تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آفتابه ی مسی
نویسنده: فریده فرد

امیرحسین باز چیکار کردی آقای بزرگی از کلاس بیرونت کرده . آقا اجازه به خدا کاری نکردیم . فقط انشا مون رو که خوندیم عصبانی شدند و گفتند بیام دفتر . آقای افشاری که معاون دبستان بود خط کش به دست وارد دفتر شد و رو به مدیر کرد و گفت ، آقای محتشمی این دفعه دیگه من پادرمیونی نمی‌کنم . این امیرحسین هر روز یه آتیش میسوزونه . آقای افشاری رو به امیرحسین کرد و گفت هر روز یه بلایی سر بچه ها میاری . یا دفترشان را پاره می کنی ، یا خوراکی هاشون رو میخوری ، اون دفعه هم که روی صندلی آقای بزرگی پونس گذاشته بودی ، امروزم که از آقای بزرگی شنیدم مسخره اش کردی ، اونم از کلاس انداختت بیرون . امیرحسین همانطور که انگشت سبابه دست راستش بالا بود گفت ، آقا اجازه به آقای محتشمی هم گفتم به خدا این دفعه هیچ کاری نکردم فقط انشامو خوندم . انشا خوندی . پس چرا اینجایی. آقا اجازه ، همین دیگه ، خودمونم نمیدونیم چرا . آقا اجازه ، فقط آقای بزرگی گفتن بیام پیش شما . آقای افشاری خط کش بلند فلزی اش را روی میز گذاشت و گفت خوب انشا تو بخونم ببینم چی نوشتی . فقط قبلش بگو ببینم موضوع انشا چی بوده . امیرحسین کاغذی را که در دست داشت بالا آورد و گفت ، آقا اجازه ، موضوع انشا ، بزرگترین مشکل دوران کودکی من بود . آقای محتشمی در حال پاک کردن شیشه عینک ته استکانی اش بود و در همان حین گفت ، خوب بخون ببینم چی نوشتی . آقا اجازه ، چشم . بزرگترین مشکل دوران کودکی من در توالت بود . یعنی خود توالت که نه ،بلکه آفتابه ی مسی توالت . از وقتی خودم را به یاد می آورم همیشه لاغر و لاجون بودم . به همین دلیل هر وقت که می رفتم توالت و میخواستم از آفتاب استفاده کنم به دلیل سنگین بودنش ،همیشه دچار مشکل می شدم .اکثر مواقع با شلوار خیس از آنجا بیرون می‌آمدم . و این تازه شروع مشکل بعدی بود . چون با دیدن شلوار خیس من ، مادرم هم از خجالتم در می‌آمد و به خاطر کثیف شدن شلوارم یک کتک حسابی میخوردم . برای همین سعی می کردم کمتر توالت بروم ، ولی خوب این طوری هم نمیشد . مدام دل پیچه داشتم . میترسیدم مریض شوم . باید راه‌حلی پیدا می‌کردم . به همین دلیل هر روز با دمبل های برادر بزرگترم که ورزشکار بود تمرین می‌کردم تا شاید عضلات دستم قوی شوند .کم کم بعد از هفته‌ها تلاش و تمرینات سخت ، بالاخره داشتم به نتیجه مطلوب می رسیدم و بلند کردن آفتابه مسی برایم راحت‌تر شده بود ، که سر و کله آفتابه پلاستیکی پیدا شد . آنجا بود که فکر کردم بی دلیل این مدت به خودم زحمت داده و ورزش کرده بودم . کاش این آفتابه زودتر به خانه ی ما سر می زد . البته الان که در توالت ها شلنگ نصب شده ، همیشه به بچه های کوچکتر از خودم حسودی می کنم . کاش زمان بچگی ما هم یک همچین امکاناتی بود . امیرحسین کاغذ را پایین آورد و گفت آقا اجازه انشای من همین بود . آقای افشاری که با تعجب و دهانی باز و چشمانی ازحدقه درآمده به امیرحسین نگاه می کرد گفت ، تو خجالت نمیکشی . معلمت رو مسخره می کنی . این مزخرفات چیه نوشتی . امیرحسین گفت آقااجازه ، بخدا من نمی‌خواستم کسی را مسخره کنم . آقااجازه ، واقعا مشکل دوران بچگی من همین بود ، ولی نمیدونم چرا کسی باور نمی کنه . آقای محتشمی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت ، خیلی خوب برو تو راهرو بایست تا برای آقای بزرگی نامه بنویسم که ایندفعه ببخشدت و تو کلاس راهت بده . آقا اجازه چشم . امیر حسین موقع خروج از دفتر با خودش گفت ، عجب بدبختی دارم چرا هیچ کس باورش نمیشه اون آفتابه ی لعنتی بزرگترین مشکل کودکی من بوده .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    خانم فریده خیلی خوب بود بخصوص آقا اجازه هولم نکن ،،،،
    این دفعه داستان آفتابه دار ها را بنویس ، اینهایی که مثلا می ری زیارت یا سیاحت ،
    آفتابه چیدن ، ور می داری ، میگن بذار زمین
    اون یکی را بردار . همه جا هم هستن از تو ادارات
    تا مجلس و دفتر ریاست جمهوری

    عالی بود موفق باشی

  2. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    چه ایدۀ خلاقانه و زیبایی. چقدر خوب فضای پر اضطراب دوران کودکی و مدرسه رو به قلم آوردید. موفق باشید خانم فرد 🙂

  3. حبیب الهی گفت:

    بنده خدا امیرحسین
    داستان عالی بود👌👏

  4. فریبا گفت:

    خانم فردعزیزفوق العاده بود.
    دلتون شاد

  5. تینا گفت:

    عالی بود فریده جون😘😘😘

  6. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی بامزه بود فکر کنم امیرحسین دهه ۵۰یا ۶۰بوده چون اکثر چالش های ما برای این دوره مسخره میاد.

  7. آرزو زارع گفت:

    قلم زیبایی دارید علاوه بر طنز محتوا جالبی هم داشت. موفق باشید

  8. الهام عبدی گفت:

    آخی😂😂😂😂 قشنگ و بامزه نوشتید . مرسی 😂😂😂👌👌👌

  9. مریم‌ابراهیمی گفت:

    خیلی خوب از پس نوشتن داستان هایِ طنز برمیای👌🏻من همیشه به کسایی که طنز می‌نویسن حسودیم می‌شه ، البته باید رویِ طنز نویسیم کار کنم و مشکلم رو حل کنم😊
    یه اشکالی که من احساس کردم این بود که گاهی اوقات داستان تون عامیانه شده بود.
    ولی درکل داستان کوتاهِ خوبی بود👏🏼

  10. ساجده صحرانورد گفت:

    خیلی جالب بود واقعا 👌

  11. آنیتا گفت:

    فریده جون . عالی بود.
    مردم از خنده .
    عجب بدبختی دارم…

    خیلی جالب بود.

    عاشق امیر حسین شدم

    • فریده فرد گفت:

      عزیرم ممنون خودم هم قبل از نوشتنش ، وقتی توذهنم مشغول طراحیش بود باصدای بلندمیخندیدم و همسرم باتعجب بهم نگاه میکرد
      خوشحالم که داستان را دوست داشتی🌺🙏