تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

هفتم
نویسنده: رامتین شاهینی نژاد

اینجا هم روزها، شب می‌شوند اما تفاوت زیادی با آنجا دارد.
از توضیح آن عاجز هستم. شاید بعدا برایتان توضیحش دادم. کسی چه می‌داند؟
اینجا تا دلتان بخواهد وقت هست.
دَم غروب که می‌شود یکنفر می‌آید، کلی پرونده زیر بغل گرفته است، می‌رود سمت قدیمی‌ترها.
با تاریک شدن هوا بازرس‌ها هم می‌آیند. دونفر قد بلند، هیکلی و مصمم.
نوبتی می‌آیند. دقیق و منظم همه چیز را ثبت می‌کنند.

به ما نزدیک‌اند. چیزی نمانده به من برسند.

هر سری که می‌آیند همگی می‌رویم تجمع می‌کنیم ببینیم با مخاطب خود چه می‌گویند اما اصلا فایده ندارد. لب‌هایشان تکان می‌خورد اما صدایی شنیده نمی‌شود. پری خانم می‌گفت لب خوانی‌اش خوب است اما او هم نمی‌توانست بفهمد آن‌ها چه می‌گویند.

آن‌ها که می‌آمدند، حتی صدای دوستانمان هم که مخاطب‌شان بودند قطع می‌شد.
یکبار وقتی بازرس‌ها رفتند از دوستم که با آن‌ها حرف می‌زد پرسیدم: چه می‌گویید؟
گفت: وقتش که برسه خودت می‌فهمی.
خلاصه، آنقدرها هم که برخی می‌گفتند وحشتناک نبود، آنقدرها هم که برخی دیگر می‌گفتند بی‌صاحب و خر تو خر نبود.
قوانینی هست.
رسیدگی هست.
بورو بیایی هست.
هرکسی راکه تازه می‌آوردند تا مدت‌ها سر و کله‌اش اینجا پیدا نمی‌شد تا دوران شوک را بگذراند.
همین پری خانم همسایه‌ام، وقتی آوردنش، همان شب اول رفت و دوماه طول کشید تا برگردد.
من خودم اصلا نمی‌توانستم قبول کنم که جایم اینجاست. سریع برگشتم خانه.
وقتی خانه بودم پدر، مادر و برادرم دیگر مثل سابق رفتار نمی‌کردند. مثلا وقتی سر سفره می‌نشستند همیشه بشقابم را می‌گذاشتند اما هیچی مثل قبل نبود. اصلا گرسنه‌ام‌ نمی‌شد. می‌رفتم سر سفرۀ غذا می‌نشستم که خانواده‌ام دلخور نشوند. مادرم زحمت می‌کشید و برایمان غذا می‌پخت. دوست داشتم همیشه جمعمان جمع باشد.
جدیدا برادرم داخل اتاق مشترکمان صاحب اختیار شده بود، طاق باز می‌خوابید، کل اتاق را می‌گرفت اصلا انگار نه انگار من هم آنجا حقی دارم.
با لگد می‌زدم بهش می‌گفتم: جمع کن خودتو جلو برادر بزرگت…
محل نمی‌داد.
وقتی می‌خواست بازی کند، من هم می‌رفتم مثل همیشه دستۀ بازی خودم را برمی‌داشتم می‌گفتم: دوباره قراره له بشی دیگه نه؟
محل نمی‌داد.

واقعا بهم برخورده بود از این رفتارها. جوری رفتار می‌کردند انگار اصلا من وجود ندارم.
کارم شده بود پرسه زدن در خانه و تحمل بی مهری‌ها.
چند روز همینجور گذشت.
خسته شدم و تصمیم گرفتم بروم بیرون چرخی بزنم کمی حال و هوایم عوض شود.
رفتم پیاده‌روی. همان پارک همیشگی. شروع کردم به گشت و گذار و مرور خاطرات.
آلاچیق محبوبم… رفتم و آنجا نشستم. به اطرافم نگاه ‌کردم. آلاچیق روبه رویم دختر و پسری نشسته بودند. چه عاشقانه. یک لحظه احساساتی شدم اما سریع فهمیدم که من همیشه از عشق بی بهره بوده‌ام.
اصلا نمی‌خواهم بیش از این از عشق بگویم.
چند ساعتی گذشت. دلم برای خانه تنگ شد. برگشتم.
وقتی رسیدم، پدرم روی مبل نشسته بود و داشت حرف می‌زد. لب‌هایش تکان می‌خورد اما من هیچ چیز متوجه نمی‌شدم درست مثل وقتی که بازرس‌ها می‌آمدند، نمی‌فهمیدم چه می‌گوید اما شاد نبود.
برادرم از اتاق آمد، یک قاب عکس بزرگ با قابی زیبا در دست داشت. آن را روی میز ناهارخوری گذاشت.
رفتم جلو دیدم عکس خودم است. همان عکسی که چند روز پیش یهویی از من گرفته بود. با اینکه یهویی بود ولی خیلی خوب شده. ارزش قاب کردن داشت. ولی اصلا به چه مناسبتی بود؟ این‌ها که به من توجه نمی‌کنند…!
مادرم از آشپزخانه آمد، دو شمعدانی سبز رنگ به دست داشت که نور غمناکی از آن‌ها می‌تابید.
گذاشتشان دوطرف عکس.
شک کردم، حالم بهم ریخت، یعنی چه؟ چخبر شده؟ اینکارا برای چیست؟
ترسیدم. حس ترسی غیرقابل توصیف.
رفتم سراغ تقویمی که داخل آشپزخانه داشتیم و مناسبت‌ها را روی آن یادداشت می‌کردیم.
نگاه کردم دیدم دور یکی از روزهای تقویم خط قرمزی کشیده‌اند، زیرش نوشته شده بود:
هفتم رامتین!
شک به یقین تبدیل شد.
ترس جای خودش را به دلتنگی و اندوه عمیقی داد.
خانواده‌ام را که هیچکدام لب‌هایشان حرکت نمی‌کرد نگاه کردم.
به یادم بودند اما زندگی‌شان نیز ادامه داشت.
از پنجره بیرون را نگاه کردم.
هوا کم کم داشت رو به تاریکی می‌رفت.
دیگر آنجا کاری نداشتم.
من به این جهان تعلق نداشتم.
باید برمی‌گشتم.
امکان داشت امشب بازرس‌ها به سراغ من بیایند.

#رآمتین

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. حسام گفت:

    بسیار عالی، به امید انتشار داستانهای قوی تر.

  2. آنیتا گفت:

    عمرتون دراز آقای
    رآمتین عزیز
    خوب توصیف کردین.
    ترک کالبدی که با آن زاده می شیم سخته.

  3. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    سلام دوست عزیز. موضوع داستان واقعا زیبا بود. اگر آن قسمت هایی که به زبان محاوره ای بیان شده اصلاح شود، به سبب یکدست شدن روایت، زیباتر نیز خواهد شد. موفق باشید 🙂

    • رامتین شاهینی نژاد گفت:

      واقعا این مورد جز ایرادات شدید منه که در تلاش رفع آن هستم…

    • آذر عبدیان گفت:

      قشنگ توصیف شده بود ولی چون خودش در شک وتردید برای مرگ بود فکرمیکنم در آخر داستان هم نباید میگفت دیگر متعلق به این جهان نیست‌.دوست داشتم از وحشت و ترس اش بیشتر بخوانم.موفق باشید

      • رآمتین گفت:

        تا قبل از آن انتظار داشتم اعضای خانوادم بهم احترام بذارن و مثل سابق باهام رفتار کنن. اما بعد از آن که موضوع را فهمیدم شکم به یقین تبدیل شد. فهمیدم تعلقی وجود نداره و باید برگردم سر قبر خودم تو جهان خودم…

  4. کوثرمودی گفت:

    واای چقدر خوب بود واقعا عالی حس و حالش رو توصیف کرده بودین😍👌💛