تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روستا
نویسنده: حسین شهریاری

وقتی بچه بودم همه چی ساده بود محبت توی دل مردم موج میزد. روستایی ها همدل بودند. گر چه خبری از تکنولوژی نبود اما دلها نزدیک بود . با حضور همیشگی مردم کنار همدیگه یه جورایی لایک میکردند بودن همدیگه، یادش بخیر وقتی بچه بودم مشهدی حسین، همسایه ما پیرمردی بود خیلی خوشرو و خوش صحبت، سواد نداشت ولی وقتی میخواست حرف بزند اول یه بیت شعر میگفت بعد حرف میزد و حرفش رو با یک ضرب المثل تموم میکرد. آن زمان نمیدانستم معنی نویسندگی یا نوشتن را اگه میدانستم سعی میکردم بنویسم چیزهایی که می گفت و می سرود برای خودش گنجینه ای بود. شوخ طبع هم بود ما بچه بودیم نمی دونستیم معنی بعضی از حرفهایی که میزد. مثلا میگفت: قوطی کاشته بودم الان نزدیک بود حلب بشوند یا پای مرغ کاشته بودند داشتند مرغ میشدند رفتید آنها رو در آوردید از زمین، ما نمیدونستیم شوخی میکنه گریه میکردیم، وقتی بزرگتر شدیم به سادگی خودمون می خندیدیم. توی زمستان که مردم شاید خرما تموم میکردند یا نداشتند. اول صبح داد میزد خرمای خدا مال خدا، همه کاسه بر می داشتند و میرفتتد برای خرما گرفتن. خیلی از رفتارهای مردم در زمان قدیم سرشار از درس و اخلاق بود. من اگر آن زمان بچه نبودم قطعا این زیبایی ها را می نوشتم . روستا همیشه آرامش داشت و همه چیزش ساده بود. داداش مشهدی حسین هم توی روستا معروف بود. یکی اینکه زیاد چای میخورد و هر کاروانی که میرفت مشهد، اولین نفر مشهدی محمد علی بود. اگه بگویم از بهار تا تابستان ده بار میرفت مشهد اغراق نکرده ام . توی روستا معروف بود به نخل باز حرفه ای . هر کاری در زمینه نخل از کاشت تا برداشت و استفاده از خارک و ریشه و برگ نخل ها در تخصصش بود. یک بند با برگ و پوسته نخل ها درست میکرد که تقریبا بیست نفر کمکش میکردند. یک طرفش را به درخت می بست و طرف دیگرش دست بقیه می کشیدند، دو لا بود می بافت مثه موهای خانم ها یک چوب مخصوص داشت میزاشت لای بند و بقیه مثه واحد بندری (سینه زنی به سبک جنوب ) می رفتند پایین و می آمدند بالا با ذکر یا الله و یا علی که بند محکم بشود. خیلی حال خوبی داشت ما که بچه بودیم لذت می بردیم. مردم همیشه در دسترس هم بودند. مثل حالا نیست کسی از همسایه خود خبر ندارد. یکی از سنت های روستای ما وقتی عروسی یا عزا میشد همه به هم کمک میکردند اصلا احساس تنهایی نمیکردی. گذر زمان با بزرگتر شدن ما و خالی شدن روستا از مردمان قدیمش دیگر روستا آن صفای قدیم را ندارد. روستا حالا خالی از سکنه شده است و یا هم اگر کسی هست، جوان های بیکار یا کسانی که معتاد شده اند. نمیدانم چه حکمتی بود آن زمان رودها پر آب و کشاورزی ها پر رونق،اما… هیچ چیز سر جای خودش نیست آدم ها هم تغییر کرده اند. هیچکس به داد هم نمی رسد و کسی صدای کسی را نمی شنود. نمی دانم آن سادگی ها و آن عشق ها کجا رفت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    سلام آقای شهریاری ، عالی بود و دلچسب از
    روستاهای خوزستان بیشتر بنویسید ، به دل می نشیند و یک نوع تبادل فرهنگی نیز هست ،
    شاد باش و دیر زی

  2. پرستو انصاری گفت:

    چه خوب حال و هوای یه روستا سمت جنوب کشور رو گفتین و برام تازگی داشت، اینکه محصول خرما باشه و برگ خرما رو ببافن 😃
    عمیقاااا همه دلتنگ اون روزاییم..‌.
    خسته نباشید

  3. لیلا فرزادمهر گفت:

    خدا قوت

  4. فریده فرد گفت:

    نوشته تون فضاسازی خوبی داشت ولی دنبال سوژه ای بودم که قراره منو به ماجرای اصلی داستان وصل کنه که پیدا نکردم البته حس قشنگ یک دلنوشته را داشت موفق باشید

  5. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    درود همسفر عزیزم. لطیف بود و لذت بردم. خوب میشد اگر قوانین دستور زبان با حوصله و دقت بیشتری رعایت میشد:)

    • حسین شهریاری گفت:

      درود بر استاد نازنینم
      ممنون از شما
      چشم دقت بیشتری میکنم
      کتاب ویراستاری و درست نویسی رو گرفتم که بهتر بنویسم 😉

  6. آنیتا گفت:

    آقای شهریاری عزیز
    خاطرات زیبایی نوشتین
    با اوضاع این چند ماه فاصله ها بیشتر شده و دیگه این خاطره ها مثه رویا می مونه