تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بازخورد
نویسنده: فرزانه کردلو

وقتی اثر هنری حتی به اصطلاح اثر بد را خلق می‌کنی دوست داری دیده شوی. اگر پای صحبت هر هنرمندی از  جمله نقاش، مجسمه‌ساز، بازیگر و طراح و نویسنده و… بنشینی یا حتی اگر زندگینامه هایشان را برای دقایقی ورق بزنی پی به این نکته مهم می‌بری، حتی اگر به زبان جاری نکنند. ونسان هم یکی از همین ها بود. جزو همین هنرمندانی بود که روزی آرزو داشت هنر و اثرش دیده شود. دوست داشت از طریق آثاری که در تنهایی خود خلق می‌کند چنان به شهرت و مقامی دست یابد که در رفاه کامل باشد و دیگر  از برادر کوچکترش تئودر خرجی نگیرد. منتها گاهی مردم دیر صدای هنرمند محبوب شان را می‌شنوند.

در پشت نقاشی هایش حرف های زیادی برای گفتن داشت، ولی صد افسوس که دیگران زبان نقاشی های او را متوجه نمی‌شدند حتی نقاشان به نام فرانسوی که هم عصر ونسان بودند. عصری که عصر ونسان نبود. وقتی متفاوت فکر می‌کنی بایستی منتظر بی تفاوتی آدم های دور و برت هم باشی و پی همه چیز را به تنت بمالی.

ونسان ونگوک چیز زیادی از آدم ها نمی‌خواست فقط کمی درک و شناخت طرح هایش که در پس خط خطی هایی که بر روی بوم نقاشی خلق می‌کرد. طرحهایی که به تصور یک معلم مدرسه آن روزگار، گل مالیدن روی بوم نقاشی بود و دیوانه‌ای چون ونسون خالق این گل مالی ها بود. طرح هایی که برخی هم اکنون در بهترین موزه ها به نمایش گذاشته شده‌اند یا در معروفترین گالری ها با بالاترین ارقام به فروش می‌رسد.

ونسان داستان ما در یکی از روستاهای کشور هلند به این دنیا پا گذاشت تا در این جهان با گمنامی مطلق بدرود نگوید. ونسان در کودکی به نقاشی علاقه بسیاری داشت منتها خیلی پیگیر علاقه و استعداد نهفته در درونش تا اواخر دهه دوم زندگی ‌اش نبود. اگر فردی باشی که عموهایت همه در خرید و فروش نقاشی های معروف دنیا باشند، تعجبی نیست اگر نام ونسان را هم تا همین الان در فهرست نقاشان بنام مشاهده کنی.

این شهرت او پس از گذشت چندین سال تا کنون به دلیل این بود که در پی بازخورد گرفتن نبود اگر هم بود دیگر پس از مدتی دغدغه‌اش نبود. به نظر شما، اگر او منتظر بازخورد گرفتن از جامعه‌ای می‌نشست که او را دیوانه خطاب می‌کردند و چند باری هم راهی محلی شده بود که بیماران اعصاب و روان را نگه می‌دارند، آیا هم اکنون آثاری یا حتی یاد و خاطره‌ای از او باقی مانده بود تا من روایت گر، روایت کننده داستان او باشم. اگر بخواهیم رُک باشیم، بسیاری از ما که هم اکنون مخاطب این مطلب هستیم سریع از میدان رقابت پا پس می‌کشیم.

ونسان درست است که در کشور هلند متولد شده بود، منتها به جهت اتفاقاتی که در طی دوران زندگی‌اش تجربه کرده بود، دیری نپایید که خود را در فرانسه در میان نقاشان نام آشنای آن زمان یافت. چیزی که ونسان را تا حال برای همگان خاص کرده، باور و اعتقاد قلبی به آثارش بود. کسی که در همان دو سال  آخر زندگی خود ۲۰۰۰ اثر را به یادگار گذاشت بدون آنکه حتی کسی به آن نظری بدهد و بازخوردی دریافت کند.  چندین اثر خود را هم در ۱۰ سال آخر عمرش خلق کرد. امید و استمرار رمز جاودانگی ونسان است نه بازخورد گرفتن از مردمان روزگاری که در تاریخ به هنرمند خود کم جفا نکرده‌اند.

ناگفته نماند که در مدت کوتاهی که ونسان قصه ما در این کره خاکی زندگی‌ می‌کرد کسی جزء برادرش تئودر که چهار سال هم از او کوچکتر بود حامی آثار خلق شده‌اش نبود. تئودور هم مثل عموهایش به حرفه خرید و فروش آثار نقاشان مشهور مشغول بود. یک بار هم اقدام به برگزاری گالری برای آثار ونسان کرد ولی کسی ذوق و اشتیاقی  برای دیدن نقاشی های خاص ونگوک نداشت حتی نقاشان.

ونسان ونگوک بین سالهای ۱۸۵۳ تا ۱۸۹۰ در این جهان زندگی کرد تا چیزهای زیادی را به بشریت بیاموزد. نکته مهم ماجرا آن است که ونسان تا مدت ها پس از مرگش هم همچنان در گمنامی بسر برد. مرگی که تا همین لحظه دلیل مشخص ندارد و عده‌ای می‌گویند خودکشی بوده. از این صحبت ها که بگذریم، یک بار دیگر برادرش به کمکش آمد تا شهرت جهانی پیدا کند. این بار تئودور نبود که اصرار داشت کُل دنیا نقاشی های ونسان ونگوک را بشناسد، بلکه پای زن برادرش در میان بود. تئودور یک سال پس از مرگ برادرش زندگی را بدرود گفت. چند سالی گذشت.

زن برادرش، با پیگیری نقاشی های ونسان، و نامه‌هایی که بین این دو برادر رد و بدل شده بود، سبب شد نام ونسان دوباره بر سر زبان ها بیافتد. متخصصین با هر بار خواندن نامه‌ها و غرق شدن در آثار نقاشی های ونسان، علت کشیدن طرح ها و رنگهایی که استفاده کرده بود را بتدریج داشتن در می‌یافتند. درست است که ونسان نتوانست در زمان حیات خود به شهرت و بازخوردی که می‌خواست از سوی مردم دست یابد، منتها زبان نقاشی هایش در غیاب او رسالتش را به خوبی کامل کردند. در نهایت ونسان داستان ما این گونه بود که معروف شد.

روحش شاد و یادش گرامی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    چقدر خوبه که شما می‌نویسی، بنظرم صد داستان بهترین محیط آموزشیه، دارم از شما دوستان یاد‌میگیرم

    • فرزانه گفت:

      خیلی ممنونم.
      شما همیشه بهم لطف داشتین و دارین. خیلی ممنونم که لطف کردین و خوندید مثل باقی داستان هام.
      بله منم موافقم. این حس متقابل. منم معتقدم، دارم هر روز بهتر می‌شم در کنار گروه ۱۰۰ داستان،شما و بقیه دوستان و…
      واقعیت اینکه من بیشتر تا حالا در بخش نویسندگی تولید محتوای متنی و بازنویسی تجربه کسب کردم و می‌کنم و خواهم کرد، و در حالی که در بخش داستان نویسی تا قبل دوره تجربه‌ای نداشتم( در حد چند تا داستان خوندن، چون زیاد کتاب داستان و رمان نمی‌خوندم تا قبل دوره).
      داستان بیشتر در قالب فیلم و انیمیشن دنبال کردم.
      البته تجربه خوبیه(۱۰۰ داستان) و هر روز دارم بهتر می‌شم.
      و دلیل اینکه این مطلب و داستان منتشر کردم( موضوعی بود که دوستان دغدغه‌اش داشتن و در گروه پیگیر بودن که داستان هاشون خونده بشه و بزخورد بگیرند). البته تلنگری هم به خودم بود که بدون توجه به حواشی راحت ادامه حتی اگر اولش خوب نباشی مهم اینکه آخر ماجرا ۱۰۰ تا داستان می‌خوای روایت کنی که قبلا بخصوص در جمع تخصصی تر این فرصت رو نداشتی. پس استفاده کن:)