تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

برتری
نویسنده: پرستو انصاری

فنجان سفید و دور طلایی را از سینی صورتی با آن گل‌های توی ذوق زننده‌ی زرد برمیدارد و به پشتی مبل راحتی خپل و زرشکی تکیه می‌دهد.
-من نقشه برداری خوندم.
چشمانم از ذوق برق میزند. خودم را جلو می‌کشم و دستانم را در هم گره میزنم و روی زانو می‌گذارم.
-چقدر جالب، منم!
سرش را نصفه نیمه تکان می‌دهد و بدن ورزیده‌اش را کامل به سمت راست می‌چرخاند و به سپیده که با شکلات های تخته‌ای و فنجان چایش خوشحال است، نگاه می‌کند.
– شما چی می‌خونی؟
سپیده چشمانش را جوری گرد می‌کند که انگار تازه از جهان مردگان برگشته.
-من؟!
لبخند ملیحی میزند.
– بله شما.
فنجان چای و شکلات را از نصفه‌ راه برمی‌گرداند.
– من کاردانی کامپیوتر دارم.
بیشتر به سمت راست متمایل میشود.
-چه جالب.
صبر نمی‌کنم و زن اسد میشوم و میپرم وسط.
-اره، سپیده خیلی وارده به کامپیوتر
سپیده که انگار به خاطر به هم زدن خلوتش با شکلات تخته‌ای تلخ و چای تازه دم توی پرش خورده، ناراضی نگاهم می‌کند.
– نه بابا خیلیم وارد نیستم.
نمی‌دانم شاید چشمان سبز عسلی و موهای طلایی و پوست سفید سپیده در کنار چشمان قهوه‌ای و موهای سیاه موج‌دارش ترکیب بهتری میشود که هر لحظه حرکت عضلات بدنش به سمت راست بیشتر میشود. من را نشناخته اما، حالا حالا ها میدان را خالی نمی‌کنم.
– شما تو مقطع ارشد گرایشتون چی بوده؟
بی میل سرش را به سمتم می‌چرخاند.
– من بعده لیسانس خداحافظی کردم از میادین.
بیشتر از مقدار لازم می‌خندم.
-عه واقعا؟! آخه بهتون میاد درسخون باشین.
قسمت نیست انگار با من هم کلام شود که محدثه بالاخره رضایت میدهد و با ظرف میوه‌ از آشپزخانه ظهور می‌کند. به احترام زن پسر خاله‌اش نیم خیز میشود و ظرف میوه را که با آن انگور‌های آویزان و موز‌های غول‌پیکر سنگین به نظر میرسد، از دستش می‌گیرد و من برای بار دهم از آن لحظه که پیچیده در این پیراهن و شلوار سیاه دیدمش، دلم میرود.
کنارم میشیند و آرام دم گوشم زمزمه می‌کند.
-چیا گفتین؟
دستم را روی پایش می‌گذارم و مثل خودش به حرف می‌آیم.
-مگه نشنیدی؟
درحالی که روبه مهدی و سپیده که کم‌کم داشت صحبتشان گل می‌انداخت لبخند تصنعی میزند، خودش را بیشتر به سمتم می‌کشد.
– نه، حواس رفت به غذا.
فضا و مکان را فراموش میکنم و شبیه بچه‌های کتک خورده به ناحق، لب پایینم را به سمت جلو جمع می‌کنم و آرام با دست هر دویشان را نشان می‌دهم.
-می‌بینی که سپیده بدجور به دلش نشسته!
چشم غره‌ای میرود.
-خاک تو سرت قد سپیده هم بلد نیستی.
این را می‌گوید و دستانش را گچ میزند و تشک را می‌بوسد و خودش وارد میدان می شود.
-آقا مهدی
سریع حواسش را جمع می‌کند و صاف روی مبل می‌شیند.
-جانم زن داداش؟
محدثه لبخند میزند و بشقاب میوه‌اش را جلو می‌کشد.
-جونت سلامت، میدونستی حدیثم نقشه کشی می‌خونه؟
سریع وسط حرفش می‌پرم.
-نقشه کشی نه، نقشه برداری.
می‌خندد.
-حالا همون
لبخند کم رنگی میزند. توی چشمانش نوشته کاش سپیده هم رشته‌ام بود، یعنی من این را از چشمانش می‌خوانم.
– بله، گفتن خودشون.
سپیده هم انگار رفته رفته از هپروت خارج شده و وجنات مهدی در نظرش عیان گشته که خودش را قاطی می‌کند و دوباره هوش و حواس مهدی را می‌دزد.
-آقا مهدی الان گفتن که علاقشون به کامپیوتر بوده.
به سمت صدای نازک و مخملی سپیده رو برمی گرداند و لبخند میزند.
-اره مجبوری نقشه برداری خوندم.
در دلم برای سپیده دندان نشان می‌دهم و از اینکه به جای یک دختر دایی چشم رنگی، یک پسر دایی کور و کچل ندارم دیوانه میشوم و تا این خشم توی حرکات و انقباضات عضلات صورتم پدیدار نشده، خودم را به بهانه آوردن ظرف شیرینی که جامانده به آشپزخانه میرسانم.
هر دو دستم را روی لبه‌ی سینک ظرف شویی گذاشتم و گوشه لبم را می‌جوم. از همان لحظه که جلوی در سپیده را کنار من دید، حالش عوض شد و به سمتش غش کرد و تمام امید‌های من را که همه از تعریف و توصیفات محدثه از این پسرخاله‌ی متین و سربزیر منشا گرفته‌بود، شبیه گلبرگ یک گل تنها در میان طوفان، پر پر کرد و به باد داد.
ظرف شیرینی را جلو میکشم و به ناپلئونی‌های بزرگ و غرق در پودر سفید خیره میشوم. حال و روز برادران یوسف را تازه تازه دارم درک میکنم.
کمی طول می‌کشد اما بالاخره ظرف شیشه‌ای پایه‌دار را بر میدارم و میبرم. اول از همه سپیده را تعارف می‌کنم. ذوق می‌کند و دل آب افتاده‌اش را با دست انداختن و برداشتن بزرگترین ناپلئونی نشسته در ظرف، آرام می‌کند. بعدی را مهدی برمیدارد و تشکر سردی می‌کند. اجازه نمی‌دهم محدثه بردارد و رژیم مشترکمان را یادآوری می‌کنم و از خوب روزگار او هم ناسازگاری نمی‌کند. به پشتی مبل تکیه می‌دهم و به صحنه روبه‌رویم خیره میشوم.
اولین گاز را که هر دو میزنند از طعم خوش خامه چشمانشان بسته میشود. گاز دوم اما حالیشان می‌کند که هر سیب سرخی را نباید چید. یک دسته موی به هم پیچیده از لای خامه و پودر بیرون میزند. سپیده عق میرند و به دست شویی می‌دود و مهدی هم به سمت جعبه‌ی دستمال کاغذی روی میز پناه میبرد. محدثه شرم زده مدام علت می‌پرسد و دنبال سپیده میرود و من هم از گوشه‌ی تصویر همزمان با اینکه از خنک شدن یک تکه از جگرم خوشحالم، دستم را روی سرم می‌کشم تا سوز سوز شدن ریشه‌‌ی موهایم را آرام کنم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    ای حسود بدجنس !

    خیلیییی قشنگ بود هم دلم خنک شد
    هم دلم سوخت.
    توصیفات جزئی عالی بود .مثه اینکه
    من هم اونجا بودم .

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی خوشحال شدم که خوندین😃😍
      مرسییی که میگید جزئیات خوب بود و قشنگ بود، انرژی گرفتم😃😃❤
      بله دختره خیلی حسود بود😁😁

  2. هوشنگ مرادی گفت:

    حس انتقام تو خانما خیلی قوی تره ، نیست ؟
    و بعدش چه جوری رفع ورجوع کرد ، اینا را اگه
    شرح بدی که به آشپز خانه رفت تو دلش ریز می خندید ، و باز برمی گشت و اظهار بی اطلاعی می کرد ،
    اوج این داستان یا تاتر صحنه آخرش هست که
    هر چه پرورش بدهی زیباتر خواهد شد ،
    خیلی خوبه ، موفق باشی

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسییی خوندین😃
      نه به نظرم تو مردا بیشتره این دختر داستانم استثنا بود😁
      بله درست می‌فرمائید اگه روی بخش آخر بیشتر کار کنم خیلی بهتر میشه، خیلییی مرسییی گفتین، حتما در نظر می‌گیرم🌺🌺