسیده ، نظرم را جلب کرد.به سویش قدم برداشتم و آن را با خود بر سر تابوت به چهارنعل و میخ کشیده شده آوردم. آنگاه ، دیلم را اهرم قرار دادم و هرطرف آن را قبراق و منسجم ، گسستم.هنگامی که آخرین پیچ خودکار را از گریبان چوبین الیاف زنجیروار درختان ، رهاندم ؛ به خودی خود رویه ی سرخ فام درب لغزید و پس از چندین بار تپش ، بالاخره در سکون معلق ماند.از دستان افشان شده ام ، چرک های وافری خمیر شدند و ورز آمدند و در تنور حلبی دستانم بند انداختند و سپس تیره و ورزیده شدند ؛ تا سرانجام پذیرفتم که دست را از روی دست بردارم و دسته ی درب را فشار دهم و آن را بگشایم.آنگاه ، ملحفه را کنار زدم و با ولع فراوانی که منجر به سوزش معده و خارشگونه و در نهایت سبب سازش لوزالمعده و زبان کوچکم گردید ، به داخل جعبه نگریستم.قطعه لوله ای بسپارش شده بود ، مویین و ذره بینی که با شلنگی از جنس پلاستیک فشرده به یک چهارضلعیِ نامنتظم بست شده بود.در جوار آن ، روپوشی نیلی رنگ و درپوشی برای پاسبانی و حفاظت از محلول اتانول الکل دارِ فراّر تعبیه شده بود.و همچنین ، آبفشان و ادوات ویژه ی گندزدایی در گوشه و کنار جعبه ، درخشان و دُرنشان بود.

یک دفعه صدای غوغا و هیاهویی از محوطه ی خارجی ، مرا به سوی خواند و وادار نمود که بی درنگ درب جعبه را ببندم و به آن سو بروم.مثل پیرمردهای قمر در عقرب تنیده و تیغ های عربی خنیده ، لاک پشت گونه به دریچه ی خروجی نزدیک شدم.آهسته ، گردشی به پشت نمودم و پای راست خود را در جایگاه تکیه گاه ، گزاردم.آنوقت ، پای چپ را که روی نخستین پله گذاشتم ؛ دردم فروریخت وفرونشست و مرا لنگ در هوا نگاه داشت.دندان ساییدم و تقلایی کردم تا بلکه خود را بالا بکشم ؛ اما به این نحو هم چیزی میسر نشد.کم کم غزل جان گداز مرگ را بر زِبَر رخسارم زمزمه کردم و آهنگ رحلت نواختم ، تا اینکه همانند میوه ای رسیده از شاخسار خود ، با ستون فقرات به خاک و خون غلتیدم.

نیمکره ی راست و چپم ، زوزه کنان سوت صفیر کشیدند و شیرابه ی گلگون جاری ساختند و شامه ام ، عطر براده های آهن را استنشاق کرد. از طرفی ، سیمایم با رنگ دانه های غلیظ و قلم و دوات سرخ ، گرته پاشی و صورتگری شده بود.آنگاه ، ناخن های سوهان کشیده ام را به سوی سنگ های تراش خورده ی زمردین سوق دادم.سپس ، تلوتلوخوران خود را به کران تیغه ی دیوار رساندم.و حالا ، خطر بود که از هیاهوی دنده ها ، بازدم گرفت و لقلقه ی سینه ها گشت.این دفعه ، پهلو چرخاندم و یارای ژلاتین مهره هایم را آزمودم.رمقی نداشت ، ولی برای دولا راه رفتن کافی بود.از همین رو ، ناله ی آوخ سرودم و برخاستم.اندکی با دستان پینه بسته ام ، ران های شل و آویزان خود را کشاندم تاپای پنجره ی مدور پوشالی ، با یک تکه چوب مشبک کوپالی،که روی آن طنازی و دلبری کرد تا مرا با این احوال به پیش خود رساند.

در همین حین ، برگه های متخلخل را یکی پس از دیگری کندم و اثر چسبهای نواریِ دوطرفه را ابطال کردم.با سرانگشتانم ، لکه های شیشه ی مات و زنگارگرفته را زدودم و پنجره ای را که رو به خیابان بود ، گشودم.آن طرف پیاده رو ، همان مرد فضانورد را مشاهده نمودم.واندکی جلوتر آن مرد کم طاقت که مرا پشت سر خودجاگذاشت و بازگشت را رویت کردم.هردوی آنها ، در حال استفاده از همان اسلحه های پزشکی ، برای زوال آفت های زیستی بودند.با این قاب ها ، شبکه ی دیدگانم جوشید و لخته های خشکیده را با خود خروشاند و مسخر کرد.سپس ، دستی بر ورقه های منقطع کشیدم و یکی را برگزیدم.آن را به رخسارم مالیدم و آبپاشیهای خود را پاک کردم.آنگاه ، برگه را پشت و رو نمودم تا زخم هایم را عاری از اقیانوس شرابی فام نمایم.از همین جهت ، کاغذ را برگرداندم و خواستم مرهمی بر رنجشهایم بکشم ، که ناگهان با خوانش عبارت روی آن ، روح را از کالبدم جدا و جسم را بی روح دیدم و اینچنین مقهور ، فقط به آن نگریستم و زیرلب بازخوانی کردم:
(ملتی که سرش در آخورش است تا خرخره اش ، در آبشخور خریت است ؛ آنگاه هنگامی به تکاپو می افتد که موذیانه اتمی ویروسی ، برای رفع حاجت به دیار او قدم می گذارد.)                

(ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُومِنِینَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّى یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ)۱

 

                                                                                                                                                   ۱ (-سوره آل عمران/ آیه ی۱۷۹)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    واقعااااا خیلییی خوب بود👏😃
    وقتی خوندم پی بردم که چقدر کم میدونم و چقدر واژه هست که باید یاد بگیرم
    خسته نباشید واقعا

    • یونس چراغی گفت:

      سلام و عرض ادب
      البته من هم به قدر مولکولی در این بحر بسیط و فزاینده نیستم.از طرفی ، این بینش گزینش گر داشتن هست که به مدد ما می آید و منجی ما می شود.و به همین سبب ، برای نگارش این متن روزها که نه ، هفته ها زمان به هم پیوسته خرج کردم.
      ولی خب در نهایت ، مهم رضایت خواننده است ؛ وگرنه که لای همین دفاتر و جلدهای متمادی کتاب ،چوب خطش پر می شود.
      از توجه شما سپاسگزارم

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام آقای چراغی ، با نوشته زیبا و ادبی تان مرا به وجد آوردید ، دوبار خواندم ولی مجهول بسیار
    و به نظرم نتیجه گیری آخر (ملتی ) با نوشته
    شما همخوانی ندارد ، در ضمن تفسیر آیه را هم لطفا بنویسید ،
    موفق باشید

    • یونس چراغی گفت:

      سلام و عرض ادب
      خیلی ممنونم ، از سایه لطف و عنایت شما به بنده است.همچنین ، واقعا برای فردی که می خواهد پیشوند نویسنده را بر دوش کشد ؛ مایه ی مباهات و امتنان است که نوشته اش پس از چندین بار خواندن رمزگشایی شود.
      مضمون آیه شریفه چنین می باشد:(خداوند می خواهد مردم را در بوته آزمایش گذاشته و ببیند که کدام یک به او رسولش ایمان می آورند تا ذات های طیب را ، از دل های خبیث و زنگار گرفته متمایز نماید.و آنگاه به عنوان نتیجه ایمان ، تقوا و عمل صالح را بیان می کند و اجر عظیم را به این دو تعمیم می نماید.)
      از همین جهت ، فکر می کنم اگر خودتان روی داستان تامل نمائید و آیه مبارکه و جمله ی آخر ، و همچنین سراسر متن را مطالعه فرمایید ؛ در عین کمی سخت و ثقیل بودن متن ، به لذتی شیرین و هموار رهنمون خواهید شد.
      سپاسگزارم