تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۲_مهمان ناخوانده
نویسنده: منیره مردانی

دوران مدرسه همزمان با زلزله ۵ ریشتری شروع شد،کل شهر به هم ریخت هیچوقت همچنین شرایطی رو تجربه نکرده بودم.
ساعت ۳ نیمه شب مثل کودکی بودم که در گهواره تاب میخورد چشمانم را باز کردم و به پیچ و تابی که خانه میخورد با وحشت نگاه می کردم پدرم دستم را کشید و مرا به دنبال خودش به بیرون از آپارتمان کشاند مادرم دو کودک کوچک خانه را زیر بغلش گرفته بود و پله ها را دو تا یکی طی می کرد تا به بیرون ساختمان رسید‌.
حتی کفش پای کسی نبود،رعد و برق در آسمان غرش می کرد مردم با وحشت در ماشین هایشان شهر را می گشتند در همان لحظه دوباره صدای وحشتناکی شهر را لرزاند پدرم پتو را روی ما کشیده بود و به جایی امن برد مشخص بود این زمین لرزه تمامی ندارد.
برادرم کوچکم از ترس بیقراری می کرد باران شدید به سرو صورتمان می خورد به خانواده ام نگاه کردم چه بی پناه زیر باران از ترس ایستاده اند حس تحقیر میکردم کاش چیزی شبیه ماشین داشتیم چیزی که بشود با آن از این شهر فرار کرد.
تا صبح زیر باران ماندیم و پدرم سعی می کرد با پتو همه ما را از سرما حفظ کند.
در همان سرما خوابمان برد و اوایل صبح با پس لرزه ای دوباره شهر به وحشت افتاد،حوالی ظهر ماشین های حلال احمر با خوراک و پتو و چادر به شهر آمدند پدرم توانست چادر با کمی خوراکی بگیرد.
چند روزی را در اوج سرما و برف در چادر گذراندیم ۷ نفر در یک چادر کوچک،چطور می شود بعضی لحظه های زندگی را فراموش کرد.
یک هفته پر از پس لرزه و وحشت را تجربه کردیم مادرم حتی جرات رفتن به خانه و آشپزی را نداشت به ناچار با یک چراغ نفتی و یک پیک نیک غذایی آماده می کرد آن جا حس کردم چقدر مادر بودن سخت است.
بعد از یک هفته سخت،هنوز در خواب بودیم که صدای مادرم را از بیرون چادر شنیدم که به تعدادی آدم تعارف می کرد خودم را به ورودی چادر رساندم و با صحنه ای عجیب رو به رو شدم،تعدادی از فامیل پدرم که حدود ۸ نفر می شدند بیرون چادر ایستاده بودند دستانم می لرزید در این شرایط با یک چادر کوچک این آدمها اینجا چه می کردند.
خودم را مرتب کردم و به بیرون از چادر رفتم نگاهم به مادرم افتاد که در نگاهش شرم و در صدایش لرزشی معصومانه بود،آنقدر مادرم را می شناختم که بدانم مادرم هیچوقت نظم را در مهمانی دادن فراموش نمی کند و این شرایط بیشتر حالش را دگرگون کرده بود.
بغضی پنهان در صدایم بود،راهم را کشیدم و آهسته و پنهانی خودم را به دشت نزدیک چادر رساندم خودم را لابه لای برفها جا کردم و به آسمان نگاه کردم از خدا پرسیدم آیا مهمان ناخوانده خودش می داند که ناخوانده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام بانو ، موضوع خوب و بجایی بود و باید درباره اش داستانها نوشت ، ولی به فامیل پدر
    اشاره ای نکردی که آنجا چه کار می کردن و وضعیت خودشان در آن شرایط سخت چگونه بود ،
    و خود پدر کجاست ،
    پیروز باشید و ماندگار

    • منیره مردانی گفت:

      سلام آقای مرادی نکته بین
      فامیل پدر این شهر کوچک و محلی برای تفریح میبینند و هر از چند گاهی برای تازه کردن هوس دل به این شهر میان و اون شرایط برای مادر داستان شرایط مناسبی برای پذیرایی نبود
      پدر خانواده هم در داستان در حال ساخت خانه جدید بودند در همان شرایط

  2. حسین شهریاری گفت:

    درود بر سرکار خانم مردانی
    قلمت مانا
    استاد بی همتا

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی هم عالی .