تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لبخند دور
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

جلوی مسجد محل یک پارچه تمیز پهن می‌کرد و یکسری اجناس درب داغون کهنه روی آن برای فروش می‌گذاشت.
شاید روزگارش با فروش همین‌ها می‌گذشت.
یکبار که رد می‌شدم لبخندی زد و گفت: جوان تو چرا از من چیزی نمی‌خری؟ هر روز بی‌تفاوت از کنار من رد می‌شوی، بیا، نگران نباش من آدم منصفی هستم، باهات راه میام.
نگاهی به بساطش کردم، فقط یک آینه خاکی با قاب چوبی درب داغون نظرم را جلب کرد.
آینه را که تصویر لبخند دوری روی آن نقش بسته بود نشانش دادم.
گفتم: آن چند؟
گفت: این لبخند اندازۀ تمام غم‌هایت ارزش دارد، آن‌ها را بده این را ببر.
کمی فکر کردم.
یک لبخند دور ارزشش را نداشت که غم‌هایم را بخاطرش بدهم.
من، غم‌هایم را دوست دارم.
با آن ها زندگی می‌کنم.
غم‌هایم هر کدامشان بیانگر چیزی هستند.
چیزی دور.
لبخندی دور…

#رآمتین

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. کوثرمودی گفت:

    “من غم ‌هایم را دوست دارم”👌👌چقدر زیبا بود

  2. آنیتا گفت:

    رآمتین عزیز
    از داستان لطیف تون
    برداشتهای متفاوتی میشه کرد:
    آینه گذشته ی غبار گرفته مرد است.

    دستفروش غمگینی که لبخند دورش رو میفروخت به قیمت غمهای رهگذران.
    رهگذر غمگینی که غمش رو و لبخند دورش رو دوست داشت.
    غمی که حاصل لبخندی دور هست.

    • رامتین شاهینی نژاد گفت:

      دقیقا تمام مواردی که گفتین می‌تونه صادق باشه. ممنونم از شما که همیشه به من لطف دارین

  3. فرزانه گفت:

    قابل تامل بود. قشنگ می شد دست فروش هایی که کنار خیابون دست فروشی می کنن رو تصویرسازی کرد.تا حالا به فضیه لبخند و غم از این منظر نگاه نکرده بود.