تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قتل عاشقانه
نویسنده: فریده فرد

قاسم جان چیکار می کنی . غذا سرد شد .مادر جان دارم دست و صورتم رو میشورم .شما شروع کنید ، الان میام . قاسم مدام دست هایش را می شست ولی همچنان احساس می‌کرد رگه‌هایی از خون روی دست هایش باقی مانده . بارها و بارها دستهایش را با صابون شست ، حتی بوی خون از دست هایش به مشام می‌رسید . نقاب را از صورتش برداشت . عرق کرده بود . صورت چروکیده ی نیمه سوخته اش را نگاهی کرد و با خود گفت ، کاش این طرف صورتم هم می سوخت و یادم میرفت که قبل از آتش سوزی ساختگی صاحب کارخانه بی همه چیزم چه شکلی بودم .‌بی پدر بخاطر پول بیمه ، کارخانه ی ورشکسته اش را آتش زد و چند نفر را به کشتن داد . من هم که اینطوری شدم .بعدش هم پول‌ها را گرفت و رفت اون ور آب . خدا را شکر که مادرم کوره و قیافه ی درب و داغون منو نمیبینه. قاسم مادر ، بیا دیگه . قاسم از شستن وسواس گونه دستهایش دست کشید و به سمت آشپزخانه رفت . مامان جان گفتم شما بخورید تا من بیام . پسرم بدون تو غذا گلوم پایین نمیره .من که جز تو کسی را ندارم .همه ی دلخوشیم اینه که شبها تو بیای و با هم شام بخوریم و چند کلمه ای حرف بزنیم . کار جدید ت چطوره . راضی هستی . قاسم در حین کشیدن غذا برای مادرش گفت ،آره صاحب کارم مرد خوبیه . کارم هم سخت نیست . همه ی کارهاشون مکانیزه است . کارگرها بیشتر نظارت می‌کنند . خوب خدا رو شکر . بیمه هم میشی . آره . قراره بعد از یک ماه کار آزمایشی بیمه بشم . مادر قاسم همین یک پسر را داشت .چشم هایش هم بعد از به دنیا آمدن قاسم نابینا شده بود . دکتر ها می گفتند مرضیه خانم یک بیماری ژنتیکی داشته .ظاهراً این بیماری با بارداری فعال و باعث نابینایی مادر می شود . پدر قاسم هم بعد از به دنیا آمدن قاسم و نابینا شدن مرضیه خانم ، آنها را برای همیشه ترک می‌کند. خانواده‌اش هم خبری از او نداشتند و می‌گفتند به ژاپن رفته . مرضیه خانم در خانه پدری اش و با کمک پدر و مادر پیرش قاسم را بزرگ کرده بود . بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ قاسم برای به ثمر رسیدن فرزندش خیلی سختی کشیده بود و الان دلش می خواست هرچه زودتر پسرش را داماد کرده و با خیالی آسوده از سروسامان گرفتن فرزندش نفس راحتی بکشد .برای همین قاسم ماجرای سوختن صورتش را از مادرش پنهان کرده بود .دلش نمی خواست پیرزن غصه بخورد .راستی قاسم جان دیشب تو حیاط چیکار میکردی. حواسم بود داری باغچه را بیل میزنی. چرا خودت را برای این باغچه اینقدر اذیت می کنی . از اول هم گفتم لازم نبود کل حیاط رو درختکاری کنی . قاسم از پنجره آشپزخانه چشمش به باغچه خیره مانده بود و در همان حین گفت ، آره داشتم خاک باغچه را بیل می‌زدم تا هوا به ریشه‌های درختها خوب برسه . مادر جان هفته قبل که کل باغچه را بیل زده بودی چه خبره . قاسم دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد . دوباره به دست هایش نگاه کرد . هنوز رگه های خون را در دستش می دید . از سر میز بلند شد با عجله به سمت دستشویی رفت و دوباره با آب و صابون دست هایش را شست .ولی انگار فایده ای نداشت .با خودش گفت ، لعنتی دفعه قبل زودتر پاک شد . بس که این دختره چموش بود ، خونش همه جا پاشید . دفعه بعد باید دستکش دستم کنم .

سرش را بلند کرد و در آیینه به خودش نگاه کرد . به یاد فرانک افتاد . تا قبل از دیدارشان چقدر مهربان و مودب بود .یک دوست مجازی خوب و همراه . ولی از آن شب لعنتی که توی کافه همدیگر را دیده بودند مدام می خواست از او فرار کند . تحویلش نمی گرفت .قاسم باخودش گفت ، آخه برای چی . فقط به خاطر یه وجب سوختگی . یعنی خودم هیچی نداشتم . تا لحظه مردن هم نخواست به صورتم نگاه کنه . حقش بود که بکشمش . الان هم تو همین باغچه کنار زهره دفن شده . اونم مثل فرانک بی عاطفه و دروغگو بود . هیچ کدومشون از عشق چیزی سرشون نمی شد . فقط شعار میدادن . قاسم نگاه دوباره ای به دست هایش کرد . در حین نشستن با خودش گفت ، راهش همینه . اینطوری برای همیشه پیش خودم می مونن . اونها منو نمی خواستن . ولی من واقعا عاشقشون بودم .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    ایدۀ جالبی بود. فقط به نظرم جا داره داستان بلند بشه. چون اعمال قاسم برگرفتۀ از مشکلات روانی عمده و ریشه داره و صرفا با سوختن صورت کار به اینجا نمیرسه. از متن سلیس و جاری شما لذت بردم 🙂

  2. حبیب الهی گفت:

    فریده عزیز داستان خوب و تاثیر گذار بود
    همواره موفق باشید بانو جان🌹

  3. آنیتا گفت:

    فریده جون

    عالی بود اولش فکر کردم صاحب کارخونه رو کشته.
    خیلییی وحشتناک بود.فکر کنم روانی
    شده بود.

  4. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی جالب وبا حال نوشتی وخیلی خوب تا آخر همراه داستانت کشوندیم قلمت سبز دوست خوبم

  5. الهام عبدی گفت:

    چه انتقام وحشتناکی و چه ادم پرخطری که متاسفانه اینجور ادمها تو جامعه هستند. دستتون درد نکنه فریده جان فرد🌹🌹🌹

    • فریده فرد گفت:

      الهام عزیزم ممنون که داستان را خوندید نظرتون برام خیلی ارزشمند بود 🙏🌺

      • هوشنگ مرادی مجد گفت:

        خانم فرد ، خیلی خوب و تاثیر گذار نوشتن ، ولی وظیفه یک نویسنده
        جستجو و شکافتن علت در اجتماع هست ،
        البته خوب توصیف کردین ولی کافی نیست ، لطفا بیشتر به موضوع بپردازین،
        موفق باشید