تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

لیونل مسی به ضرب گلوله کشته شد
نویسنده: مهدی کرامتی

به نام خدا 

……………………………………………………………………..

امـــّا بشنوید خبری را که ساعاتی پیش به دست ما رسیده است. بازیکن مشهور فوتبال و کاپیتان تیم بارسلونا ، لیونل مسی، بعد از ظهر امروز، به ضرب گلوله کشته شد.

ساعتی بعد از انتشار خبر قتل این بازیکن مشهور، یک گروهک تروریستی از طریق اینستاگرام، مسئولیت قتل این بازیکن محبوب را بر عهده گرفت و اعلام کرد که به زودی به تمامِ اهالی فوتبال، اولتیماتوم هایی برای ریشه کن کردن فقر در سراسر جهان، اعلام خواهد که اگر امتناع کنند، به سرنوشت کاپیتان تیم ملی آرژانتین، دچار خواهند شد.

……………………………………………………………………..

– خب این طور که گزارش ها نشون میدن، گویا اول به مقتول هشدار داده بودند و اون رو تهدید به قتل کرده بودند.

+ حالا چی ازش خواسته بودند ؟

– اقدام حداکثری برای کم کردن فقر در کشور آرژانتین؛ خب، خانواده اش از این ماجرا بی خبر بودند – همسر و فرزندانش – ولی پدرش میگه که مقتول قبول نکرده چون درخواست اون ها را نامعقول می دونسته و گفته که زیربار زور نمیره.

پیتر، دستی به پیشانی کشید و درب بطری آب را باز کرد و چند جرعه آب نوشید.

+ ماجرای عجیبیه … رابین هود مُدِرن … هنوز جزئیات بیشتری از ماجرا به دست نیومده ؟

– نه قربان ، این تمام چیزی بود که می تونستم در جواب سوال های شما بگم.

رئیس پلیس گفت

واکنش فدراسیون فوتبال اسپانیا و اروپا چی بوده ؟

توییت کردن اظهار تاسف، به همراه هم دردی کردن برای خانوادۀ مقتول؛  خب اگر دربارۀ تعلیق صحبت می کنید که  راستش فدراسیون های فوتبال چه در اروپا چه در خارج از اروپا قصد معلّق کردن بازی هارو ندارند.

رئیس فدراسیون -که در جلسه حاضر بود- در طول صحبت های پیتر سر اش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می آورد گفت

+ البته که ما این کار رو نمی کنیم، این کار، بار منفیِ زیادی داره، ما می خوایم نشون بدیم که چه اعتمادی به پلیس اتحادیه داریم. اگرچه واقعا حادثه ی متاثر کننده ایه …

نمایندۀ رئیس پلیس بین الملل گفت

– این کار شما بی توجهی به ورزشکارها نیست ؟ با این کار، باعث کشته شدن اون ها می شین !

رئیس فدراسیون که پیرهنی سفید با کت و شلوار سرمه ایِ براق به تن کرده بود، پاسخ داد

+ اگر مقتول، توی زمین فوتبال کشته می شد حرف شما بیراه نبود، امّا این اتفاق خارج زمین با اسلحه ی دوربرد انجام شده، درست میگم، سروان ؟

پیتر که کلافه بود، دستی به میان موهای خود فرو برد و گفت

– بله ، ظاهرا که همین طوره

چند ثانیه به سکوت سپری شد

رئیس پلیس اتحادیه، هر دو دست اش مشت کرد و به آرامی روی میز زد و رو به پیتر گفت

+ سروان دَن ، من اطلاعات بیشتری می خوام، این پرونده رو خودت پیگیری کن.

وقتی به کلمۀ پیگیری رسید تقریبا از اتاق بیرون رفته بودند و پیتر نتواست بگوید که علاقه ای به این کار ندارد.

……………………………………………………………………..

نزدیک غروب با بچه ها به کافه گیم رفته بودیم. سه نفر بودیم. اوّل، جواد و عارف نشستند. هوای داخل کافه، برخلاف بیرون بسیار دلچسب بود. داخل کافه، جای سوزن انداختن بود، امّا جا برای بازی کردن نبود. باید صبر می کردم تا نوبت به من برسد.

– هوی بچه ها !!! این یارو .. همین همین که چیزو کشته بود، مسی رو ، بیانه، بیانیه دادن !

همه دکمه ی Pause  را فشار دادند و به طرف آقا نیما برگشتند. همه طوری رفتار می کردند که گویا لحظه ای تاریخی برای کافه در حال رقم خوردن است.

+ بگو دیگه ! سه ساعته منتظریم! کسی رو نکشتن جدید ؟

نیما گوشی رو نگاه می کرد و گفت

+ نه ، بیانه ، بیانیه دادن – تف تو این کلمه – ، به بازیکن های گنده ی همه ی دنیا گفتن که سریع برای از بین بردن فقر تو کشورهای خودشون یه غلطی کنن. گفتن اگر کشورشون مشکل زیادی نداره برن سراغ کشورهای فقیرتر مثل لــــیبریــــا – خودش را کشت تا این کلمه را ادا کند – .

– دیگه چی ؟

+ رفتید خونه برید بخونید، زیاده ! فقط بگم به ایرانیا هم گفتن !

این را گفت و رفت پشت دخل نشست و به چیپس بلعیدن ادامه داد. صدا در کافه بالا گرفت و همه همین طور که بازی می کردند درباره ی موضوع حرف می زدند.

یکی می گفت

حالا که مسی رو کشتند، باید رونالدو رو هم بکشن دیگه !!

دیگری به او پاسخ داد

رونالدو آدمه ! خودش میره کمک می کنه .

جواد گفت

نوبت توئه ،

و من نشستم که بازی کنم …

……………………………………………………………………..

پیتر، سخت مشغول کار بود. در اتاق کار اش تنها نشسته بود. توان تمرکز همیشه را نداشت. این پرونده، انگار که برایش متفاوت بود. برخواست و دست در جیب، لب پنجرۀ اتاق اش رفت و از بالا شهر را می نگریست.

شاید کمی هم با مجرم پرونده همسو و هم فکر بود. فکر فکر و فکر.گاهی فکر سنبادۀ روح است. به هر حال، او پلیس بود و مجرم، یک قاتل،که جان یک انسان را گرفته بود. مگر هرکس که ثروتی اندوخته است باید به دیگران کمک کند ؟ در اعماق وجودش به این سوال “آری” گفت.

درب اتاق اش باز شد

– سروان ! یک نفر دیگه کشته شده ! باید بیاید …

+ کیو ؟ کجا ؟ کی ؟

– بیاید، تو راه بهتون میگم …

……………………………………………………………………..

پلیس تا رسیدن سروان دَن، قاتل را دست گیر کرده بود. این بار یک قربانی از آفریقا. مقتول، با دست های باز و چشمانی وحشت زده، روی زمین افتاده بود. دَن، گفت که جنازه را به سردخانه و مجرم را به اداره ببرند.

……………………………………………………………………..

– آقای دَن ؟

+ بفرمائید.

– من آنیلی هستم؛ رئیس باشگاه یوونتوس.

+چطور می تونم کمک تون کنم ؟

– می تونم بپرسم شما اونجا دارید چه غلطی می کنید !!؟ الان ۴۰ روزه که از قتلِ لیونل مسی گذشته و شما فقط دو نفر رو دست گیر کردید …

پیتر که برافروخته بود گفت

+ دهن کثیفتو ببند ! من یه توصیه ای برای تو دارم مردک ! به جای این که سالانه میلیون ها دلار رو خرج بالا بردن یک جام نقره ای بکنی، بد نیست به حرف اینا گوش بدی و سعی کنی یه ذره انسان باشی !

– تو اصلا حالیت نیست با کی داری صحبت می کنی ، نه ؟ انگار خیلی از یارو بدت هم نمیاد !

+ تو حالیت نیست ! اون قاتلا از تو موجودات بهترین ! چطوره که بیام تو رو دستگیر کنم ؟

تلفن را کوبید و رویش را برگرداند. همۀ اداره توی اتاق اش ریخته بودند و رئیس پلیس، مات و مبهوت نگاه اش می کرد.

……………………………………………………………………..

آقا نیما که همیشه می گفت جامعه شناسی خوانده ، امّا از بخت بد، الان در کافه کار می کرد گفت

+ چرت نگو بابا ، می دونی تا همین الان اش ، چه قدر آمار فقر اومده پایین ! همچین ترسیدن که همه ی پولا رو اوردن وسط که جونشون رو بخرن ! امثال این حیوونای کثیف رو باید با زور رام کرد ! من که جامعه شناسی خوندم، می دونم.

– الان چه فایده، دو روز دیگه اینارو می گیرن و تموم می شه میره، تا همین الان اش هم سه نفرشون رو گرفتن و به زودی بقیه شون رو هم دستگیر می کنند. میگن ۵ نفر بودن.

بعضی ها در کافه ، حرف مرا تایید کردند.

نیما سری تکان داد و با کف دست اش به پیشانی خودش زد و گفت

+ شماها چی حالیتونه ؟ منم که جامعه شناسی خوندم …

یکی از بچه ها که مشغول بازی هم بود گفت

– کُشتی ما رو با این جامعه شناسیت !

+ خفه شو دارم حرف می زنم ، اره ، اولا به این زودی دستگیر نمیشن! دوما تا همین جاشم کلّی بنگاه افتتاح شده، کلی ادم تو سراسر دنیا، مشغول به کار شدن! کلی شغل ایجاد شده، کلی ادم از مرگ نجات پیدا کردن! الان تو همین ایران خودمون برو ببین از بعد کشتن فلانی، کلی آدم سر کار رفتن ، دارن دعا می کنند اینارو ؛ اونم تو این زمانِ کم ! این نشون میده این دیّوثا چه پولی داشتن و رو نمی کردن.

– عه آقا نیما از تو که جامعه شناسی خوندی بعیده ، این حرفا چیه …

نیما یک ” زر نزن ” روانۀ گویندۀ این متلک کرد.

من که کم آورده بودم، گفتم 

+ ولی بازم قتل قتله !

نیما کله اش را به آرامی پایین و بالا برد و یک چیپس در دهان اش گذاشت و گفت

– وقتی باهات دوبله حساب کردم می فهمی …

……………………………………………………………………..

سروان دَن در راه بود. ثانیه هایی قبل به او خبر شناسایی موقعیت و سوژۀ عملیات بعدی را داده بودند و او به سرعت اعزام شد. نیروهای کمکی در راه بودند که او به منطقه رسید. چند ثانیه قبل تر حادثه رخ داده بود.

سروان که دور و اطراف را می نگریست و با بی سیم در خواست آمبولانس می کرد، ناگهان، شخصی را دید که از ساختمان مجاور حادثه بیرون آمد و به سرعت می دوید. بی سیم را به روی زمین انداخت و به تعقیب پرداخت.

تعقیب و گریز ادامه داشت. هرچه زمان می گذشت، فاصلۀ دَن با او کمتر می شد. متهم که خطر را حس کرده بود، نگاهی به عقب کرد و به داخل یک انبار با درب های چوبی پرید. دَن به انبار رسید. علامت هیس را به همراه نشان پلیس به صاحب انبار نشان داد و با کلتی در دست وارد انبار شد.

انبار تاریک بود و مهتابی هایش بر اثر نشتی آب از طبقۀ بالا، گاه گداری چشمک می زدند.یک قدم به داخل. دومین قدم. به دیوار چسبیده بود که تیری کناره ی گوش اش را لمس کرد. خوش اقبال بود. خون از گوشش چکّه می کرد. فرصتی برای درد کشیدن نبود.

 به درون جهید. انبار، آکنده از سکوت بود و تنها صدای چکیدن آب می آمد. پیش تر رفت. درون انبار پر بود از قفسه های آهنی که روی شان، چیزهایی گذاشته بودند.شلیک ! شلیکی دیگر و شلیکی دیگر.

دَن هنوز زنده بود. اما بازویش دریده شده بود. با این حال صدای به پایان رسیدن گلوله های تفنگ متهم را شنید. آرام و آرام به محل تقریبی شلیک گلوله نزدیک می شد که ناگاه به او حمله شد.

دست اش را دور گلوی دَن حلقه کرده بود، عزم داشت تا نفس او را بِدَرَد. زخم گوشش را به دندان گرفته بود و چیزی نماند بود که تکه گوشتی از آن را پاره کند. ضربات پیاپی آرنج دَن، توفیقی نداشت و کُلت فاصله ی زیادی با دستان او داشت.

تمام صورت اش در تاریکیِ انبار، سرخ شده بود؛ گویا خون میل داشت تا از دهان و چشمانش به بیرون بپاچد که یک باره، مرد، ناله ای زد و بیهوش کنارش افتاد.

دَن، سرفه کرد و سرفه کرد و سرفه کرد. چندی بعد وقتی دست بند را به دست متهم زد و به حالت عادی بازگشت؛ به صاحب انبار که جان اش را نجات داده بود گفت

+ مرا نجات دادی و من تا ابد فراموش نمی کنم، امّا احتمالا، بیچارگان زیادی را بیچاره کردی !

انباردار که هیچ سر از حرف های دَن -که در حال خونریزی بود- در نمی آورد، لبخندی زد و به او کمک کرد تا متهم را به بیرون انبار ببرند.

……………………………………………………………………..

در مهم ترین خبر امروز، بعد از گذشت ۵۰ روز، بالاخره پلیس عوامل جنایت ها را دستگیر کرد. این در حالی بود که بعد از لیونل مسی، پنج نفر دیگر به قتل رسیده بودند. پراکندگی قتل ها کار را دشوار کرده بود. با این حال پلیسِ بین الملل با همکاری پلیس اتحادیه اروپا، با تحقیق و تفحّص بسیار و بازجویی از عوامل دستگیر شده، موفق شد رئیس باند را دستگیر کند.

سروان دَن مسئول پرونده در کنفرانس مطبوعاتی خود گفت

+ خیلی خوشحالیم که تونستیم این ماموریت رو به پایان برسونیم و از همه ی کسانی که در این کار به ما کمک کردند، تشکر می کنیم.

پروندۀ دشواری بود که توسط یک تیم کامل با برنامه ریزی دقیق و حساب شده، انجام شده بود.

این تنها پرونده ای بود که بعد از به پایان رسیدن آن، عده ی بسیار زیادی در سراسر دنیا، در غم فرو رفتند؛ با این حال، امیدوارم که نه فقط فوتبالیست ها، بلکه همۀ کسانی که چندین برابر نیاز خود ثروت در اختیار دارند، مردم رنج دیدۀ سراسرجهان را فراموش نکنند.

من از همین جا استعفای خودم رو اعلام می کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    تو داستان نویسی مهارت دارین و
    دنبال خواهم کرد.

    یه نقد هم دارم که وقتش شد میگم.

    موفق باشین

  2. آنیتا گفت:

    آقای کرامتی عزیز
    داستان خوبی نوشتین.
    روش کار کردین.
    تحلیلهای کافه منو یاد داستانی از الیف شافاک انداخت.
    افکار سروان دن رو دوست داشتم.
    نتیجه داستان خوب بود:
    احساسات و بحث های مردم مخالف و موافق هرچی که باشه،تصمیم گیری اون بالاهاست و جایی برا احساسات نیست

  3. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما
    به قول رابرت کیوساکی که از قول پدر پولدارشون نقل میکنند : رابین هود شیاد بود. یک شیاد کثیف.
    واقعیتش بیشتر از اینکه حس کنم در حال خوندن داستان هستم حس کردم بیشتر در حال خوندن یک متن اغراق آمیز در ستایش رابین هود بازی یا قتل افراد بی گناه به جرم اینکه پول داشتن بود.
    جای جای نوشته تلاش برای قبولاندن اندیشه نویسنده حس میشد که شایدم اشتباه باشه.
    اگر اون رابین هود داستان روانی و شیاد نبود میتونست با حمایت یکی از همین فوتبالیست ها مدرسه تاسیس کنه و سواد مالی به فقرا یاد بده.
    متاسفانه فقرا به این دلیل فقیرن که اکثریت مطلقشون حاضر به تلاش کردن نیستند. اون جمعیت ناتوان یا کم توان رو فاکتور بگیریم

    • همون طور که در جواب یکی دیگه از دوستان هم گفتم ، اولا ایده و مضمون داستان می تونه نظر من نباشه و صرفا یک فکر برای تولید داستان باشه دوما که به نظر من به دست آوُردن ثروت، فقط تابع تلاش و شایستگی نیست ! این واسه قصه هاست ؛ تو دنیای واقعی متغیرهای بی شماری روی سرنوشت افراد تاثیر می زارن و قبول ندارم که – اونم اکثریت- انتخاب شون فقره !
      به نظر من انباشت ثروت هیچ معنایی نداره و شخصا اگر پول اضافه بر نیاز خودم داشته باشم ، -نیاز واقعی که بدون نتونم زندگی کنم – به دیگرانی میدم که تلاش کردن ولی به علت های مختلف نتونستند …

  4. کوثرمودی گفت:

    داستان جالبی بود، با زبون طنز مفهموم مهمی رو هم رسونده بود👌 موفق باشید دوست عزیز🙂💛

  5. حبیب الهی گفت:

    داستان خوبی بود
    مخصوصا حرف اون جامعه شناس منو یاد یکی از اقوام انداخت که همیشه تو هر بحثی مدرک روانشناسی خودش رو به زبون میاورد…
    موفقیت روز افزون براتون آرزو دارم

  6. فرزانه گفت:

    حق با شماست، منتها بهتره در مورد ثروتمند شدن افراد یک طور دیگه به قضیه نگاه کنیم. اساسا ثروت و ثروتمند شدن و ثروت اندوزی خیلی چیزه خوبیه.نمی شه گفت انباشت ثروت. به نظرم هر کسی بر حسب مقدار مهارتی که داره(تلاش که کرده)و به روشی که مهارت رو ارائه میده(جنبه مثبت قضیه مد نظرم) می تونه تو دنیایی که ثروت نامحدود،ثروت خودش رو به دست بیاره. پس برای همه هست اینکه چطور بدستش بیاری مهمه.به نظرم بهتره از ثروتمند شدن افراد خوشحال شیم😊،حداقل اینکه میزان فقر کمتر میشه(معضلات بعدش کمتر). ریشه بسیاری از بدبختی ها فقره.

    • نه ، ثروت لزوما از تلاش به دست نمیاد ، عوامل بسیار زیاد و از کنترل خارج شده ای وجود دارند که روی سرنوشت ما تاثیر می زارند ، به همین دلیل ، اون کسی که در نهایت می تونه ثروت مند بشه، باید به کسانی که نتونستند کمک بکنه
      میزان غذای موجود در کره ی زمین ۶ برابر نیاز بشره ولی سالانه میلیون ها انسان بر اثر گرسنگی از دنیا میرن ! اقایون و خانوم های ثروت مند چند مدل کمتر غذا بخورن چیزی ازشون کم نمیشه !

  7. هندونه فروشی سیمئونه گفت:

    بسیار پسندیده بود که از نام آنیلی کبیر و یوونتوس تو مقالتون استفاده کردید به نظر من همین خودش نقطه قوته،از نقاط ضعف مقالتم اینه که با عارف و جواد رفتید گیمنت به من نگفتید لاشیا

  8. فرزانه گفت:

    سلام داستان تون رو خوندم. جالب بود، منتها حیف که شخصی همچون مسی کشته شه. چون خودش تو شرایطی بزرگ شده فقز به عینه لمس کرده. به نظر من حقش بیشتر از این چیزیه الان بهش میدن.به طور حتم با رفتاری که تو فوتبال ازش شاهدیم افرادی که وضعیت مناسبی ندارن رو از یاد نمی بره. من طرفدار پرو پاقرص افرادی چون مسی م😊 که با تمام سختی هایی که تو زندگی داشت پاپس نکشید. به نظر من کسی که می تونه میلیون ها آدم برای همه لحظات نود دقیقه غرق استعداد و توانایی هاش کنه و به رخ بکشه قابل تقدیر. هر چقدر بدن بازم کمه.

    • دیگه من مسی رو انتخاب کردم از همه مشهور تره
      بعدشم با این که فوتبالی هستم
      به نظرم فوتبالیست ها به هیچ وجه لیاقت این حجم از پولی که می گیرند رو ندارن
      جدای اون
      من اساسا با انباشت ثروت مخالفم
      انباشت ثروت یعنی خودخواهی

  9. فریده فرد گفت:

    سوژه ی جالب وخاصی بود ولی چرا فوتبالیستها ؟ اونها حداقل پولشون راازراه شفافتر و با سرگرم کردن مردم بدست آوردن تواین دنیای …. اونقدر آدم …. هست که نوبت به اونها نرسه 😊
    ولی روایتتون خیلی جذاب بود موفف باشید👏👏👏🌺🌺