تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نخاله ها
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

نخاله ها

کلاس پنجم دبیرستان هست یعنی کلاس یازده
دوتا تجدیدی داشت و سر امتحان نرسید و مردود شد ، زمان شاه بود ، نظام قدیم داشت ور می افتاد ، سال ۱۳۵۵ , تمام بچه های رد شده را از تمام دبیرستانهای شهر به دبیرستان مجیدی پشت
باغ فردوس فرستاده بودن ، هر چی نخاله ، هر چی، ورزشکار ، هر چی اعجوبه بود جمع شده بودیم تو یه کلاس ، چهار تا فوتبالیست بودیم که همیشه با هم بودیم ، سه نفرمان تو یه تیم بودیم ، تیم دارایی ، و نفر چهارم تیم شهر صنعتی ،
آقا نوری رئیس دبیرستان بود ، از دبیرها
آقای محمد تقی امامی معلم ادبیات را هرگز
فراموش نخواهد کرد ، و دبیر ورزش ، چرا
که خیلی جوان بود و از ورزش هم
زیاد سردر نمی آورد ، به هر بهانه ای
از کلاس در می آمدیم و با هر کلاسی که ورزش داشت ،ورزش می کردیم ، فرقی هم نمی کرد،
از پینگ پنگ گرفته تا والیبال و فوتبال ، دبیرستان قرق خودمون بود ، همه بچه ها با هم خوب بودن
و بچه ننر و لوس هم تو کلاس جایی نداشت ، در همه ورزشها هم انتخابی در سطح استان داشتیم ، نزدیک عید چهارتایی بر نامه ریزی کردیم که مدرسه را تعطیل کنیم ، اونم از بیست
روز به عید مونده ، و با تمام بچه ها رایزنی کردیم و همه راضی شدند ، روز موعود رسید ،
و ما دیگه به مدرسه نرفتیم ، چند روز به عید مونده نامه اخراجی پسر حاجی رفت در مغازه
حاج حسین و پسر حاجی گیر کرد ، نامه دوست دیگر را هم به درب خونه بردند ، ولی آدرس راوی داستان را نیافتند ، ولی
با خبر شد ، ایام عید خیلی زود گذشت و روز چهارده با سایر دانش آموزان سر کلاس رفتند ،
آقا نوری سر کلاس آمد و نامه اخراجی او را هم به دستش داد ، و از کلاس اخراج شدند ، یک هفته تمام با بچه ها به مدرسه می آمدند و کتابها را سر کلاس می گذاشتند و از صبح تا شب با تمام کلاسها ورزش و بازی می کردند ، هفته دوم رسید و شنبه هم ورزش و ساعتی هم زودتر از سمت باغ فردوس جیم شدن ،فردا یکشنبه سر ساعت مدرسه بودیم و ساعت اول کسی ورزش نداشت ، آقا نوری هم که ما را از شیشه دفتر زیر نظر داشت ، بیرون آمد و با یک تشر ما را که پی توپ می گشتیم صدا کرد ، و با یک سخنرانی دو دقیقه ای بر گناهان ما قلم عفو کشید ، گوئیا
به این باور رسیده بود که آب از سر ما گذشته ،
و دیگر بدتر از این نخواهد شد ، و ما را دوباره
سر کلاس فرستاد ، البته هیچ کدام از از بچه ها دعوت ما را اجابت نکرده بودند حتی دوست فوتبالیست مان ، روزها می گذشت و یکبار هم
در سالن امتحانات بچه ها دعوت به خوانندگی شدند که معلم ورزش کذایی مان تدارک دیده بود ،
معلم ادبیات جان بود و وقتی جدی حرف می زد
همه بچه ها بگوش بودند ، و تن صدای زیبای ایشان و دو سه داستان از آیینه حجازی که می خواند هنوز توی گوشش هست ، و داستانی دیگر
از مبارزه گاوهایی هم زور ،
و صدای وطن وطن بر خاست ،
همه نخاله ها آقای امامی را دوست داشتند و
به او احترام می گذاشتند ، ایشان هم هفت هشت ده دقیقه آخر را آزاد می گذاشت ‌ اگر کسی سوالی می کرد جواب می داد ، یک روز یکی از نخاله ها با صدای بلند پرسید ، آقا امامی ، آقا امامی ، غماص یعنی چی ،
آقای امامی که همیشه خیلی زود پاسخ می داد ،
هیچ نگفت ،
دو باره بلند تر پرسید ، آقا امامی ، آقا امامی،
با شما هستم ، غماص یعنی چی ،
کلاس ساکت ساکت شد ،صدا از دیوار ،،،،،

آقای امامی شمرده و با تمامینه گفت ،
کسی که مرد و زنی را به طور نامشروع به هم
نزدیک گرداند ،
کلاس منفجر شد و همگی نام مستعار را تکرار کردند ،
زنگ کلاس خورد و همگی بر سر نخاله ناقلا ریختند ، که او هم جزو دار و دسته فوتبالیستها بود ،
سال تمام شد و جمع ما با تقلب و بی تقلب همه
قبول شدند ولی آقا نوری نمره انظباط ثلث دوم
سه اخراجی را ده داد ، و خود ناپلئون بناپارت
آمد تا گروه اخراجی ها ناپلوئونی قبول بشوند و به کلاس ششم یا دوازده رشته طبیعی بروند،

هوشنگ مرادی پنجم تیر ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    خیلیی خوشم اومد از داستانتون😃
    تم شاد و شری داشت.
    چه جالب که بخشی از زندگی خودتون بود
    پایانش هم خلاقانه بود، اینکه خود ناپلئون بناپارت باید بیاد، خیلی جالب بود.
    اسم داستان هم خیلی جالب بود
    هر کلاسی به چندتا نخاله نیاز داره واقعا، وگرنه کلاس کلاس نمیشه😁
    خسته نباشید