تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تخت آهنی
نویسنده: مهدی کرامتی

به نام خدا

ساعت ۴ بعد از ظهر بود که کتابی که بابا تازه برام خریده بود رو زدم زیر بغلم و رفتم پارک نزدیک خونه، تا یکم کتاب بخونم. جمعه بود. صبح به اندازه ی کافی با بچه ها گل کوچیک زده بودیم و حالا دوست داشتم یکم بخونم. قبل رفتن مامان، موهای خرمایی خوب شونه کرد و یکم عطر بهم مالید.

یکم که گشتم، یه نیمکت خوب و تنها پیدا کردم و نشستم و مشغول خوندن شدم. هوای خنک خودشو می کشید به صورتمو حالی به حالیم می کرد. بالای سرم روی درخت، پر بود از گنجیشک. تنها صدایی هم که آدمو موقع خوندن، اذیت نمی کنه، همین صدای گنجیشکاست.

دومین جمعه ی ماه مهر بود. یکی دو نفر هم داشتن توی پارک می دویدن. ورزش می کردن. یکی شون هم همه اش از جلوی من رد می شد و صدای جیغ برگای خشک و زرد روی زمین رو در میاورد. یه آقای نسبتا جوون بود.

مشغول خوندن بودم که همون آقا اومد نشست کنارم. خودشو روی نیمکت ول کرد و نفس نفس می زد. من خجالت می کشیدم – یا می ترسیدم ، هر چی بود – نمی تونستم مستقیم نگاهش کنم و زیرچشمی براندازش می کردم. یک ست گرم کنِ طوسی تنش بود.

+ سلام، به به ! آدم کیف می کنه ، چه پسرگلی … حالا چه کتابی می خونی ؟

آب دهانمو قورت دادم و آروم گفتم

– سَ سلام ، این ، این ، چیز، آوای وحش ، بابام تازگی برام خریده …

+ به به ! یکی از بهترین داستان های تاریخ ، حالا کلاس چندمی پسرخوب ؟

– کلاس شیشم ام ، ینی ، امسال میرم … هفتم !

           + کتاب دوست داری ؟

چون خیلی مهربون رفتار کرد و دیدم اهل ورزشه ، ترسم زود ریخت و این بار محکم گفتم

           – عااااشقشم !

           + عالی شد

           – چرا ؟

           + می دونی بزرگ ترین کتابخونه محله رو کی داره ؟

           – کتابخونه ی عمومیِ شهید با …

           + نه بابا ! صاحب اش کنارت نشسته !

           – واقعا !!!!!؟ حالا چه کتابایی دارین ؟

           + هر کتابی که تو دوست داشته باشی بخونی و دارم ، قهوه ام تو کتابخونه ام هست و می تونی واسه خودت دم کنی و بخوری …

من هم خیلی خوشحال بودم ، هم خیلی خوشحال نبودم ، چون بابا عمرا اجازه نمی داد که به خونه ی این آقا برم. فکر کنم نگرانیم از قیافه ام معلوم بود که آقاهه گفت 

           + چیزی شده ؟ مشکلی هست ؟ فکر کنم نگران اجازه دادن مامان باباتی ، آره ؟

           – آره ، از کجا فهمیدین ؟

           + خب من معلم ام و مدام با بچه هایی مثل تو وقت مو می گذرونم و خوب می شناسمتون. نگران نباش، هیچ پدر مادری بچه ای که برای کتاب بره خونه ی یه معلم رو تنبیه نمی کنند.

           – آخه پدر مادر من …

           + حالا نمی خواد خیلی بمونی، بیا یه نگاه بنداز و برو … الانم نزدیک غروبه، غروب که شد، برو خونتون.

وسوسه شده بودم. همه اش می ترسیدم دیگه همچین فرصتی برام پیش نیاد. واسه همین، قبول کردم و راهی خونه آقای فرهنگ شدیم.

هیچ دلیلی نداشتم که بخوام ازش بترسم، هم اهل ورزش بود، هم فامیلیش فرهنگ بود ، هم خودش فرهنگی بود و هم اهل کتاب.

خونه ی بزرگی بود. تمام خونه با دو رنگ کرمی و قهوه ای هماهنگ شده بود. آقای فرهنگ، اول منو برد طبقه ی بالا. وارد یک اتاق بزرگ شدیم که پر از قفسه های خوشگل و چوبی کتاب بود.

اتاق پر از لامپ و مهتابی بود. آقای فرهنگ در تمام مدت خیلی عجیب به من نگاه می کرد و تو این مدت چندبار بهم گفت که چشم های عسلیِ قشنگی دارم؛ حتی گفت، خود عسل هم اینقدر قشنگ نیست. راست اش خیلی حس خوبی نسبت به تعریف هاش نداشتم ولی برام مهم نبود، من الان توی بهشت بودم.

کتاب های داستان مختلف رو از توی قفسه ور می داشتم و نگاه می کردم و از هرکدوم یکم می خوندم. آقای فرهنگ برام یک فنجان قهوه هم ریخت و رفت تا لباس هاش رو عوض کنه و دوش بگیره. از این که اینقدر بهم احترام می ذاشت و اینقدر اعتماد کرد خیلی احساس خوبی داشتم و با مسخره بازی واسه ی خودم ژست می گرفتم.

روی صندلی چوبی آقای فرهنگ نشستم و قهوه می خوردم کتاب ارزوهای بزرگ چالز دیکنز رو می خوندم که دختر عمه ام بهم معرفی کرده بود که متوجه شدم یک کتاب از کتاب های قفسه متفرقه برعکس توی قفسه گذاشته شده.

خیلی بالا بود و چارپایه گذاشتم تا بهش برسم. گفتم بزار درست بزارمش شاید اقای فرهنگ وقت نکرده ولی وسوسه شدم که داخل اش رو نگاه کنم.

بازش که کردم، دیدم کتاب از داخل سوراخ شده. یعنی به اندازه یک عکس، داخل کتاب بریده شده بود توی اون یک تیکه، یک سری عکس پشت و رو گذاشته شده بود. عکس اول رو که ورداشتم و این وری کردم، یه لحظه احساس کردم که عکس از پشت یه پسر ۱۰-۱۲ ساله است که انگار روی یه تخت اهنی خوابیده ، عکس رو یکم جلوتر اوردم که ببینم

           + خوش می گذره ؟!

همچین تکون خوردم که نزدیک بود از روی چارپایه بیوفتم. اقای فرهنگ بود. سریع عکس رو گذاشتم سرجاش و طوری وانمود کردم که انگار چیزی ندیدم و همین طور که اروم میومدم پایین گفتم

           – اره خوش که … می گذره ، ولی حیف که …. باید دیگه ، دیگه باید برم ، دیر شد ، دیگه هوا تاریکه …فک کنم ، اره

آقای فرهنگ که همچنان مدام موقع حرف زدن بدن من رو هم نگاه می کرد – با دقت – ، گفت

           + قهوه تو خوردی ؟

           – آره ، خیلی خوشمزه بود ، من دیگه برم …

می خواستم برم که دستمو گرفت و گفت

+ این طوری که نمیشه، بشین من یک شربت خیار سکنجبین هم بهت بدم – عالی درست می کنم این شربت رو – بعد می تونی یک کتاب رو هم ببری برای خودت !

برق از کلّم پرید و برای این که بتونم خودمو راضی کنم، با خودم گفتم حتما عکسِ چیز دیگه ای بوده و نشستم برای خیارسکنجبین خوردن که اصلا نمی دونستم چیه.

موقع خوردن یک نفر زنگ در خونه ی آقای فرهنگ رو زد و مجبور شد که بره دم در. منم سریع دویدم بالای چارپایه و یک بار دیگه اون کتابَ رو برداشتم و عکس های بعدی اش رو نگاه کردم.

همه اش همون طور بود. عکس از پشتِ یک سری بچه اندازۀ من و توی یکی دو تا از این عکس ها هم کله ی آقای فرهنگ هم توی عکس بود. یکی دو تا قطره عرق ام ریخت روی کتاب. کتاب رو بستم. مدام تو سرم تکرار می شد که اینا یعنی چی ؟ یعنی می خواد با من چی کار کنه ؟ آروم گریه می کردم. از چارپایه پریدم پایین.

تا صدای پریدن ام از چارپایه دراومد، برق ها رفت. دوست داشتم جیغ بکشم ولی باید قایم می شدم. از اتاق کتاب ها زدم بیرون. توی طبقه ی بالا دو تا اتاق دیگه بیشتر نبود. در یکی اش قفل بود و هر کاری که کردم باز نشد. داشتم می رفتم سراغ اتاق بعدی که یک هو صدای آقای فرهنگ اومد 

           + محسن، آقا محسن، کجایی ؟ همین طوری ول کردی رفتی ؟ ما که با هم رفیق شده بودیم. بیا برقا قطع شده، بلدی فیوز رو بزنی و برق رو وصل کنی ؟ من بدون عینک ام خوب نمی بینم.

آروم و بی صدا گریه می کردم. رفته بودم پشت در اتاق سوم طبقه ی بالا که صدای پاهاش میومد. داشت میومد سمت این اتاق و همین طور اسم منو صدا می کرد.

یه میله ی بارفیکس پشت در و کنار پام بود. ورش داشتم و بردمش بالا. همین جوری سوره می خوندم و دعا می کردم و مامانمو صدا می کردم. با خودم می گفتم که …

           + محسن جان … من کاریت نداریم که فقط می خوام یک عکس مثل همونا …

بارفیکس رو از بغل زدم تو صورت اش افتاد روی زمین. از توی اتاق زدم بیرون و می خواست پامو بگیره که نتونست ولی افتادم زمین و از پله غل خوردم اومدم پایین. از سرم خون میومد و همون طوری می رفتم طرف در ولی در قفل بود.

کلید رو تکون می داد که صداش بیاد و منو بترسونه. دویدم رفتم آشپزخونه که چاقو وردارم. اومد تو اشپزخونه و منو گرفت. دست و پا می زدم. می خواستم لباسامو پاره کنه یا در بیاره و محکم و تند و تند می زد تو سر و صورتم.

جیغ می زدم. جیغ می زدم. یه چنگال ورداشتم و به طرف بالا زدم. ولم کرد. دیدم چشمشو گرفته. دسته کلید افتاده بود کنارش. خواستم وردارم که محکم زد تو دهنم و گفت

           + حرومزاده

سرم خورد به دیوار و خون میومد ولی هر طور که بود رفتم دم در. ۶-۷ تا کلید بود که نمی دونستم کدوم واسه دره.

دونه دونه کلیدهارو امتحان کردم و بالاخره ۴ باز شد. داشتم از خونه می زدم بیرون که یه چاقو خورد تو بازوم. هوار می زدم و از خونه فرار می کردم. داد می زدم. داد می زدم.

دم در خونه. موتور زد بهم. دیگه داشتم بیهوش می شدم که اقای فرهنگ اومد به موتوری گفت ، چیزی نیست ، اشکالی نداره ، پسر منه … من پزشکم خودم درست اش می کنم …

موتوری هم که گویا عجله داشت ، با این که شک از سر و روی ش می ریخت، – با ظاهرش – به من چه ای گفت و رفت …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما