تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

آناتومی
نویسنده: محمدصالح محمودآبادی

سانیا، دانشجوی سال اول رشتۀ پزشکی، صبح روز دوشنبه به اولین کلاس آناتومی عملی عمرش وارد شد! در کلاس آناتومی میزهای فلزی متعددی جایگذاری می‌شود و دانشجویان در گروه‌های پنج یا شش نفره دور میزها حلقه می‌زنند و پای هرکدام، یک جسدِ نگه‌داری شده به همراه یک پروفسور کالبدشناسی با اخم‌های درهم و لحن خسته و دانشجوهای ترسو و کم‌دلی که برای مشاهده و درک اجزای یک ارگان به جنازه‌ها خیره می‌مانند و مدت‌ها دم نمی‌زنند، می‌ایستند. سانیا قبل از ورود، به دوست خود شیلا، هشدار داده بود که اگر جنازه ببیند، بدحال می‌شود. اما می‌دانست راهی جز ورود و مواجهه با کالبدها ندارد. با ترس و وحشتی که هرچه از زمان ثبت‌نام دانشکده و آشنایی با درس‌های پزشکی می‌گذشت بیشتر شده بود، پا به کلاس گذاشت. معمولا به علت کم خونی رنگ پریده بود؛ آن روز چهرۀ زردی به خود گرفته بود و به همراه شیلا که جثۀ گوشتی و پوست سفیدی داشت، سر یکی از میزهای میان سالن بزرگ ایستاد. روی میزها هنوز خالی بود اما در اطراف سالن، عکس‌هایی از قسمت‌های مختلف بدن انسان نقاشی و به عنوان دیوارکوب آموزشی آویزان شده بود. در دورترین نقطۀ سالن یک اسکلت کامل بدن، روی پا ایستاده بود. دنده‌های خشک و استخوان‌های صورتش، او را به یاد یک فیلم‌ ترسناک که به همراه دوستانش دیده بود، می‌انداخت. سعی کرد دیگر به اسکلت نگاه نکند.

رو به شیلا کرد که منتظر اتفاقی بود و گفت: «تو نمی‌ترسی؟ از قیافه‌ت معلمومه برات مهم نیست!» شیلا بدون ملاحظه گفت: «کی گفته نمی‌ترسم. الانه که شلوارمو خیس کنم.» بعد بلند خندید، طوری که توجه همه را جلب کرده باشد. با زیرکی پا می‌جنباند، که نشان دهد اضطراب دارد، اما سانیا رفتار او را درک نمی‌کرد. چند ثانیه بعد پروفسور پای میز حاضر شد. از دانشجویان خواست یک به یک خود را معرفی کنند. چند نفری اسم خود را بلند اعلام کردند، و میانشان تعدادی با دلشوره‌ای مبرهن به معرفی خود پرداختند. نوبت به سانیا رسید، با چشم‌های خیس و دستان لرزانی که به هم می‌فشرد، اسم خود را آرام زمزمه کرد.

پروفسور، رئیس بخش و زنی مسن بود. قامت خمیده و صورتی عبوس داشت که رنج سال‌ها مشایعت کالبدهای بی‌جان، در چهره‌اش مشاهده می‌شد. دستانش چروک گشته و فرسایش در رخسارش هویدا بود. پس از حضور در جمع دانشجوها، عینکی که از گردنش آویزان کرده بود را به چشم گذاشت و چهره‌اش حتی شوربخت‌تر از قبل شد. با خطی که آن‌وقت روی پیشانی‌اش افتاد، سانیا را متوقف کرد و گفت: «تو ترسیده‌ای، اینطور نیست؟» سانیا با دلشوره پاسخ داد:« بله خانم راستش فقط یکم… نمی‌تونم جنازه ببینم. حالم بد میشه. آخرین بار بچه بودم جنازۀ خالمو دیدم، بردنم بیمارستان…» زن بی‌رحمانه گفت: «اینجا فرق دارد. تو اینجا آمده‌ای درس پزشکی بخوانی، اگر تحمل دیدن یک کالبد بی‌جان را نداری جایت اینجا نیست، اگر می‌خواهی پزشکی یاد بگیری، اولین و مهم‌ترین قدم همین‌جاست. در همین اتاق! باید آنقدر گوشت و چربی بشکافی تا موهایت مثل من سفید شود…» آن‌هایی که حرف زن را شوخی گرفتند و خندیدند، با چشم‌غره‌ای مواجه شدند و سکوت کردند. سانیا نگاهی به شیلا انداخت تا از آن همه فشار رهایی یابد، اما زن امانش نداد: «تو فکر کرده‌ای اگر یک دوست صمیمی کنارت باشد پزشکی آسان می‌شود؟! چه خیال کرده‌ای! از مطالبی که امروز درس میدهم سوال می‌کنم. اگر نتوانی جواب بدهی، امیدی به پاس کردن این ترم نداشته باش. تمام مدت باید حواست روی جسد باشد. فهمیدی چه شد؟!» بعد با صدای بلند به مسئول سالن فرمان داد کالبد را به روی میز منتقل کنند…

دانشجو ساکت و یکپارچه تپش بود. نبض گردنش مثل قلب گنجشک هردم پرتاب می‌شد. دهانش خشک شده بود. دست شیلا را فشرد، او هم سرد شده بود. دو مرد از دور با جسمی وا رفته و تیره رنگ، به طرف میز آمدند. سانیا پشت شیلا پنهان شد و دور از چشم پروفسور ایستاد. سر و صدا بالا گرفته بود، پروفسور پای میز نبود. دو مرد نزدیک میز می‌آمدند. دانشجوها هریک خیره به آن‌ها ایستاده بودند، لحظه‌ای بعد یک جسد لخت و فربه را که متعلق به مرد حدودا چهل ساله‌ای بود، روی میز پهن کردند. صداها اوج گرفت. همان‌ لحظه چند استاد جوان که در قسمت‌های دیگر سالن برای دانشجوهای دیگری مشغول تشریح بودند، نگاه تندی به آن‌ها انداختند و تا بازگشت پروفسور سکوت برقرار شد. پروفسور با پارچۀ سبز رنگ کوچکی کنار میز آمد. رو به بقیه پارچه را باز کرد و گفت: «داخل این پارچه ابزاری که توی تشریح لازم داریم چیده شده. برایتان توضیح میدهم، اما قبل آن باید از مراحل پیش از تشریح صحبت کنم؛ اول اینکه وقتی کالبد روی میز قرار می‌گیرد، حتما باید از میز کمی فاصله بگیریم چون اگر جسد به روپوش ما برخورد کند، به دلیل مادۀ… راستی، شما بگین اندام‌های بدن با چه ماده‌ای فیکس میشن؟ اون ماده چیه که اینجا استفاده می‌کنیم و اگه به روپوش بخوره ممکنه باعث تغییر رنگ یا سوراخ شدن پارچه بشه؟» همگی پچ‌پچ‌کنان از هم سوال می‌کردند که زن متوجه غیبت سانیا شد و گفت: «آن دختر، اسمش چه بود، کجا رفت. بگو از آن پشت بیاد جلو…» دانشجو مثل یک موجود بی‌پناه از پشت دوستش بیرون آمد و به زن خیره شد. «به من نگاه نکن پایین را ببین. موضوع درس روی میز است. تو آمده‌ای پزشکی بخوانی، خوب نگاه کن…» جملۀ آخر را با طنین درشت گفت و سانیا با وحشت به کالبد کبود پف کرده چشم دوخت. خیلی زود سر تکان داد و پایین را نگاه کرد. پروفسور ادامه داد: «با فرمالین ده درصد! مادۀ بسیار قدرتمندیه؛ بویی که توی سالن استشمام میشه از همونه. این ماده به سرعت بافت را فیکس میکنه و بیشتر از صد ساله که ازش استفاده میشه. داخل اتاق‌های اطراف، تانک فرمالین قرار داره که اجساد اونجا نگه‌داری میشن. حالا برای ادامۀ کلاس میریم سراغ وسایل تشریح؛ به این یکی میگن گیرۀ بافت، باهاش توی یک دست بافتی را که قراره برش بخوره نگه میدارن و تو دست دیگه، این دسته را که اِسکالپِل (scalpel) نام داره میگیرن، تیغو نگه میداره. وسیلۀ بعدی قلم بِراش که برای…»

ناگهان صدای جیغ بلند شد. نظرها به شیلا بود که سعی می‌کرد دوستش را روی دست نگاه دارد اما بعد از اندکی استقامت، آرام روی زمین رهایش کرد. از هوش رفته بود. پروفسور گفت: «پاهایش را بلند کنید. چیزی نیست، وسووگال کرده [اشاره به سنکوپِ vasovagal ، که بعد از ایستادن طولانی مدت یا اضطراب شدید، به علت کاهش جریان خون به مغز، فرد دچار بیهوشی موقت می‌شود]. بهش آب بدید بعد هم ببریدش گوشۀ کلاس روی آن صندلی بشیند…» پروفسور بدون توجه به جو پیش‌آمده ادامه داد. چند دقیقه بعد سانیا کاملا هوشیار شد. از دور زن را ‌دید که نیمرخ ایستاده و وسیله‌ها را به دست گرفته است. صدایش در فضا می‌پیچید و گنگ بود. شیلا یواشکی از بغل پا، پشت پروفسور دست تکان داد و مضطرب به نظر می‌رسید و به یک سمت سانیا نگاه می‌کرد. سانیا چرخید، درست کنار اسکلت، گوشۀ سالن روی صندلی نشسته بود. سرش افتاد و دوباره از هوش رفت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    همراه خوبم مثل همیشه عالی بود من فضای سالن تشریح را از زبان دوست صمیمی ام دیده بودم کاملا عالی توصیف کردید . قلمتان پرتوان
    راستی داستانهای چخوف خودش میتونه مثنوی هفتاد من باشه برای الگو برداری

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود بر شما. خوشحالم و ممنون از اینکه دنبال میکنید. بله حقیقتا چخوف گنجینۀ بی نظیریه 🙂

  2. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    بسیار عالی. 😎

  3. مائده گفت:

    خیلی وحشتناک بود تصورش کردم
    توصیف عالی بوود

  4. فریده فرد گفت:

    ازاینکه از نگاه ی دختر داستانتون را نوشته بودید برام جالب بود 👏👏👏👌لحظه ها و فضا راهم خوب به تصویر کشیده بودید

  5. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما دوست گرامی
    آخرش خیلی جالب تموم شد
    دوست داشتم.
    فقط دو سه جا سانیا رو به اسم دانشجو خطاب کرده بودین که یکم حس خوبی نمیداد.
    بقیه خوب بود 🌷❤

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      درود مسعود عزیز. ممنون که وقت گذاشتی و مرسی از نظر دقیق شما. حقیقتا ایده ی انتخاب دو واژۀ مختلف برای نام بردن شخصیت های داستان(دانشجو-سانیا و پروفسور-زن) رو از داستان های چخوف یاد گرفتم. به نظرم اومد حرکت جالبیه به دو دلیل: اول اینکه از تکرار بیش از حد یک نام جلوگیری میشه و دوم اینکه دو وجه موجود از شخصیت های داستان به راحتی درک میشه؛ مثلا برای سانیا، خب علاوه بر اینکه شخص اول و دوست شیلا بود، محصل هم بود و از نگاه استاد و افراد کلاس یک دانشجو به حساب می آمد! یا پروفسور که تخصص داشت و رئیس بخش بود اما همچنین از نظر دانشجوها و حتی خواننده داستان یک زن بدخو و مستبد بود. 🙂

  6. آنیتا گفت:

    آقای محمود آبادی عزیز

    با جزئیاتی که نوشتین، حس کردم تو اتاق تشریح هستم.
    البته اگه اونجا بودم، سانیا من بودم!توصیف شخصیت ها هم عالی بود دقیقا مثه اینکه خودتون اونجا بودین

    • محمدصالح محمودآبادی گفت:

      سلام آنیتا خانم عزیز. مثل همیشه مایۀ دلگرمی هستید و انگیزه منو دوچندان می کنید. درست حدس زدید ، دوران دانشجویی در این محیط حضور داشتم و دخترها و پسرهای ترسان رو می دیدم 🙂 🙂