تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سیلی سخت
نویسنده: لیلا فرزادمهر

 

گرفتن کنتور برق و سند ملک جدید، تبدیل به معضل بزرگی شده بود.

 یک ماه است که هرروز در این اداره از پله‌ها بالا و پایین می‌رود. انجام امور به‌روز بعد روتین شده است و کارمند مربوطه قصد انجام کار راندارد.

اول صبح تصمیم گرفت که پرونده را تحویل بگیرد و کارش را به اداره بالاتر ببرد تا شاید برای انجام آن، راهکاری پیدا کند.

 به اتاق کارمند مربوط به اسناد رسید. با سلام بلندی وارد شد. کارمند طبق روال خود را به نشنیدن زد و سرش را داخل پرونده‌ها فروبرد؛ انگار که کسی در اتاق وجود ندارد. با صبوری نزدیک میز شد و دوباره سلام کردم بازهم بی‌محلی و بی‌توجه!!

 چند بار نفس بلندی کشید و با سرفه صدایش را صاف کرد. کارمند را با نام خطا کرد.

 بالاخره عروس خانوم بعد از سه بار لب‌های قفل‌شده را باز کردند و گفتند:” بله کاری داشتید؟!”

 با آرامش که سعی در حفظ آن داشت گفت:” آگه می شه پرونده مرا بدهید تا ببرم.”

 کمی به صورتش خیره شد ابرویش را در هم کرد و گفت:” پرونده شما نیست.”

 بعد از چند بار درخواست مؤدبانه و پاسخ‌های نادرست صبرش لبریز شد و باسیلی محکم او را به سمت پشت میزش پرتاب کرد. ازلحاظ قدرت و جثه بسیار قوی و خوش‌بنیه بود. در تمام محل از او حساب می‌بردند.

 آن روز خیلی صبروتحمل به خرج داد تا از کوره در نرود اما…

با بالا گرفتن کشمکش و مرافعه، رئیس آن‌ها را به دفتر خود خواست. با خواهش و التماس و تهدید روبروی هم نشستند.

 رئیس شروع به سخنرانی غراء ی کرد:” بله شما نباید به کارمندان دولت توهین کنید و ما نماینده دولت هستیم و …. در تمام سخنانش کارمند را محق معرفی می‌کرد.

 صبر کرد تا کاملاً سخنرانی‌اش را تمام کرد و بعد هم از جا بلند شد و به سمت میزش رفت دست‌هایش را جلوی رئیس روی میز گذاشت؛رئیس از ترس قدمی به عقب برداشت. مستقیم توی صورتش فریاد زد:” اگر این سیلی که به کارمندت زدم، رضاشاه در جنوب ایران توی صورت توی رئیس می‌زد ، اینجا در شمال کشور کارمندت جرات نمی کرد به من بگوید که پرونده‌ام گم‌شده است.”

 این را گفت و رئیس و کارمند را با چشمانی وق زده ولرزان ترک کرد و از اتاق خارج شد.

 بعد از چند روز از طرف همان اداره کارمند و رئیس جدید برای عذرخواهی به در خانه او آمدند.

 معلوم شد که مسئول ارتباطات آن سازمان حرف‌های آن روز را به گوش مسئولان بالاتر رساندند. از طرف رضاشاه نامه مستقیم به اداره رسید. عذر کارمند و رئیس خاطی را خواستند.

آن‌ها هم برای درست کردن اوضاع پرونده و کارهایش را به‌سرعت انجام دادند و خودشان سند ملک به همراه جواز کنتور برق و غیره را همراه آورده بودند.

 نام رضاخان، در آن اداره باعث شد که چهارستون مأموران اجرایی و مسئولین به لرزه درآید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    به به. لذت بردم از جنم و هیجان داستان شما. حس شما رو درک کردم چون یکی از جاهایی که خشم من رو به شدت تحریک میکنه همین ادارات دولتیه…

  2. حسین شهریاری گفت:

    🌺🌺🌺🌺

  3. میترا محمدی گفت:

    قلمتون پایدار.داستان جالبی بود،واقعیه؟

  4. آنیتا گفت:

    لیلا جان داستان عالی بود.

    هنوز هم این روایات برا نسل ما شیرینه.

    افسوس فقط شنیدیم.