تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاطرات خوش
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

خاطرات خوش

بچه ها دورش نشسته بودن ، برادر و خواهر ها،
نوه و نتیجه ، خلاصه خونه خیلی شلوغ بود ،
هر کس حرفی می زد و تقاضایی داشت ، هر کدوم دلشون می خواست که پدر یا پدر بزرگ یکی از شعرهایش را بخونه ، و پدر با لبخندی شروع کرد ، و همگی دو انگشتی و آرام دست می زدن و همه حتی بچه های کوچک هم همراهی می کردن و ساکت بودند ،
زن می خوام مثل خودم،،،،،، خوشگل و پاکیزه باشه ،
همگی زیر لبی با پدر بزرگ همراهی می کردن،
نه زیاد فربه و چاق و ،،،،،،،نه زیاد ریزه باشه ،
عده ای نظرشون به مادر که هم ریزه بود و
هم ترکه ای جلب می شه ، مادر هم با یک لبخند
ژوکوند به اونا پاسخ می ده ،
زن می خوام که همه شب ،،،،،،، گرد و غبار از بدنم پاک بکونه،،،،،
کروات و فکولم را همه شب وا بکونه، ،،،،،
روش اتو بکشه ،،،،، بعد اتو تا بکونه، ،،،،
دسته جمعی مادر را با انگشت اشاره نشانه رفته و
هو می کشن و سوت و کف ،
و همه با پدر بزرگ دم می گیرن ،
زن میخوام مثل خودم ،،،،،،،،،خوشگل و پاکیزه باشه،،،،،،،
نه زیاد فربه و چاق و ،،،،،،،،نه زیاد ریزه باشه،،،،
زن می خوام حرف دلم را همه جا گوش بکونه ،،،
همه جا راز دلم را تو زمین خاک بکونه ، ،،،
همه بچه ها با دو تا دست و انگشتان اشاره ، رو
به مادر بلندتر از قبل می خونن ،

زن می خوام مثل خودم ،،،،،،،خوشگل و پاکیزه باشه،،،،،
یکی دوتا از نوه ها لپ شون را به علامت چاق
باد می کنن ، و ادامه می دن
نه زیاد فربه و چاق و ،،،،،،،،،،،نه زیاد ریزه باشه ،،،،،،
و همگی یه دور دیگه از اول تا آخر را همخوانی
می کنن و با تموم شدن شعر یکی از داداش ها
به پدر با خنده می گه ،
تو که لالایی بلد بودی، ،،،، چرا و بقیه اش را نمی گه،،،و با اشاره به مادر می گه این چیه ،
و پدر یعنی همون پدر بزرگ که نتیجه اش را هم دیده و همون جاست ،
می گه بوا جون ( بابا جون ) اون یه زمانی خوشگلترین دختر بود ،
و همگی با شور و هلهله و کف ، تقاضای شعر دیگری می کنن ، و چای خوشرنگ سماور
مادر در استکانهای صاف دسته دار شیرینی دور همی را دو چندان می کنه
ودر حین صرف چای هر کس اول داستانی یا
شعری را می خواند ،
یکی می گه ،
ای رفقا منا (من را )که می بینید لشم ،
و ادامه می ده ،
تریاکی ام روزی دو بس می کشم ،،
البته پدر بزرگ تو عمرش لب به سیگار هم نزده ،
ولی این شعرها را بلده ، البته سواد خوندن و نوشتن هم نداره ،
یکی دیگه از نوه ها کلاه شاپو گذاشته و
می خونه ، البته با تیپ داش مشتی ،
کی میگه چاقو کشی نون توش نداره ،،،،،،،
هر جا من پا می ذارم موضوع قماره،،،،،،،،
به چاقو کشی ، به هفت تیر کشی ،،،
منم لات چاله میدون ،،،،،
منم ابراهیم غزل خون،،،
راوی هم که همه را کوک می کنه و سر کیف میاره، به آواز بلند می خونه
خبر دارون، خبر بر لار بردن،،،،،
سر نجما به پای دار بردن ،،،،،،
قبای چل گزی با کارد نجما ،،،،،،،به غارت لوتیان لار بردن، ،،،،،
در این حین شام حاظر شده و مادر دستور کشیدن و صرف شام را می دهد ،
در خانه مادر یا مادر بزرگ استفاده از سفره و لیوان و ظروف یکبار مصرف حتی برای آب خوردن اکیدا ممنوعه و خیلی بدش میاد ،
قرمه سبزی ، و پلو با کدو که با شکر و آبغوره
می پزد و همه عاشقش هستند و قرمه سبزی که
دست می ده بهم ، سالاد و شربت و ترشی،
و دهن همه آب می افته ،
شام که تموم شد ، و شست و شوی و جمع و جور و جارو به انجام رسید ، تازه شب نشینی شروع می شه ، و چای قهوه خونه ای و میوه و تک و تعریف ،
و البته نقل گفتن و داستان رستم و دیو سفید ،
رستم و اکوان دیو ، رستم و اسفندیار ،
که گفتا برو دست رستم ببند ،،،
مرا دست نبسته چرخ بلند ،
اگر چرخ با من کند گیر و دار ،
به گرز گرانش دهم گوش مال ،
پدر از گفتن داستان رستم و سهراب همیشه تفره می ره و خوشش نمیاد ،
و هر وقت به زمان کشتن سهراب می رسه و
نوشدارو می خواد که نوشدارو را هم نگه می دارند و بعد مرگ سهراب می رسانند ، اشک بر چشمان پدر نشسته ، و او که می داند ، به سراغ قسمتی از
داستان نجما و گل افروز می رود و می گوید ،
گل افروز چادر هفت رنگ داره ، ( با صوت )
پدر ادامه می ده ،
مکان بر سر سنگ داره ،،،،
چشم نجما را می بندن و جای گل افروز را عوض می کنن ، چون عاشق حقیقی با چشمان بسته هم
معشوق را می بیند،
و از نجما می خوان که بگه کجاست،
و نجما می گه ،،،
گل افروز چادرش رنگ دگر شد ،،،،
مکانش بر سر سنگ دگر شد ،،،،،

دیگه عده ای رفتن ، بچه ها خوابن و دیر وقته ،
قرار میشه که وقتی دیگر داستان کامل نجما و گل افروز را پدر بگه و ضبط کنن ،،،،،

هوشنگ مرادی پنجم تیرماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    چه دورهمی خوب و دوست داشتنی‌ای رو به تصویر کشیدین آقای راوی، آدم ندیده دلش تنگ میشه برا قدیما
    شعرها و ترانه ها هم جالب و بامزه بود😁
    خسته نباشید