تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کالبد…
نویسنده: کوثرمودی

تاریک بود، جایی را نمی‌دیدم. حرکت باد را حس می‌کردم و صداهای مبهم و زوزه‌مانندی از دوردست به گوشم می‌رسید. تنم لحظه لحظه بیشتر یخ می‌کرد و ریه‌هایم خالی از هوا می‌شد. تند تند و با صدا نفس می‌کشیدم و چشمانم تا جایی که می‌شد، باز بود و گِرد، تا شاید اندکی نور در اطراف بیابد و آن را با اشتیاق ببلعد!
کم کم به تاریکی عادت کردم و اطرافم را دیدم. در گوشه‌ای بیابانی بودم، بی هیچ پستی و بلندی، زمینی صاف که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. این بار چشمانم از بهت و ترس گرد و گردتر می‌شد، آنجا کجا بود!؟
سرمایی بی‌ربط به جریان بادِ بیرون در قلبم حس می‌‌کردم. دل و جراتم انگار یخ زده بود و پاهایم بر زمین مرطوب میخ شده بود.
پاهایم را با زحمت روی خاک نرم زمین کشیدم و به جلو حرکت کردم. فریاد نزدم، کسی را صدا نکردم. چیزی در درونم می‌دانست، اینجا جز من کسی صدایم را نخواهد شنید، اینجا فقط منم و من، محبوس در تنهایی و تاریکی ابدی، حسی بی‌ربط با چیزی که در بیرون می‌دیدم و صداهای موهومی که در اطراف می‌شنیدم. نفسم را با صدا بیرون می‌دادم، حس می‌کردم در این حجم عمیق از سکوت و پوچیِ درونم خفه خواهم شد…
جلو رفتم، کالبدهایی حدود بیست قدم جلو‌تر از من ایستاده بودند. آن‌ها را پیش از این ندیده بودم، انگار تاریکی محض در خود غرقشان کرده بود! دست و پایم از ترسی نامعلوم که انگار از منبعی ناشناخته به روحم تزریق می‌شد، سِر شده بود.
همه پشتشان به من بود و به نقطه‌ای نامعلوم و تاریک خیره بودند‌. اطرافشان را نوری دودمانند فرا گرفته و آن‌‌ها را از سیاهی مطلق اطرافشان جدا می‌کرد. همانطور که ایستاده بودم و چشمانم بر آن پیکر‌های ظلمانی خشک شده بود، تکانی مختصر را در صف عظیم آدمک‌های روبه‌رویم حس ‌کردم. یکی یکی با کوچک‌ترین حرکت برمی‌گشتند و به من خیره می‌شدند. تازه بعد از دیدن حرکتشان بود که به تعداد زیادشان پی بردم! آنقدر زیاد بودند که انگار تمام آدم‌های دنیا را در کالبدهایی بی‌جان و بی‌فروغ ریخته و آنجا جمع کرده بودند.
یکی یکی به سمتم می‌آمدند. صورت مادر، پدر، بهترین دوستانم، خواهر و برادر و تمام نزدیکانم را در آن‌ها می‌شناختم. از همه جلوتر بودند. اما چیزی در آن‌ها فروریخته بود، چیزی را گم کرده بودند و انگار اکنون قطره‌ای از آن‌ را در من می‌یافتند‌.
همچنان با نگاهی مشتاق به چیزی نامعلوم در من، به طرفم می‌آمدند و دستان تاریک و سردشان را به سمتم دراز می‌کردند. اولین دست بر گونه‌ام نشست و سپس دومی و سومی و چهارمی…
سر و صورتم را لمس می‌کردند و هر بار نور محو وجودشان، کمی پررنگ‌تر می‌شد. انگار من هنوز چیزی داشتم که آن‌ها مدت‌ها پیش از دستش داده بودند.
توان دور شدن از آن‌ها را نداشتم، نیرویی غریبه مانند زنجیر مرا به آن‌ها گره می‌زد و گویی می‌گفت تو نیز به آن‌ها تعلق داری و به زودی جزوی از این خیلِ تهی خواهی شد.
ناگهان منبع نور عظیمی از پشت سرم آن‌ها را عقب راند. برگشتم، نور آن‌قدر عظیم و بی‌نهایت بود که کالبدها را بی‌اراده به عقب می‌راند و داشت چشمان مرا کور می‌کرد.
چشمان‌ بی‌فروغشان لحظه‌ای رنگ اشتیاق و تمنایی وصف ناشدنی گرفت و من دریافتم گمشده‌شان را پیش روی خود می‌بینند. با زحمت سر بلند کردم و اجسام نورانی پیش رویم را نگاه کردم. آن‌ها را می‌دیدم، مادر، پدر، خواهر … همه همانطور چشمان جدی‌شان را به نقطه‌ای در افقی دوردست دوخته بودند. کالبدها را نیرویی بزرگ و نامرئی از نزدیک شدن به اصلشان باز می‌داشت! آن‌ ارواح عظیم و نورانی، انگار حالا متعلق به کس دیگری بودند…
ناگهان صدایی ماورایی بلند شد، صدایی آن‌چنان قوی و تاثیرگذار که انگار آن را از درون خودم می‌شنیدم! ناخود‌آگاه می‌دانستم صدا خطاب به من است، ایستادم و به آن گوش سپردم…
“ای کالبد خالی و پلید…”
صدا تک تک سلول‌های بدنم را به لرزه در می‌آورد و انگار تمام اختیارم را با اشاره‌ای کوچک به کنترل خود می‌گرفت!
“ای کالبد خالی و پلید… تو لیاقت روح پاک خداوند رو نداری…”
و ارتعاش بدنم بیشتر و بیشتر شد. پاهایم به شدت می‌لرزیدند. روی زمین افتادم و تشنج بدنم، انگار زمین را هم به لرزه در می‌آورد. عرق سرد روی صورت و پیشانیم نشسته بود. دستانم باز در دو طرفم افتاده بودند و می‌لرزیدند. کمرم از شدت لرزش بالا می‌رفت و دوباره به زمین کوبیده می‌شد. چیزی در درونم داشت بیرون می‌رفت! چیزی پاک و نورانی که دیگر بدن گناه‌آلودم توان تحمل سنگینی‌ بیش از حدش را نداشت…
همچنان روی زمین به خود می‌پیچیدم و تنم تاریک و تاریک‌تر می‌شد. می‌دیدم نوری آشنا از من می‌گریزد و مرا برای همیشه خالی خالی می‌کند…
در آخرین لحظات، آخرین اتصالات باقی مانده از روح خداوند در درونم غوغا می‌کرد، نمی‌خواست جدا شود. انگار هنوز چیزی در من بود که بخشی از خداوند را لایق خود کند. من هنوز او را به یاد داشتم…
“خودتو ازم نگیر…”
با آخرین ذره‌های توانم این جمله را زمزمه کردم، از عمق ته مانده‌های روح و قلبم او را صدا می‌زدم، من نه نجات از این پوچی بی‌پایان، بلکه فقط لحظه‌ای آغوش او را برای فراموش کردن این درد می‌خواستم!
ناگهان لرزش متوقف شد، آغوشم دوباره پر می‌شد از نورانیت او، من برگشته بودم. قلبم گرم بود و دستانم قوی، پاهایم را مستحکم و مطمئن بر زمین گذاشتم و کالبدهای پر شده از نور خداوند را در اطرافم می‌دیدم. آن‌ها همه گرم و مطمئن بودند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره…
آن صدای محکم و بانفوذ را دوباره از درون قلب و روحم می‌شنیدم،
“تا زمانی که حتی یک نفر از شما خداوند و پاکی امانت بزرگش رو به یاد بیاره، شما تا ابد، لایق لمس نورانیت او در وجودتان خواهید بود…”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. الهام گفت:

    بسیار عالی داستان شما موقعیت آشنایی رو به یاد من آورد👌قلمتان زیبا بود.

  2. حسین شهریاری گفت:

    عالی بود درود بر شما
    زیبا و جذاب
    قلمت مانا

  3. فریده فرد گفت:

    فوق العاده بود آفرین چقدرزیبا و بجا با کلمات بازی کرده بودید و استعاره های قشنگی آورده بودید
    👏👏👏👏👏👏👏🌺🌺🌺🌺🌺

  4. آذر عبدیان گفت:

    عالی بود

  5. توصیف های داستان گیرا و به جا بود و زیاده روی احساس نکردم
    پوچی اگر چه معبر خوبیه ولی اقامت گاه خوبی نیست
    بالاخره داستان بدون دیالوگ تون رو هم نوشتید
    تبریک میگم
    اثر گیرا و متقاعد کننده ای بود.

  6. رآمتین گفت:

    پوچی آنقدرها هم بد نیست. لحظه لحظه داستانتون منو گرفت خیلی خوب نوشتین اما ماهیت این داستان با افکار من ناسازگار نیست. پوچی، سرآغازیست برای تفکر…

    • کوثرمودی گفت:

      خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و خوندین ولی خب منظور من از این پوچی و تهی بودن یه مفهوم دیگه بود… میخواستم نبود اون روح و نورانیت خداوند که در وجود ما هست رو نشون بدم… انگار که بدون این روح خداوند که به خاطر تیرگی اعمال ادما ازشون گرفته شده، فقط کالبدی تیره و بدون ارزشیم!

  7. :) گفت:

    داستان پیوسته وجالب و متفاوتی بود👌🏻🧡

  8. ساجده صحرانورد گفت:

    چقدر توصیفت خوب بود و حس داستان رو خیلی خوب منتقل کرده بودی 👌