تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چیزهایی هست که نمی دانی ۲
نویسنده: سارا کاف

مثل همیشه نشسته بودم پشت میزم و می نوشتم.می توانستم عطر دلپذیر  غذایی را که پخته بود بو کنم و خوشمزگیش را  از صد فرسخی بچشم. دستانش را از پشت قفل بدنم کرد و پیشانی اش را به گودی میان دو کتفم چسباند.دست از نوشتن برداشتم و خیره شدم به دستانش و انگشتانش را قفل کردم در انگشتانم.

-ا…داشتی می نوشی که

+مگه تو واسه آدم حواس می ذاری؟

– حالا که اینجوره …ولم کن اه … الان غذام می سوزه صدتا کار دارم ایش منو بگو که وقت همایونیمو اختصاص دادم به آقا…ولم کن بزار برم به کارام برسم.

دستانش را کشیدم و در آغوش کشیمدش.سرم را در گودی گردنش فروکردم و بویش کردم. بوی یاس می داد بوی جانماز مادربزرگ،بوی بهشت .موهایش بوی زیتون می داد . لب هایش مزه انار.لپ هایش گلگون بود و همچون گلبرگ نرم و لطیف.چشمانش …آخ امان از چشم هایش … پر شکوه و پر ستاره همچون آسمان شب.با شیطنت به صورتش نگاه می کنم و جیغ می کشد که:غذام سوخت…ولم کن برم.

با شتاب از میان دستانم پر می کشد و به سمت آشپزخانه می دود.

به سمتش می دوم واز پشت در آغوش می کشمش و تا سرم را در گودی گردنش فرو می برم تا عطر یاس را ببعلم،از خواب می پرم.عطر یاس نیست. سرم را میان دستانم میگیرم و به حرف های نگفته ام فکر می کنم .

تلفن را برمی دارم و شماره اش را می گیرم:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.

– سلام یه حرفایی هست که هیچوقت فرصت نشده بهت بگم یه چیزایی هست که نمی دونی چون اصلا نبودی که بدونی… مثلا اینکه من هیچوقت از عطرایی که از گلا ساخته شدن خوشم نمیومد ،اما الان هروقت که بهت فکر میکنم عطر یاس گردنت ناخودآگاه می پیچه توی سرم .مثلا اینکه بعد تو دیگه هیچکس به چشمم نمیاد و نمی دونم این تا کی قراره ادامه داشته باشه. مثلا اینکه…ولش کن… شاید یه روزی اومدی و همه ی چیزایی که نمی دونیو بهت گفتم. ولی… تا اون موقع گفتنش فایده ای نداره.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فرزانه گفت:

    سارا جان چه کردی دختر…

  2. مریم گفت:

    ای کاش بهم برسن…

  3. عارفه گفت:

    فوق العاده.فقط پاراگراف آخر…

  4. آلا گفت:

    چقدر لطیف و زیبا بود…

  5. مبینا گفت:

    عالی.ادامه بدین.

  6. سما گفت:

    به نظرم عالی بود.منتظر خوندن داستان های بعدیتون هستم.

  7. ساجده صحرانورد گفت:

    موضوع جالبی بود . به نظرم ادامش بده

  8. آنیتا گفت:

    سارا جان عاشقانه قشنگی نوشتی.

    می تونی تو ویرایش کمی درمورد
    دلیل رفتنش بنویسی

    • سارا کاف گفت:

      خیلی ممنونم.راستش جایی رو پیدا نکردم که بخوام توضیح بدم راجع به دلیل رفتنش ممنون از توجهتون😍❤️