تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلمه ی ممنوعه
نویسنده: فریده فرد

تینا جان مگه بهت نگفتم حرف بد نزن . آخه مامان پریسا همش به من میگه احمق بی شعور . باز هم که گفتی . مامان من نگفتم که .پریسا میگه .‌باشه هر کس که گفته .وقتی تو تکرارش می کنی یعنی اینکه تو همون حرف زشت رو گفتی . آخه وقتی میگم احمق بیشعور دلم خالی میشه . مامان با ناراحتی گفت ، بسه ، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم . تینا باعصبانیت کودکانه‌ای عروسکش را بغل کرد و خواست از اتاق خارج شود ولی قبل از خارج شدن در گوش خواهرش گفت ، آنیتا به خدا من نگفتم احمق بیشعور پریسا همش میگه احمق بیشعور . انگار کودک از این قانون منع کننده اصلا خوشش نیامده بود و می‌خواست به عناوین مختلف با گفتن این جمله ممنوعه ، توانایی خودش را به رخ قانونگذار بکشد . آنیتا لبخندی زد و گفت باز هم که گفتی . مامان بشنوه عصبانی میشه ها . ساعتی بعد مادر سفره ناهار را پهن کرد و به دخترش گفت ، آنیتا جان برو خواهرت را صدا کن بیاد ناهار بخوریم . یکساعته معلوم نیست کجا غیبش زده . آنیتا با لبخند ریزی گفت مامان فکر کنم تینا قهر کرده . چون از وقتی به خاطر حرف بدی که زده بود دعواش کردید رفته تو اتاق پشتی و در راهم بسته . صدای حرف زدنش میاد ولی نمیفهمم چی میگه و چیکار میکنه . اتاق پشتی به سمت راه پله پنجره کوچکی داشت . مادر نگران شد به همین دلیل به آرامی در راه پله پشت پنجره ایستاد تا صدای تینا را که از اتاق به آهستگی صحبت می‌کرد بشنود .
او کنجکاوانه گوشه ی پنجره را کمی باز کرد و دید تینا پشت در اتاق زیر پنجره روی زمین نشسته و عروسکش را روی پاهایش خوابانده و مدام به عروسک میگفت ، احمق بیشعور .احمق بیشعور .احمق بیشعور.
مادر بعداز دیدن این صحنه نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و باصدای بلندی زد زیر خنده . تینا که از شنیدن صدای مادر شوکه شده بود عروسکش رابغل کرد و رو به پنجره و مادر ایستاد و با بغض گفت ، به آدما نمیتونم بگم احمق بیشعور . به عروسکم که میتونم بگم احمق بیشعور .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    نظرگاه شما خیلی جالبه خانم فرد. براتون آرزوی موفقیت دارم

  2. فاطمه طهماسبی گفت:

    جالب بود
    خیلی خوب لجبازی های کودکانه رو توصیف کرده بودید فریده خانم 😘🥰😍🤩⁦☺️⁩😊🙃⁦❤️⁩🌹💐💞

  3. آنیتا گفت:

    عالی مثل همیشه

  4. افشین گفت:

    با سلام داستان زیبا و خنده داری بود

  5. تینا گفت:

    فریده جون عالی بود مثل همیشه لذت میبرم از داستانهای قشنگت

  6. فریبا گفت:

    خانم فردعزیز،نوشته هاتون خیلی زیباودلنشینه احسنت لذت بردم

  7. لیلا فرزادمهر گفت:

    الهی قربون تینا کوچولو بشم منم بچه هارو خیلی دوست دارم والبته تمام حرفهاشون چه خوب چه بد را باذوق میشنوم.
    داستان هم با مزه بود

  8. آنیتا گفت:

    فریده جون
    داستان قشنگی بود. دلم برا تینا سوخت.
    واقعا بچه ها اینجورین .

    • فریده فرد گفت:

      عزیزم این خاطره ای از خواهر زاده ام بود الان تینا یک پسر پنج ساله داره که دقیقا همین رفتار رابامادرش داشته و علاقه عجیبی به گفتن بعضی کلمات ممنوعه داره 😊