تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک دلیل غیر منطقی
نویسنده: پرستو انصاری

انگشت پاهای بیرون زده از جلوی دمپایی طوسی رنگ پلاستیکی‌اش، یخ کرده‌اند. باد خنک نیمه شب لباس‌های آبی راه‌راهش را آرام تکان می‌دهد. موهای جو گندمی‌اش هم به ساز همین باد به رقص آرامی افتاده. با اینکه هزار بار این صحنه و این روز را در مغزش ساخته و مرور کرده بود اما این که تمام ذرات جسم و روحش در عین این مکان باشند، چیز دیگری است و لرز انداخته به جانش. دستبندی هم که دستانش را از جلو قفل کرده، به حکم همین فلزی بودنش عجیب سرد شده و این سردی را از مچ دستانش به قلبش می‌ریزد. سرباز چاق و کوتاه قدی بازوی سمت چپش را چسبیده و هم قدم همراهش می‌رود. قدم هایش از زور ترس و شاید یک لحظه تاخیر بیشتر، آهسته شده. پزشک زندان و روحانی‌ای که وصیتش را دستش داده بود هم همراهیش می‌کنند. در خیالش یک طناب حلقه شده و یک چهار‌پایه‌ی چوبی زیر طناب دیده بود اما انگار پیشرفت بشر این مسئله را هم فراموش نکرده و به جای آن چهار پایه‌ی چوبی که احتمالا فقط به درد اقدام به خودکشی‌های خانگی میخورد، یک سکوی عریض و طویل فلزی می‌بیند که بند یک اهرم است و همین که طناب به دور گردن رویش بایستی با یک تکان اهرم، زیر پایت خالی می‌شود و بدرود می‌گویی این جهان فانی را.
چند بار بزاقش را قورت می‌دهد اما دهانش خشک خشک شده. به سکو نزدیک میشود. سرباز می‌خواهد که بالای سکو برود. قلبش سینه را نمی‌شناسد و مدام خودش را به اینور و آن ور میزند تا فرار کند از این قفس استخوانی. سوز سرما از تیره‌ی کمرش حرکت می‌کند و جریان می‌یابد در وجودش. حس ضعف و افتادن فشار این رگ‌های پرفشارش حالش را بدتر هم می‌کند که پاهایش از مفصل زانو شروع به لرزیدن می‌کنند. سرباز با دست یک هل کوچک می‌دهد تا موتور یخ کرده وجودش به راه بیفتد. آرام از سکو بالا میرود. تمام تنش حالا علنا می‌لرزد و دندان‌هایش به هم می‌خورند. سرباز دیگری روی سکو‌ی آهنی تحویلش می‌گیرد و می‌خواهد حلقه‌ی طناب را دور گردنش تنظیم کند.از بازوی سرباز می‌چسبد تا زمین نخورد. سرباز اما بی‌حس نگاهش می‌کند، عادی شده برایش این لرز مرگِ قبل از اجرای حکم. حرف همه‌ی از مرگ برگشته‌ها برایش محقق می‌شود و زندگیش فیلم می‌شود و روی دور تند پخش می‌شود توی سرش. سرباز طناب را دور گردن چروکیده ‌اش می‌اندازد. در بین این فیلم روی دور تند رفته، فکر می‌کند که شانس آورده مراسم اعدامش عمومی نیست و یک گله آدم شاهد این اوضاع تراژدیک و تب و لرز کردن‌هایش نیستند.
طناب سفت می‌شود دور حلقومش. قلبش شمارش معکوس می‌گذارد و کلیه‌هایش از زور ترس مکان و فضا را گم می‌کنند و عنان از کف می‌دهند. چشمانش را می‌بندد، اشک بی اراده از گوشه‌ی چشمش پایین می‌چکد. سرباز اهرم را می‌چرخاند. زیر پایش خالی می‌شود و بدنش آویزان می‌ماند از یک طناب دور گردنی. چشمانش باز می‌شوند و در حدقه می چرخند و صدای خرخری از حنجزه‌اش خارج می‌شود.
چند ساعت بعد جسمش را پایین می‌کشند و تحویل راننده‌ی آمبولانس می‌دهند. آخرین خواسته‌اش این بود که جنازه‌اش را بدهند به دانشگاه علوم پزشکی شهرش، در وصیت‌نامه‌اش هم علنا این را قید کرده‌بود.
راننده آمبولانس می‌راند به سمت دانشگاه. جنازه را تحویل مسئولان بخش تشریح دانشگاه که دو تا مرد کت و شلواری بودند، می‌دهد.
از رفتن راننده آمبولانس که مطمئن می‌شوند، بدن سردش را داخل ون مشکی جا می‌دهند. به سمت خانه‌ای در حومه‌ی شهر می‌روند و ون را داخل حیاط خانه پارک می‌کنند. از ون خارجش می‌کنند و داخل می‌روند. روی تخت سفید وسط سالن می‌گذارندش و زیپ کاور سیاه را که قنداقش کرده، باز می‌کنند. یکیشان انواع و اقسام دم دستگاه ها را که می‌شد در مجهز ترین بیمارستان‌ها یافت را به جسم یخ زده‌اش وصل می‌کند و دیگری مدام رقم به رقم سرنگ تزریق رگ بیرون زده‌اش می‌کند. یکی از دستگاه ها به کار می‌افتد و ضربان نشان می‌دهد که باعث می‌شود هر دو مرد نفس راحتی بکشند و ماسک اکسیژن را روی صورتش قرار دهند.
چند ساعتی که میگذرد و دو مرد عین پروانه دورش می‌چرخند بالاخره رضایت می‌دهد و نامش را از دفتر مردگان خط میزند و چشمانش را آرام باز می‌کند. نگاهش که صورت هر دو پسرش را می‌شناسد، تنفسش آرامتر می‌شود و می‌فهمد هنوز نمرده است. پسرانش هم شاد و کیفور دستش را می‌چسبند. حس عجیبی دارد، از یک طرف از مرگ برگشته بود و از طرف دیگر قرصی که پسرانش ساخته بودند جواب داده و او را در زمان حلقه شدن طناب به دور گردنش به کمای موقت برده و نیازش به اکسیژن را به حداقل رسانده و در یک کلام سلطان سکه را به زندگی بازگردانده.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسین شهریاری گفت:

    درود بر شما
    قلمت مانا
    بهترین ها رو برایت ارزو میکنم

    • پرستو انصاری گفت:

      آقای شهریاری خیلیی مرسی که خوندین😃😃
      ممنون به خاطر آرزوهای خوبتون
      منم همچنین برای شما بهترین ها رو آرزو میکنم🌺🌺

  2. آنیتا گفت:

    پرستو جان
    سوژه جالبی بود.
    توصیف صحنه هم عالی.

    پس باید بگیم سلطانها نمی میرند!

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی خوندین😍😃❤
      مرسییی که میگی توصیفات خوب بوده خیلی انرژی گرفتم 😍😃❤
      بله دقیقا سلطان ها نمیمرند😁😁

  3. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    سلام بانوی محترم ، با اینکه موضوعی را انتخاب کرده ای که جان خواننده را یخ می زند و با توصیف عالی که نشان از اطلاعات شما دارد ، ولی باز مشگل آخر داستان است که برای خواننده نامانوس است و شتاب زده به پایان می رسد با
    مختصر دانشی که در اختیار ایشان ( خواننده ) می گذارید،
    ولی بسیار تاثیرگذار نوشته بودید و من هم لذت بردم ، از نوشتار شما و هم حس کردم فشار و درد را،،،،،، قلمت توانا و راستین ،
    دوستدار شما ، هوشنگ مرادی

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی که می‌خونید و همراهی می‌کنید آقای مرادی😃
      از نکاتی که میگید استفاده میکنم واقعا
      بله یکم پایانش شتابزده بسته شده و منم با شما موافقم و ان‌شالله فکر میکنم رو پایان بندیش و بهترش میکنم.
      و خیلی مرسییی بابت نکات مثبتی که گفتین، خیلییی خوشحال شدم😃🌺

  4. محمدحسین فولادی گفت:

    چه ایده ی جالبی داشت خیلی خوشم اومد.😃