تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قضاوت نابجا
نویسنده: فریده فرد

کافه کافه ی همیشگی بود ولی به خاطر وضعیت دوران قرنطینه و رعایت فاصله اجتماعی و موارد بهداشتی ، خیلی تغییر کرده بود . فاصله ی صندلی ها بیشتر شده بود . همه وسایل یکبارمصرف بودند و میزها توسط پرده های نایلونی بی‌رنگی جدا شده بودند . برعکس همیشه خیلی خلوت و دلگیر به نظر می‌رسید . به ساعتم نگاه کردم . ۱۰ دقیقه‌ای از قرارمان گذشته بود و هنوز سامان نیامده بود. چقدر دلم برایش تنگ شده . از وقتی دانشگاه ها تعطیل شدند دیگر ندیدمش . طی سه سال گذشته ، هیچ وقت سابقه نداشته اینقدر از هم دور باشیم . از پنجره روبه رویم چشمم به بیرون بود که دیدمش ، ناخودآگاه لبخندی روی لبانم نشست . ضربان قلبم تند تر شد . انگار اولین دیدار مان بود . وارد کافه شد و یک راست به سمت من آمد . بلند شدم ، سلام خوبی . سلام . ببخشید دیر کردم ،تو ترافیک گیر کرده بودم . عیبی نداره منم تازه رسیدم . هردو نشستیم . صورت لاغر و سبزه اش عرق کرده بود .عینکش را از روی چشم هایش برداشت و طبق عادت همیشگی اش مشغول پاک کردنش شد . بنظرم لاغر تر شده بود . نگاهم کرد و لبخندی زد و خواست چیزی بگوید ، ولی انگار پشیمان شد و مکثی کرد . من گفتم ، چند ماه میشه همدیگر را ندیدیم . بلافاصله جواب داد ، سه ماه و ۴ روزه . من که توقع چنین پاسخ دقیقی را نداشتم خندیدم و گفتم ، چه خوب حسابش را داری . نگاه عمیقی به من کرد و گفت ، میخوای تعداد ساعت هایش را هم بهت بگم . خواستم چیزی بگویم که آقای جوانی منوی‌کافه را روی میزمان گذاشت و با احترام گفت ، چی میل دارید . سامان گفت چی میخوری .بلافاصله گفتم ، مثل همیشه . خندید و گفت ، آقا دوتا کافه گلاسه و یک تکه کیک شکلاتی . مرد جوان گفت ، کیک شکلاتی نداریم ، یعنی تموم کردیم ، ولی پای سیب هست . سامان نگاهی به من کرد و گفت پای سیب دوست داری .گفتم بدم نمیاد امتحان کنم . بعد از رفتن مرد سامان پیش دستی کرد و گفت ، ببین بهار جان این چند ماه دوری خیلی چیزها را به من ثابت کرده . راستش من دیگه نمیتونم به این رابطه اینطوری ادامه بدم . یعنی اصلاً طاقتش را ندارم . فکر کنم بهتره یه تصمیم جدی تری بگیریم . من که شوکه شده بودم با خودم فکر کردم یعنی چی ، با اون همه اصرار قرار گذاشته که بگه همه چی تموم . خوب همون تلفنی میگفت . دیگه بقیه ی جملاتش را نمی شنیدم . صورتم داغ شده بود. چشم‌هایم گرد و نفسم تنگ شده بود . هزار تا کلمه یکجا برای بی وفایش به ذهنم هجوم آورد .به یاد دختر دایی اش افتادم . آره همینه . گفته بود که خانواده هاشون قبلاً یه حرفایی زدن ، ولی خودش میگفت بدون اطلاع اون بوده و هیچ احساسی نسبت به دختر داییش نداره . می خواستم بگویم خدا را شکر که فقط سه ماهه از هم دور بودیم چی شده نکنه تو شهرتون مورد بهتری پیدا کردی ، یا شاید هم با دختر دایی ات به توافق رسیدی . خودم را جمع و جور کردم و دهانم را باز کردم تا با شمشیر تیز نیش و کنایه از بی وفایی اش بهش حمله کنم که دیدم ، سامان جعبه سبز رنگی را که درونش یک انگشتر تعبیه شده بود را به سمتم گرفته و می گفت ، حالا قبول می کنی . با دیدن این صحنه هول شدم و گفتم ، چی رو باید قبول کنم . سامان خندید و گفت پس این همه حرفهایی را که زدم نشنیدی . این که با من ازدواج کنی ، قبول می کنی . شوکه شده بودم . انگار آب سردی روی سرم ریخته بودند . یکدفعه یخ کردم و لرزشی در بدنم حس میکردم . ناخودآگاه دست لرزانم به سمت جعبه رفت و موقع برداشتن انگشتر با خجالت پیش خودم فکر میکردم چه قضاوت نابجایی کردم . انگار او وفادار تر و عاشق تر از من بوده .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود. ساده و روان بود. یکی دو تا فعل از نظر زمانی مشکل دارند. به جز این عالیست 🙂

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    عالی مثل همیشه قلمت پرتوان وبران

  3. آنیتا گفت:

    فریده جان .

    دقیقاخانوما تو این جور مواقع عجول هستن. جالب بود .
    حس کردم آخر داستان شما هم عجله کردی😉