تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان صدم تقدیم به 《شاهین کلانتری》
نویسنده: الهام عبدی

سال بیست بیست میلادی، آغاز خوبی برای مردم جهان نبود، کرونا این بیماری مضحک بشری که دست ساخته ی یک عده قدرت طلب و منفعت طلب بود تمام دنیا رو دگرگون کرد و مشکلات عمیقی برای سرتاسر دنیا بوجود آورد. یکی از دردناکترین موضوعات از دست دادن افرادی بود که تا چند ثانیه پیش کنارمون نفس می کشیدند و به یکباره از بینمان پر کشیدند و این گونه خبرها در جای جای کشورها، کشورمان، شهرمان، روستایمان، محله امان، اقواممان و خانواده هایمان اتفاق می افتاد، و همچین موضوع غم انگیز دیگری که بود عزیزانمان را که در فرسنگ ها فاصله از ما زندگی می کردند را فقط میتوانستیم در قاب گوشیهایمان ببینیم، آنجا را از روی صفحه بغل کنیم و برایشان بوس بفرستیم و آنقدر ناامید بودیم که امیدی به دیدار دوباره نداشتیم و آشوبی در دلهایمان برپا بود. آن روزها روزهای سختی بود، و در خانه به سختی میتوانستیم طاقت بیاوریم، در خانه هایمان حبس شده بودیم، عین یک زندانی که برایش حبس تا ابد بریده باشند. برای من هم مثل تمام آدمها سخت بود که چگونه این روزها را به شب برسانم و شبها با چه حیله ای بتوانم سر بر بالشت بگذارم و بدون فکر و غم به خواب فرو بروم. قطعا این اتفاق زندگیم را وحی میدانم که بر روزگار سخت من نازل شد و باعث شد که دردهایم را، دردهایت را، دردهایش را، دردهایمان را، دردهایتان را و دردهایشان را بیان کنم و اما چگونه این مسیر برای من هموار شد؟ آن شب به این فکر میکردم که من در گذشته به چه چیزی بی نهایت علاقه مند بودم اما بخاطر مشکلات و گرفتاری و درس و کار هیچ وقت نتوانستم به سراغش بروم و برایش وقت تعیین کرده بودم که روزی روزگاری در زمان پیری حتما به علاقه ام توجه خواهم کرد و بدنبالش میروم. اینجا بود که من اولین چیزی که در ذهنم نقش بست《نویسندگی》بود و بدون معطلی در تلگرام در قسمت سرچ گوشیم نوشتم نویسندگی و نتایجی که برای من آمد دو کانال بود،اولی نویسندگی خلاق و بعدی مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری. به مدت یک هفته موضوعاتی را از هر دو کانال میخواندم و بیشتر و بیشتر به نویسندگی علاقه مند شدم و از همان شب کار نوشتن را آغاز کردم و موضوعات کوتاهی به صورت داستانک مینوشتم. بعد از یک هفته جستجو آیدی اینستای شاهین کلانتری را پیدا کردم و بدون هیچگونه معطلی به دایرکت ایشان پیغام دادم، سلام جناب کلانتری من الهام عبدی هستم و بی نهایت به نویسندگی علاقه دارم و کانال شما را در تلگرام دنبال میکنم و موضوعات بی نظیری دارید و من بی نهایت از شما ممنونم و میخواستم بپرسم از کجا باید نویسندگی را یاد گرفت؟ چند روز منتظر جوابی از ایشان بودم که در نهایت در یکی از لایوهایشان متوجه شدم به دلیل شلوغی زیاد و کار قادر به پاسخ در دایرکت نیستند. چند روزی در پیجشان کندوکاو میکردم تا بتوانم به جوابی که میخواهم برسم، آن روز غروب ساعت حدود شش بود که من در اینستا استوری پیج ایشان را باز کردم و در آن اطلاعیه ثبت نام کلاس آنلاین 《حرکت ۱۰۰ داستان》را دیدم، بدون معطلی لینک را بالا کشیدم و وارد سایت شدم و تمام متن را خواندم و بدون لحظه ی تعلل ثبت نام را زدم و وارد سایت شدم. فرآیند نویسنده شدن من از بیست و پنجم فروردین هزاروسیصد و نود و نه آغاز شد. روزها و شبها پشت سر هم میگذشت و داستانی بر داستان دیروز اضافه میشد و من شوق سرشاری داشتم. بیشتر اوقات داستانهایم را نصفه شبها مینوشتم و حتا چندباری که برای ارسال گزارش به داخل گروه میرفتم استاد هم همزمان گزارش داستان خودشان را مینوشتند و حس خاصی به این موضوع داشتم که انگار به من الهام میشد بله همین است و تو پا در مسیر صحیحی گذاشته ای. اتفاق بعدی که در حرکت صد داستان افتاد تقدیر از نویسندگان برتر حرکت صد داستان بود که من در قسمت پربازخوردترین نویسنده رتبه ی دوم را کسب کردم و در نهایت دریافت هدیه ای از طرف《 شاهین کلانتری》که ذوق و شوق مرا برای نوشتن چندین برابر ساخت. طی آن شبها نوشتنهایم افت و خیز داشتند، بعضی ها متوسط بودند، بعضی ها خوب بودند و بعضی ها آنقدر خوب نوشته شده بود که من نام آنها را شاهکار ادبیم گذاشتم و بارها و بارها میخواندمشان و از تمام وجودم برایشان شور و شوق داشتم و بازخوردهای زیادی از دوستان گروه گرفتم. آن شبها که شاهکار خلق میکردم آنقدر خوشحال بودم که گاهی تمام غمهایم فراموشم میشد و با اراده ی بیشتر به نوشتن ادامه میدادم. هدیه ای که از طرف مدرسه نویسندگی دریافت کردم کتابی بود که بسیار زیبا کادو شده بود و نام کتاب《لذت لگد زدن به آگاهی》 اثر 《کالوم مک کن》 و ترجمه ی 《محمد جواد فیروزی》 بود. به رسم سپاسگزاری به استاد پیام دادم و ایشان چیزهایی به من گفتند که بی نهایت باعث تشویق من شدند و باعث شد چندین شاهکار ادبی از نظر خودم خلق‌کنم که《 فانوس خانه ی پدری 》 یکی از ان اثار است،البته قبل از آن هم چندین شاهکار داشتم که نام یکی از آنها《من بختک بخت برگشته ای بودم》و همچنین《مردی بر روی بالکن》و 《من بدون تو》بود. داستان بختک را در نیمه های شب نوشتم و با تمام وجودم ترس را احساس میکردم و همچنین احساس میکردم برای نویسنده بودن نیاز داشتم که ان شب را با موفقیت پشت سر بگذارم و داستان مردی بر روی بالکن داستان مرموزی از زبان دختری بود که در مورد مردی که هر شب بر روی بالکن اپارتمان روبرویی می آمد و جریاناتی عجیب و مرموز که اتفاق افتاد که به قول یکی از دوستانم این داستانت مرا یاد ادگار الن پو می اندازد، که من آن داستان را از عکسی الهام گرفتم که مربوط به نویسنده ی معروف امریکایی باب دیلن که بر روی بالکنی ایستاده در حال سیگار کشیدن بود، نوشتم و داستان من بدون تو در مورد عشقی نامعلوم که در آن ایام کرونا برای دختر قصه اتفاق افتاد که مسیر زندگیش را عوض کرد. استاد ان شب در جواب سپاسگزاری من برایم نوشتند:” فعال بودن تو برای من تحسین‌برانگیزه. چه خوب که پیام دادی و فرصتی پیش اومد تا این رو بهت بگم. همت و تلاشت واقعاً عالیه. برات موفقیت‌های بیشتر و درخشیدن در قله‌ها رو آرزو می‌کنم. تو جزو بهترین‌های صد داستان هستی. کاملاً مشخصه که جدیت و مایه این کار رو داری. تو اگر ادامه بدی غوغا می‌کنی.” و من بعد از آن به خودم قول دادم در آینده ای نه چندان دور غوغا کنم. روز به روز میگذشت و من به انتهای حرکت صد داستان نزدیک میشدم، از میان دوستان هم گروهی با عده ای آشنا شدم و حتا با عده ای صمیمی تر، که هر کدام ویژگیهای خاصی داشتند که همه ی آنها برایم قابل تحسین بودند که با وجود تمام مشکلات زندگی می نویسند و دست از نوشتن بر نمیدارند. در این راه مشکلات و سختیهایی هم بود اما تنها چیزی که باعث میشد ادامه بدهم و بتوانم با موفقیت به انتهای دوره برسم، شور و شوق همگروهی ها، مشارکت و همراهی ادمینهای گروه به خصوص 《حدیث جان بگری 》و تشویقات استاد بود. امشب شب پایانی حرکت صد داستان بود که البته من راهم را ادامه خواهم داد و از این به بعد هیچ پایانی برای نوشتنم وجود ندارد و آرزو دارم روزی بتوانم داستانهایم را چاپ کنم و بدون شک اولین ها را به 《شاهین کلانتری》تقدیم خواهم کرد.
#الهام_عبدی
۱۳۹۹/۰۵/۰۵
۳:۳۵a.m

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام خانم عبدی ،
    بسیار خوب و دلنشین و روان و حرف دل بود ،
    اصلا ایراد نیست و بعضی وقتها برای همه
    پیش می آید ، از کلماتی مانند تشویقات لطفا
    بپرهیز ، پیروز و تندرست باشی و همواره پرچم
    قلم را برافراشته داری ، سپاس مرادی

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    بهت تبریک می گم که تونستی با موفقیت والبته حس رضایت از خودت صد داستان رو به پایان برسونی منم مثل بقیه دوستان آرزودارم که کتابت رو در کتابفروشی ها ببینم به امید موفقیت هرروز شما

    • الهام عبدی گفت:

      مرسی لیلا جان فرازدمهر. خوشحالم تو این دوره با شماها اشنا شدم. به امید موفقیتهای روز افزون برای همگیمون🌹❤

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    خانم عبدی تبریک تبریک و تبریک. لذت بردم از شور و شعف شما. برای شما آرزوی موفقیت دارم. به گمانم اعضای این حرکت نباید از هم و از اهداف گروه دور بشن. خدا را شکر به سبب این رویداد فرخنده 🙂

  4. حسین شهریاری گفت:

    الهام عزیز تو بی نظیری
    نوشته هایت زیباست
    من وقتی نوشته های شما و سرکار خانم منیره مردانی را می‌خواندم نمی توانستم به خودم اجازه ارسال داستان بدهم بس که قلم زیبایی داشتید و نوشته ها و داستان های شما رو چند بار می خوندم . جذابیت کلمات و جملات شما به من انگیزه بیشتری داد . برایت بهترین ها را آرزو میکنم . و امیدوارم به زودی شاهد موفقیت های شما در عرصه نویسندگی باشیم و اولین کتاب ارزشمندت رو خریداری کنیم. باعث افتخار است که من در جمع فرهیختگانی بودم که کلمات و جملات شان یک دنیا ارزش داشت. و از اینکه دوستان ارزشمندی در این دوره داشتم خوشحالم
    قدرتمند و ثروتمند باشید

  5. فریده فرد گفت:

    دوست عزیزم برات بهترینهاراآرزو میکنم حتما آینده ی درخشانی خواهی داشت 👏👏👏❤

    • الهام عبدی گفت:

      فریده جان یکی از دوستان باارزشی هستید که در این دوره من با شما آشنا شدم و بی نهایت خوشحالم از نظرتون. به امید موفقیهای روزافزون😍😍🌹🌹🌹

  6. الهام عزیزم تو یکی از انسانهای هنرمند و متفاوتی بودی که من باهاش برخورد کردم و این آشنایی بی حکمت نیست برات بهترین هارو آرزو میکنم

    • الهام عبدی گفت:

      منم دقیقا همین احساس رو به شما دارم منیزه جان مردانی و خوشحالم که دوست خوبی مثل شما دارم. به امید موفقیتهای بیشتر و بیشتر😍😍🌹🌹🌹